فالشخوان
Открыть в Telegram
اینجا بیشتر یه گزارشیه به خودم! از اینکه چه میکنم؟ چی میخونم؟ چی گوش میدم؟ چی میبینم؟ و چی رو در زندگیم تجربه میکنم! و در کنارش از کارم یعنی «پادکست» هم صحبت زیاد میکنم. پادکستم: https://t.me/radiosargozashtt
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
472
Подписчики
-224 часа
+137 дней
+8430 день
Архив постов
472
کار و معاشرت با سیاوش کامکار واقعا خوب و لذتبخش، و البته سازندهست. کاری که دوست دارم رو با یک فرد مطلع خفن تو این حوزه، انجام میدم و هر بار چند ساعت هم معاشرت میکنیم و کلی خوش میگذره. هفت ماه پیش قسمت اول رو ضبط کردیم و بعدش نشد تا امروز. امیدوارم این سری باز نره تا هفت ماه بعد!
472
نه حالا عجالتا نیست. خیلی رندوم یه دوست خیلی گوگولی بلوچ پیدا کردم که گفت میخواد بره کردستان و گفتم صفا باشد.
472
برای ۱۲,۱۳ ساعت جاده، لطفا برام موسیقی و پادکست بفرستید:
چه شناس:
@faroq_qaderi
چه ناشناس:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=343006144
و چه این زیر در دیساکشن👇🏻:
472
لطفا امشب هم برام موسیقی بفرستید:
چه شناس:
@faroq_qaderi
چه ناشناس:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=343006144
و چه این زیر در دیساکشن👇🏻:
472
من از بچگی به شکل عجیب و مضحکی منتظر ۱۷ سالگیم بودم. یعنی فکر میکردم ۱۷ سالگی بهترین سال عمرم خواهد بود. و به شکل غریبی همینطور هم شد و شد بهترین سال زندگیم. حالا و در ۳۰ سالگی هم شدیداً منتظر ۳۵ سالگیمام. حالا که بحران و پیچ ۳۰ سالگی رو رد کردهام و دیدهام که واقعا ته دنیا نیست، فکر میکنم این ۵ سال بهتر از چیزی که فکر میکردم خواهد گذشت، و بعد ۳۵ و البته ۴۰ سالگی خوبی خواهم داشت. اصولاً معتقدم که زندگی تا پیش از ۴۰ شوخیای بیش نیست و در بهترین حالت یک قلقگیریه برای بهتر زندگیکردن در ۴۰ به بعد!
472
«تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرند در شاخ تَلاجَن سایهها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام در آن دم که بر جا درهها چون مردهماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمیکاهم تو را من چشم در راهم.»
472
به قول سایه (نقل به مضمون میکنم):
«من رفاقتم با آدمها علیالحسابی نیست، شبانهروزیه.»
دلم برای رفاقتهای شبانهروزیم با دوستهام تنگ شده. و این روزها انگار بیش از هر چیز نیازمند یک رفاقت شبانهروزی با یه اکیپ همدلم. که حالا که بزرگسالی چنبره انداخته بر زندگیهامون، باهاش کنار بیایم و این اکیپ و رفاقت، «کاری» -هم- باشه. یعنی با هم کار و زندگی کنیم. مثلا با هم یه نشریه داشته باشیم، یا یه پادکست، یا یه استودیو. یه همچین چیزی خلاصه. که شب و روزمون با هم بگذره. این رویای دیرین منه.
