مُبهَم...
Открыть в Telegram
ماکیستیم؟! سائلآقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
218
Подписчики
-324 часа
-177 дней
-3230 дней
Архив постов
218
میدانم اخر این راه رسیدن با تو نیست
سهم دل خسته من لبخند فردا تو نیست
با این همه دل من هر شب سمت تو رفت
دل را چه کنم؟ عادت او عاشقیست
218
اگربرای اد اجباری فولدر اومدید مشگلی نیست میتونید لفت بدید
ولی اگر روحتون با شعر پیوند خورده
و اهل شعر و شاعری هستیدوعلاقه دارید
قدمتون سر چشم
218
+گفت حالا که میگویی شاعری
میتوانی برای منم شعر بسرایی!
_ مقداری مکث کرد و گفت:
تو مثل حاصل کارِ
کمال الملکِ نقّاشی
ولی من خط خطی
های کج یک آدم ناشی
تو اقیانوس آرامی..
بزرگی، ژرف و بی پایان
و من هم برکه ای کوچک و
یا یک حوض بی کاشی
مخدّر دارد آن چشمت،
خمارم می کند گاهی
مسکّن دارد آغوشت،
مگر محصول خشخاشی؟
"سونیا نوری"
218
چو گلدان خالی لب پنچره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ما آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
" قیصر امین پور"
218
چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب
بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب
جسمی دارم چو جان مجنون همه درد
جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب
"خاقانی"
218
تو نشسته در مقابل من و صد خیال باطل
که به عالم تخیل به که اتصال داری
به کدام علم یارب به دل تو اندر آیم
که ببینم و بدانم که چه در خیال داری
"وحشی بافقی"
