ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Faded Memories

Faded Memories

Открыть в Telegram

a place for the memories we were never ready to forget

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
886
Подписчики
-824 часа
-317 дней
-1430 дней
Архив постов
خیلی دوست دارم بمیرم ولی حالا ببینیم فردا چی می‌شه

‏عشقو علاقتونو به آدمی بدین که لیاقتشو داره نه آدمی که بهش نیاز داره

1784816962_Ceijy - Talaafi.mp31.93 MB

4_5938415941741189483 (1).mp33.47 MB

‏گاهی از خودم می‌پرسم واقعا صبورم یا که مجبور

الان میخوای بهم بگی این کثافتی که توشیم تابستونه؟

تنها پلنی که به ذهنم میاد برای 05/05/05 بچینم یه خودکشی دراماتیک و جذابه

Repost from سنآوا
Видеосообщение00:17

متاسفانه دیگه کسی رو نمیشه جدی گرفت کسی اونقدر واقعی نیست که بوی موندن بده کسی انقدر شبیهت نیست که بتونی از بغضات واسش بگی کسی انقدر دوستت نداره که از هیچی نترسی کسی نیست و این یه واقعیت تلخه ، این دنیا از درون خالی شده و ما به صبر و تنهایی محکوم شدیم :)

انقد پرم که هر لحظه و هر ثانیه از روز رو میتونم بشینم یه گوشه و تا ابد اشک بریزم و خالی نشم

يعنى چی سخت نگیر، خب سخته ديگه وگرنه احمق نيستم كه خوشحال نباشم

به آنها بگویید که ما از خود جهنم بیرون آمدیم… زنده اما کسانی را میشناسم که هیچ وقت برنگشتند… آنها روحمان را آزردند،روان ما را خراشیدند. پرنده هایی را به یاد دارم که قصد پرواز داشتند اما بال‌های آنهارا تکه تکه کردند مادران از ته جهنم شیون میزدند. و خون از آتش،صدای جیغ کودکانی را به نمایش میگذاشت که لنگان لنگان فرار میکردند اما آنها هیچوقت همراه ما برنگشتند… و ما آمدیم ما از ته جهنم آمده ایم زخمی خونین ما صدای هر لکه خونیم.

شاید زمان همه‌چیز را تغییر دهد، اما بعضی خاطره‌ها، فقط رنگ می‌بازند... نه اینکه از بین بروند.

XfLqYuRCjtKoTsIg.mp39.25 MB

ستارهیمن.mp36.69 MB

کسی نخواهد دانست که زیر هجوم افکار، چگونه هر تکه ام به گوشه ای از این اتاق افتاد و صبح بی آنکه همراهی داشته باشم، خود را با زجر جمع کردم و ادامه دادم.

نوشته بود ؛ شايد عشق همين باشد ، تمايل به تكرار يك نفر تا هميشه🤍

این قضیه «اگر می‌خواست انجام می‌داد» واقعا خیلی غمگین کننده‌ست. انگار با سیلی می‌زنه تو صورتت و میگه تو ارزششو نداشتی‌.

احساس میکنم یه چیزی توی دلم هست که نمیتونم کامل براش اسم پیدا کنم، نه کاملاً غمه، نه کاملاً آرامش، یه حس مبهمه که بعضی روزها سنگین‌تر میشه و بعضی روزها فقط گوشه‌ای از ذهنم میشینه احساس میکنم خیلی چیزها رو تحمل کردم بدون اینکه دربارشون حرف بزنم، خیلی مسیرها رو رفتم بدون اینکه مطمئن باشم به کجا میرسم و با این حال هنوز یه جایی درونم هست که نمیخواد دست از ادامه دادن بکشه، همون جایی که با وجود تمام خستگی‌ها هنوز آروم زیر لب میگه شاید فردا کمی بهتر باشه

چیزی كه قسمتِ تو نيست، بارها نا اُميدت میکنه تا بالاخره ياد بگیری رَهاش كنى