ch
Feedback
فالش‌خوان

فالش‌خوان

前往频道在 Telegram

اینجا بیشتر یه گزارشیه به خودم! از اینکه چه می‌کنم؟ چی می‌خونم؟ چی گوش می‌دم؟ چی می‌بینم؟ و چی رو در زندگیم تجربه می‌کنم! و در کنارش از کارم یعنی «پادکست» هم صحبت زیاد می‌کنم. پادکستم: https://t.me/radiosargozashtt

显示更多
未指定国家未指定类别
472
订阅者
-224 小时
+137
+8430
帖子存档
انقدر وقته نیومده‌ام «دی» که کلا غریبی می‌کنم با فضا! :)
+2
انقدر وقته نیومده‌ام «دی» که کلا غریبی می‌کنم با فضا! :)

کار و معاشرت با سیاوش کامکار واقعا خوب و لذتبخش، و البته سازنده‌ست. کاری که دوست دارم رو با یک فرد مطلع خفن تو این حوزه، انجام می‌دم و هر بار چند ساعت هم معاشرت می‌کنیم و کلی خوش می‌گذره. هفت ماه پیش قسمت اول رو ضبط کردیم و بعدش نشد تا امروز. امیدوارم این سری باز نره تا هفت ماه بعد!

بچه‌ها جون مکان مورد علاقه‌م در تهران کتابفروشی دی و «استودیوسیا»ست. چقدر این آدم و استودیوش خفنه. این هم عکس یادگاری‌ایه که
بچه‌ها جون مکان مورد علاقه‌م در تهران کتابفروشی دی و «استودیوسیا»ست. چقدر این آدم و استودیوش خفنه. این هم عکس یادگاری‌ایه که سری قبلی «شنوکاو» گرفتیم.

از آقای اسنپی تشکر کردم که کولر زد. روح شهرستانی در من عجیب زنده است🙏🏻.

نه حالا عجالتا نیست. خیلی رندوم یه دوست خیلی گوگولی بلوچ پیدا کردم که گفت می‌خواد بره کردستان و گفتم صفا باشد.

ترمینال غرب افول انسانیته.

بچه‌ها جون بردیم. ولی من مردم و زنده شدم تا بردیم. از استرس لب‌هام خشک شد!

🇪🇸

تو اتوبوس و تو قهوه‌خونه‌ی سرراهی فوتبال رو می‌بینم.
+1
تو اتوبوس و تو قهوه‌خونه‌ی سرراهی فوتبال رو می‌بینم.

برای ۱۲,۱۳ ساعت جاده، لطفا برام موسیقی و پادکست بفرستید: چه شناس: @faroq_qaderi چه ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=343006144 و چه این زیر در دیساکشن👇🏻:

لطفا امشب هم برام موسیقی بفرستید: چه شناس: @faroq_qaderi چه ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=343006144 و چه این زیر در دیساکشن👇🏻:

همای اوج سعادت، به دام ما افتد؟!

قسمت دوم پادکست یاد ۱۴۹ دقیقه شد. فیلم ساخته‌ام انگار!

photo content

اینی که گفتی لیترالی جملهٔ یونگه

من از بچگی به شکل عجیب و مضحکی منتظر ۱۷ سالگیم بودم. یعنی فکر می‌کردم ۱۷ سالگی بهترین سال‌ عمرم خواهد بود. و به شکل غریبی همینطور هم شد و شد بهترین سال زندگیم. حالا و در ۳۰ سالگی هم شدیداً منتظر ۳۵ سالگیم‌ام. حالا که بحران و پیچ ۳۰ سالگی رو رد کرده‌ام و دیده‌ام که واقعا ته دنیا نیست، فکر می‌کنم این ۵ سال بهتر از چیزی که فکر می‌کردم خواهد گذشت، و بعد ۳۵ و البته ۴۰ سالگی خوبی خواهم داشت. اصولاً معتقدم که زندگی تا پیش از ۴۰ شوخی‌ای بیش نیست و در بهترین حالت یک قلق‌گیریه برای بهتر زندگی‌کردن در ۴۰ به بعد!

بیاید این ساخته‌ی مشکاتیان روی یکی دیگه از شعرهای نیما رو هم بشنوید:

«تو را من چشم در راهم شباهنگام که می‌گیرند در شاخ تَلاجَن سایه‌ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم تو را من چشم در راهم.»

به قول سایه (نقل به مضمون می‌کنم): «من رفاقتم با آدم‌ها علی‌الحسابی نیست، شبانه‌روزیه.» دلم برای رفاقت‌های شبانه‌روزیم با دوست‌هام تنگ شده. و این روزها انگار بیش از هر چیز نیازمند یک رفاقت شبانه‌روزی با یه اکیپ هم‌دلم. که حالا که بزرگسالی چنبره انداخته بر زندگی‌هامون، باهاش کنار بیایم و این اکیپ و رفاقت، «کاری» -هم- باشه. یعنی با هم کار و زندگی کنیم. مثلا با هم یه نشریه داشته باشیم، یا یه پادکست، یا یه استودیو. یه همچین چیزی خلاصه. که شب‌ و روزمون با هم بگذره. این رویای دیرین منه.