دِࢪیا؛
رفتن به کانال در Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 003
مشترکین
-224 ساعت
-237 روز
+21130 روز
آرشیو پست ها
1 007
«در من انگار یکی در پی انگار من است
یک نفر مثل خودم تشنهی دیدار من است
یک نفر ساده که از سادگیاش
میشود یکشب ِ پی برد به دلدادگیاش
یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش
میشود پل از از احساس خود تا دل خویش
در من انگار یکی در پی انگار من است
یک نفر مثل خودم تشنهی دیدار من است
حتم دارم که تویی آن شبهِ آیینهپوش
عاشق جرم قشنگیست، به انکار مکوش
آن الفبای دبستانیِ دلخواه، تویی
عشقِمن، آن شبهِ سبزِ شبانگاه تویی»
تقدیم به "Green star" عزیزم⭐️🌱
1 007
-باور کن اسممو باور کن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشکی
تو دست تگرگم
باور کن همیشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن حرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم!
تقدیم به "ME AND MEHRANGIZ" عزیزم🌞
1 007
"گشودن نامه لذت دیگری دارد، مخصوصا اگر از طرف محبوبی رسیده باشد. گیرنده پاکت را جلوی نور میگیرد و با احتیاط و ظرافت آن را باز میکند تا لطمهای به نامه وارد نشود. نامه را که باز میکند روی طرف مربوطه میبیند و از سطر سطر آن بوی او را میشنود."
تقدیم به "سرزمینپنهانبندانگشتی" ی عزیز، که براتون نامه مینویسه😭💘
1 007
-وقتی خندیدی،
چینهای کوچک کنار چشمهایت
مرا به یاد دریا انداخت؛
موجها که هرگز از رویای ساحل دست نمیکشند...
تقدیم به "کافه تراس در شب" دریای عزیزم💙🌊
1 007
آن روز را کاملاً به خاطر میآورم.
عصر بارانیِ عجیبی بود. از آن عصرهایی که آدم از خیابانهای شلوغ برمیگردد و احساس میکند تمام دنیا بر شانههایش سنگینی میکند؛
بیهدف قدم میزدم که کافهای را دیدم.
مطمئنم پیش از آن روز هرگز آنجا را ندیده بودم. درِ چوبی کوچکی داشت و چراغی پشت شیشهی بخارگرفتهاش روشن بود. نه آنقدر روشن که رهگذرها را صدا بزند، نه آنقدر کمجان که خاموش به نظر برسد.
فقط روشن بود.
و من وارد شدم.
بوی قهوه و کاغذهای کهنه در هوا شناور بود. چند کتاب روی میزی رها شده بودند؛ انگار کسی میان خواندنشان ناگهان تصمیم گرفته بود زندگی را جای دیگری ادامه بدهد.
روی صندلی نشستم. فنجانی قهوه سفارش دادم. و برای چند دقیقه فراموش کردم که بیرون از آن کافه، جهانی هم وجود دارد.
در همان سکوت آرام بود که یادش کردم، دوباره و دوباره و دوباره.
او دقیقا شبیه همین کافه بود. از آنهایی بود که در نقشه پیدا نمیشوند. کسی آدرسشان را بلد نیست. باید اتفاقی به آنها برسی. و من چه خوشبخت بودم که به او رسیدم، اما گمش کردم...
در زمانهای که تاریکی مدام خودش را تکثیر میکرد، او شمشیر نکشید، فریاد نزد، فقط چراغ دیگری روشن کرد.
و عجیب است...
که همین چراغ آنقدر به چشمم آمد که هنوز هم که هنوز است به دنبالش در کافههای شهر میگردم...
کنار بوی قهوهی تازه، کنار کتابی که هنوز صفحهی آخرش ورق نخورده، و کنار نوری که هرچقدر کوچک باشد، باز هم راه خودش را در دل تاریکی پیدا میکند. هر کناری، من به دنبال او میگردم.
هنوز هم گاهی فکر میکنم آن کافه واقعاً وجود داشت یا نه.
اما هر وقت به او فکر میکنم، میبینم که وجود داشته...
تقدیم به "ازقیطریهتااورنجکانتی" عزیزم💘
1 007
-ماه امشب پشتِ ابرها گریه کرده است،
و باد نامِ تو را از شاخهای به شاخهای دیگر میبرد.
من ماندهام کنارِ پنجرهای خاموش، با فنجانی چای و هزار حرفِ نگفته.
برگها در حیاطِ خالی میرقصند، انگار خبر دارند کسی که دوستش داشتم راهِ خانه را فراموش کرده است.
میگویند بهار از راه میرسد،
اما بعضی زمستانها در دلِ آدم میمانند.
مثلِ تو.
1 007
دریای بیکران تو
آیینه روشنی من
آب زلال رویت
جز در نگاه من
حکیم روزگار خبر آورد
گرداب زمانه تو گلاویز است
میان لحظه های بی قراری
با تیک وتاک ساعت چشم به را مانده ام
خبری نیامده هنوز
غمگین تو شده ام
خبر
- رها
1 007
- جوین باشید خوشحالم میکنید🦢
