دِࢪیا؛
Открыть в Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 003
Подписчики
-224 часа
-237 дней
+21130 дней
Архив постов
1 004
-وقتی خندیدی،
چینهای کوچک کنار چشمهایت
مرا به یاد دریا انداخت؛
موجها که هرگز از رویای ساحل دست نمیکشند...
تقدیم به "کافه تراس در شب" دریای عزیزم💙🌊
1 004
آن روز را کاملاً به خاطر میآورم.
عصر بارانیِ عجیبی بود. از آن عصرهایی که آدم از خیابانهای شلوغ برمیگردد و احساس میکند تمام دنیا بر شانههایش سنگینی میکند؛
بیهدف قدم میزدم که کافهای را دیدم.
مطمئنم پیش از آن روز هرگز آنجا را ندیده بودم. درِ چوبی کوچکی داشت و چراغی پشت شیشهی بخارگرفتهاش روشن بود. نه آنقدر روشن که رهگذرها را صدا بزند، نه آنقدر کمجان که خاموش به نظر برسد.
فقط روشن بود.
و من وارد شدم.
بوی قهوه و کاغذهای کهنه در هوا شناور بود. چند کتاب روی میزی رها شده بودند؛ انگار کسی میان خواندنشان ناگهان تصمیم گرفته بود زندگی را جای دیگری ادامه بدهد.
روی صندلی نشستم. فنجانی قهوه سفارش دادم. و برای چند دقیقه فراموش کردم که بیرون از آن کافه، جهانی هم وجود دارد.
در همان سکوت آرام بود که یادش کردم، دوباره و دوباره و دوباره.
او دقیقا شبیه همین کافه بود. از آنهایی بود که در نقشه پیدا نمیشوند. کسی آدرسشان را بلد نیست. باید اتفاقی به آنها برسی. و من چه خوشبخت بودم که به او رسیدم، اما گمش کردم...
در زمانهای که تاریکی مدام خودش را تکثیر میکرد، او شمشیر نکشید، فریاد نزد، فقط چراغ دیگری روشن کرد.
و عجیب است...
که همین چراغ آنقدر به چشمم آمد که هنوز هم که هنوز است به دنبالش در کافههای شهر میگردم...
کنار بوی قهوهی تازه، کنار کتابی که هنوز صفحهی آخرش ورق نخورده، و کنار نوری که هرچقدر کوچک باشد، باز هم راه خودش را در دل تاریکی پیدا میکند. هر کناری، من به دنبال او میگردم.
هنوز هم گاهی فکر میکنم آن کافه واقعاً وجود داشت یا نه.
اما هر وقت به او فکر میکنم، میبینم که وجود داشته...
تقدیم به "ازقیطریهتااورنجکانتی" عزیزم💘
1 004
-ماه امشب پشتِ ابرها گریه کرده است،
و باد نامِ تو را از شاخهای به شاخهای دیگر میبرد.
من ماندهام کنارِ پنجرهای خاموش، با فنجانی چای و هزار حرفِ نگفته.
برگها در حیاطِ خالی میرقصند، انگار خبر دارند کسی که دوستش داشتم راهِ خانه را فراموش کرده است.
میگویند بهار از راه میرسد،
اما بعضی زمستانها در دلِ آدم میمانند.
مثلِ تو.
1 004
دریای بیکران تو
آیینه روشنی من
آب زلال رویت
جز در نگاه من
حکیم روزگار خبر آورد
گرداب زمانه تو گلاویز است
میان لحظه های بی قراری
با تیک وتاک ساعت چشم به را مانده ام
خبری نیامده هنوز
غمگین تو شده ام
خبر
- رها
1 004
- جوین باشید خوشحالم میکنید🦢
1 004
ماهیِ کوچیکی هر شب به ماه نگاه میکرد.
از تهِ برکهی کاشیِ خودش، همون جایی که مدتها در آن شنا کرده بود، همون تکهی روشنِ آسمان رو پیدا میکرد، ماه رو میدید که روی آب افتاده و ساعتها با ماه حرف میزد.
ماهی فکر میکرد ماه هم تنهاست.
برای همین هر شب براش حرف میزد؛ از آرزوهاش، از دریاهایی که ندیده بود، از جاهایی که هیچوقت نرسیده بود.
ماه هیچوقت جواب نمیداد.
اما هرازچندگاهی به ماهی کوچولو لبخند میزد. بعضی دوستداشتنها برای جواب گرفتن نیست.
ماهها گذشت.
ماهی خستهتر شد، و برکه کوچکتر.
هر روز کمی از آب کم میشد، آنقدر آروم که هیچکس متوجهش نبود.
ماهی از ماه میپرسید: «فکر میکنی اگه یک روز برسم به تو، چه اتفاقی میافته؟»
ماه لبخند میزد "نمیرسی..."
- اما اگه میرسیدم؟
کمی سکوت کرد.
بعد آروم گفت: «اون وقت دیگه ماهی نبودم...»
ماهی سرش رو پایین انداخت: «پس تموم این شنا کردنها برای چیه؟» ☾
𓆝
صبح که شد، برکه دیگه آنقدر کمعمق شده بود که ماهی نتونست شنا کنه.
و اون شب، برای اولین بار، ماه روی آب نیفتاد.
چون دیگه آبی باقی نمونده بود.
فقط روی یکی از کاشیهای خیسِ کفِ برکه، جملهای مونده بود:
«اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...»
و از اون شب به بعد، هر وقت ماه کامل میشد، مردم میگفتن یک سایهی کوچیک کنار ماه شنا میکنه.
