Faded Memories
前往频道在 Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
显示更多未指定国家未指定类别
886
订阅者
-824 小时
-317 天
-1430 天
帖子存档
متاسفانه دیگه کسی رو نمیشه جدی گرفت
کسی اونقدر واقعی نیست که بوی موندن بده کسی انقدر شبیهت نیست که بتونی از بغضات واسش بگی کسی انقدر دوستت نداره که از هیچی نترسی کسی نیست
و این یه واقعیت تلخه ، این دنیا از درون خالی شده و ما به صبر و تنهایی محکوم شدیم :)
انقد پرم که هر لحظه و هر ثانیه از روز رو میتونم بشینم یه گوشه و تا ابد اشک بریزم و خالی نشم
به آنها بگویید که ما از خود جهنم بیرون آمدیم…
زنده
اما
کسانی را میشناسم که هیچ وقت برنگشتند…
آنها روحمان را آزردند،روان ما را خراشیدند.
پرنده هایی را به یاد دارم که قصد پرواز داشتند
اما بالهای آنهارا تکه تکه کردند
مادران از ته جهنم شیون میزدند.
و خون از آتش،صدای جیغ کودکانی را به نمایش میگذاشت که لنگان لنگان فرار میکردند
اما آنها هیچوقت همراه ما برنگشتند…
و ما آمدیم
ما از ته جهنم آمده ایم
زخمی
خونین
ما
صدای هر لکه خونیم.
شاید زمان همهچیز را تغییر دهد،
اما بعضی خاطرهها،
فقط رنگ میبازند...
نه اینکه از بین بروند.
کسی نخواهد دانست که زیر هجوم افکار، چگونه هر تکه ام به گوشه ای از این اتاق افتاد و صبح بی آنکه همراهی داشته باشم، خود را با زجر جمع کردم و ادامه دادم.
این قضیه «اگر میخواست انجام میداد» واقعا خیلی غمگین کنندهست. انگار با سیلی میزنه تو صورتت و میگه تو ارزششو نداشتی.
احساس میکنم یه چیزی توی دلم هست که نمیتونم کامل براش اسم پیدا کنم، نه کاملاً غمه، نه کاملاً آرامش، یه حس مبهمه که بعضی روزها سنگینتر میشه و بعضی روزها فقط گوشهای از ذهنم میشینه
احساس میکنم خیلی چیزها رو تحمل کردم بدون اینکه دربارشون حرف بزنم، خیلی مسیرها رو رفتم بدون اینکه مطمئن باشم به کجا میرسم و با این حال هنوز یه جایی درونم هست که نمیخواد دست از ادامه دادن بکشه، همون جایی که با وجود تمام خستگیها هنوز آروم زیر لب میگه شاید فردا کمی بهتر باشه
