ru
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Открыть в Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
2 106
Подписчики
+524 часа
+487 дней
+21030 дней

Загрузка данных...

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
окт. '26
октябрь '26
+22
в 1 каналах
сентябрь '26
+264
в 3 каналах
Get PRO
август '26
+640
в 5 каналах
Get PRO
июль '26
+1 136
в 6 каналах
Get PRO
июнь '26
+154
в 2 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
04 октября+1
03 октября+8
02 октября+5
01 октября+8
Посты канала
«آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن‌وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب می‌افکنید و در فص
«آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن‌وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب می‌افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می‌شوید! یا او را به حال خود وامی‌گذارید، و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.» سقوط | آلبر کامو

2
با اینکه فکر می‌کنم انسان مخیر است راضی شدن به بازی تقدیر بهتر است #فاضل_نظری
404
3
باران گرفته‌، کاکایی‌ها برگشته‌اند و در این خیابان خیس، چراغی روشن است؛ برای آن‌که از راه می‌رسد. #کالاگان
باران گرفته‌، کاکایی‌ها برگشته‌اند و در این خیابان خیس، چراغی روشن است؛ برای آن‌که از راه می‌رسد. #کالاگان
502
4
این است پندِ من که ز خوب و بدِ جهان نه غُرّه شو، نه رنجه؛ که هر چیز بگذرد #ملک_‌الشعرا_بهار
490
5
دلم می‌خواست یک نفر آرام و شمرده توی گوشم زمزمه می‌کرد: «دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…» من خوا
دلم می‌خواست یک نفر آرام و شمرده توی گوشم زمزمه می‌کرد: «دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…» من خواستم و او گفت. او گفت: «دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…» من باورم شد. باورم شد که دارم خواب می‌بینم؛ این چشم‌های خیس را، این شب سرد و اندوهناک را. همه‌اش یک کابوس است. بیدار می‌شوی و یادت می‌رود که تنهایی چقدر سخت بود. دروغ چقدر درد داشت. یادت می‌رود که حرف‌ها فقط حرف‌اند و نباید باورشان کرد. یادت می‌رود که هیچ‌چیز ارزش ندارد. همهٔ این‌ها یادت می‌رود. داری خواب می‌بینی. دستهٔ دلقک‌ها | لویی فردینان سلین
476
6
قصهٔ یک مکان ‌| فرودگاه مهرآباد امروز «مهرآباد» برای ما یعنی فرودگاه؛ یعنی سالن انتظار، چمدان، خداحافظی و پروازی که تهران را پشت سر می‌گذارد. اما جایی که امروز هواپیماها روی باندش می‌نشینند، روزگاری آبادی‌ای بیرون از تهران بود؛ آبادی‌ای که نامش حسین‌آباد بود. در روزگار قاجار، این زمین به حاجی میرزا آقاسی، صدراعظم محمدشاه، تعلق داشت و بعدها به ناصرالدین‌شاه رسید. سپس به خاندان معیرالممالک رسید؛ قنات زدند، باغ ساختند، قلعه و ساختمان‌های روستایی برپا کردند و آبادی رونق گرفت. اما عجیب‌ترین فصل قصه، شاید از جایی آغاز شد که پای عصمت‌الدوله به میان آمد؛ دختر ناصرالدین‌شاه. عصمت‌الدوله با دوست‌محمدخان معیرالممالک ازدواج کرد و این مکان در شمار دارایی‌های مربوط به مهریهٔ او قرار گرفت. این فقط یک روایت شفاهی نیست. در صلح‌نامه‌ای به سال ۱۳۲۴ قمری، که پس از مرگ عصمت‌الدوله میان همسر و فرزندانش تنظیم شده، صراحتاً از شش‌دانگ قریهٔ مهرآباد در تهران، همراه با اشجار و ساختمان‌های آن، به‌عنوان بخشی از مهریهٔ عصمت‌الدوله یاد شده است. در یادداشت‌هایی که به دوستعلی معیرالممالک نسبت داده شده نیز آمده است که این آبادی در ابتدا حسین‌آباد نام داشته و پس از آنکه در شمار مهریهٔ عصمت‌الدوله قرار گرفت، نام «مهرآباد» بر آن گذاشته شد. بعدها، تهران بزرگ‌تر و زمانه عوض شد. در سال ۱۳۱۷، همان زمین روستایی برای نخستین‌بار به فعالیت‌های هوانوردی سپرده شد؛ و مهرآباد، آرام‌آرام، از یک آبادی به فرودگاهی بدل شد که بعدها یکی از مهم‌ترین دروازه‌های تهران شد. مهرآباد، پیش از آنکه فرودگاه باشد، یک آبادی بود که نامش در سند مهریهٔ دختر شاه ثبت شده بود. منابع: دنیای زنان در عصر قاجار — مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران یادداشت‌های دوستعلی معیرالممالک، به نقل در منابع تاریخ مهرآباد تاریخچه فرودگاه مهرآباد — منابع تاریخی هوانوردی ایران #کالاگان #قصه_مکان‌ها
466
7
رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ پروردگارا، من به هر خیری که برایم بفرستی، سخت نیازمندم. سوره قصص | ۲۴
428
8
«تو قدرِ آب چه دانی که در کنارِ فراتی؟» #سعدی و من فکر می‌کنم سعدی فقط از آب و فرات نمی‌گوید. وقتی کسی تمام آنچه را از تو می‌
«تو قدرِ آب چه دانی که در کنارِ فراتی؟» #سعدی و من فکر می‌کنم سعدی فقط از آب و فرات نمی‌گوید. وقتی کسی تمام آنچه را از تو می‌گیرد، پشت سر می‌گذارد و بعد چنان انتخاب می‌کند که آدم از فهمِ معیارهاش درمی‌ماند. تلخی ماجرا حتی رفتن نیست؛ تماشای انتخابی‌ست که بعد از تو می‌کند. نه از سر حسادت، نه حتی حسرت؛ بیشتر اندوهی‌ست برای همان که روزی باور داشتی در تشخیص ارزش‌ها دچار اشتباه نمی‌شود. و چه غریب است که گاهی آدم دلش نه برای خودش، که برای کسی می‌سوزد که قدرِ آنچه را پشت سر گذاشته، ندانسته. بعضی آدم‌ها را باید نه با خشم، که با تأسف به خاطر سپرد؛ برای تمام آنچه می‌توانستند بفهمند و نفهمیدند. #یک_تکه_از_امروز
500
9
معرفی کتاب | بند محکومین کیهان خانجانی در «بند محکومین»، زندان فقط جایی برای گذراندنِ محکومیت نیست؛ جهانی‌ست با قانون‌های خود
معرفی کتاب | بند محکومین کیهان خانجانی در «بند محکومین»، زندان فقط جایی برای گذراندنِ محکومیت نیست؛ جهانی‌ست با قانون‌های خودش، با آدم‌هایی که هرکدام چیزی را پشت سر گذاشته‌اند و چیزی را هنوز با خود حمل می‌کنند. کیهان خانجانی به سراغ آدم‌هایی می‌رود که معمولاً بیرون از روایت‌های رسمی می‌مانند؛ زندانیانی با گذشته‌ها، زخم‌ها، رفاقت‌ها، خشونت‌ها و امیدهای کوچک. اما کتاب بیش از آنکه درباره‌ی زندان باشد، درباره‌ی آدم‌هایی‌ست که گاهی پیش از رسیدن به میله‌ها، در جایی دیگر محکوم شده‌اند. «بند محکومین» در دومین دورهٔ جایزهٔ ادبی احمد محمود، برگزیدهٔ بخش رمان شد. رمانی دربارهٔ مرز باریک میان جرم و مجازات، قربانی و مجرم؛ و آن بخش از انسان که حتی پشت میله‌ها هم دست از زندگی نمی‌کشد. #کالاگان #معرفی_کتاب
672
10
به بودن‌ها دیر عادت کن و به نبودن‌ها زود، آدم‌ها نبودن را بهتر بلدند ... #ویسواوا_شیمبورسکا
به بودن‌ها دیر عادت کن و به نبودن‌ها زود، آدم‌ها نبودن را بهتر بلدند ... #ویسواوا_شیمبورسکا
540
11
heydoo_hedayati_gatare_khali.mp3
543
12
چه تلخ و رقت‌انگیز است رسیدن به جایی که سلین از آن می‌گوید: «آدم به جایی می‌رسد که با کوچک‌ترین چیزی، یا کمترین تسلایی که زندگی لطف می‌کند و برایش باقی می‌گذارد، سرِ کیف می‌آید...» سفر به انتهای شب | لویی‌فردینان سلین
565
13
پیام دادم و گفتم «بیا خوشم می‌دار» جواب دادی و گفتی که «من خوشم بی‌تو» #سعدي
پیام دادم و گفتم «بیا خوشم می‌دار» جواب دادی و گفتی که «من خوشم بی‌تو» #سعدي
610
14
کد تخفیف ۲۰ درصدی برای همراهان کالاگان کد تخفیف: calagan با سپاس از آقای ایرانخواه برای این همراهی و مهرشان به جمع کالاگان. امیدواریم این فرصت، بهانه‌ای باشد برای دیدن تئاتر و شریک شدن در تجربه‌ای جذاب.
585
15
با احترام؛ موجود شدند 💚🦢+2
با احترام؛ موجود شدند 💚🦢
647
16
با احترام؛ موجود شدند 💚🦢+1
با احترام؛ موجود شدند 💚🦢
673
17
جهان سنگدل‌تر از آن بود که کمکم کند، خدا هم ساکت‌تر از آن بود که انتظارش را می‌کشیدم. بختیار علی | آخرین انار دنیا ترجمه: مریوان حلبچه‌ای
662
18
داستان یک کلمه ‌| کاپوچینو کاپوچینو نامش را از کاپوچین‌ها گرفته؛ فرقه‌ای از راهبان فرانسیسکن که از سدهٔ شانزدهم در اروپا شناخته شدند و جامه‌هایی قهوه‌ای‌رنگ با کلاهکی بلند و نوک‌تیز می‌پوشیدند. رنگ جامهٔ آن‌ها چنان شناخته‌شده بود که «کاپوچینی» کم‌کم نام یکی از طیف‌های قهوه‌ای هم شد. اما خود نوشیدنی داستان دیگری دارد. در اتریش، از سدهٔ هجدهم نوشیدنی‌ای به نام Kapuziner در قهوه‌خانه‌ها رواج داشت؛ قهوه‌ای که با خامه، شکر و گاهی افزودنی‌های دیگر روشن می‌شد و رنگش یادآور جامهٔ راهبان کاپوچین بود. بعدها در ایتالیا، نام cappuccino برای گونه‌ای از قهوه با شیر و خامه به کار رفت و در گذر زمان، با پیدایش دستگاه‌های اسپرسو و بخاردهی شیر، نوشیدنی‌ای شکل گرفت که امروز می‌شناسیم: اسپرسو، شیر بخار‌داده‌شده و کف شیر. پس آن فنجان قهوه‌ای که امروز روی میز ماست، نامش را نه از مزه‌اش گرفته، نه از دانهٔ قهوه؛ از رنگ ردای راهبانی گرفته که قرن‌ها پیش در اروپا راه می‌رفتند. و البته یک داستان مشهور هم هست که می‌گوید راهب کاپوچینی‌ای به نام مارکو دِ آویانو در وین قهوهٔ تلخ را با شیر آمیخت و نخستین کاپوچینو را ساخت. [داستان قشنگی است؛ اما مدرک تاریخی معتبری برایش نداریم.] شاید قصهٔ واقعی، از افسانه‌اش ساده‌تر باشد: یک روز، رنگ جامهٔ چند راهب وارد زبان شد و بعدها، همان رنگ در فنجان نشست. منابع: Encyclopaedia Britannica، Oxford English Dictionary، منابع تاریخی قهوه و کاپوچین‌ها #کالاگان #قصه_واژه‌ها #ریشه_شناسی
681
19
16-Peyman_Fakharian_Kucholoye_Sabzehye_Brazili.mp3
590
20
۸ مهر | روز دریانوردی دریا، برای آن‌که می‌رود، راه است؛ برای آن‌که می‌ماند، انتظار. هر کشتی که از اسکله جدا می‌شود، جایی دور،
۸ مهر | روز دریانوردی دریا، برای آن‌که می‌رود، راه است؛ برای آن‌که می‌ماند، انتظار. هر کشتی که از اسکله جدا می‌شود، جایی دور، چراغ خانه‌ای را کم‌نورتر می‌کند؛ و هر بار که از افق برمی‌گردد، کسی دوباره نفس راحتی می‌کشد. در شمال، از دلِ مه و باران، و در جنوب، زیر آفتابِ بی‌امان، مردانی هستند که سهمشان از خانه، گاهی فقط صدایی‌ست پشت تلفن و عکسی که باید به آن خیره ماند. کالاگان، کنار اسکله ایستاده است؛ با چشم به کشتی‌ها و دل به راهِ دورشان. برای همه‌ی دریانوردان ایران؛ هر کجا که آب، شما را با خود می‌برد، دعای خیرِ این خانه بدرقه‌ی راهتان. و برای آن‌هایی که در خشکی منتظرند: امیدواریم هیچ چراغی، بی‌خبر از بازگشت، تا صبح روشن نماند.
649