closed. شڪلـاتِ ٺـلخ
Открыть в Telegram
تڪہـہاےخࢪدشدهےڦلبشٻشهای @sweetcndybot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
266
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-3730 дней
Архив постов
خوشحالم که این پست تاثیرش رو گذاشته. ممنونم از اینکه خوندینش و نظر دادیننن
Repost from N/a
احساسِ عجیبی به خواننده منتقل میکرد، حداقل به من. انگار نویسنده درحالیکه از رنجِ وقایعی که دیگران درکش نمیکنن میلرزه، مینویسه و قلم رو آخرین توانش روی کاغذ حرکت میده. نقاشِ جوان درحالی به مرگ میرسید که با رنگها و بومها زندگی رو منعکس کرده بود و اما چشمی نبود تا حقایقِ اونها رو از زیرِ خطوطِ رنگین بیرون بکشه. جالب بود و زیبا، خسته نباشید.
Repost from N/a
من میروم؛ اما حتی اگر روحم در پرواز باشد و جسمم در زیر خاک پوسیده شود، امیدوارم کسی بالاخره روزی بفهمد چرا آخرین بوم خالی ماند.
Repost from N/a
درد را انکار کردم، با رویا دشمن شدم و تمام چیزی را که میدیدم و میچشیدم، بر روی بوم آوردم. در پایان، آنچه بر روی بوم رنگین به چشم میآمد، همان «درد» بود؛ دردی که خسته از این کتمانهای پیدرپی، جوشیده و فریاد میزند. اما این مردم گوششان به این زجهها بدهکار نیست و درد، از این نادیده گرفته شدن، درماندهتر میشود.
Repost from N/a
اما این انسانها چه؟ چند نفرشان واقعاً واقعیت را میبینند؟ممنون گریه .
نانا دقیقا همون چیزایی رو از این پست برداشت کردی که من وقتی مینوشتمش به فکرشون بودممㅠㅠ
خیلی ممنونم که براش وقت گذاشتی و خوندیش بوس بهتوننن
Repost from ㅤı𝗍𝖺𝗅ı𝖺𝗇 𝖼ı𝗍ı𝗓𝖾𝗇
این متن یه جور قشنگِ دردناک و نازه "بوم خالی" بهنظرم قشنگترین نمادشه؛ چون آخرش حتی نقاشینکردن هم خودش تبدیل به یه اثر هنری و پیام میشه تضاد چای گرم و چای سرد خیلی ظریفه، انگار گذشتن زمان و خاموششدن تدریجی امید رو نشون میده، قسمت آسمون آبی برای یکی و گلگون برای اونیکی خیلی شاعرانهست، میگه واقعیت برای همه یک شکل دیده نمیشه رابطهی درد و نقاشی هم خیلی قشنگ بسته شده، انگار هر چیزی که نمیتونسته بگه، روی بوم فریاد زده :)) و پایانش واقعاً تلخ ولی خوشساخته، اینکه بعد از این همه حرف، آخرین بوم خالی میمونه، یه جور سکوت سنگین و هنریه
