eleutheromania,
Открыть в Telegram
226
Подписчики
-124 часа
+87 дней
+930 дней
Архив постов
Its like somebody put a weight on my chest,i should talk to a friend but i cant get out of bed,my head is spinning and my stomach is sick,say im in love so it’s hard to admit,i cant eat,i cant sleep,i think you’re what’s wrong with me.
ادم نباید همیشه هرچی توی ذهنش میگذره رو بیان کنه،واقعا بعضی وقت ها بدون فکر کردن حرف میزنم و کاری رو انجام میدم که ادم های مهم زندگیم رو اذیت میکنه،گاهی دست خودم نیست،درست فکر نمیکنم قبل عمل کردن و صحبت کردن،تلاشمو میکنم روش کار کنم،دلم نمیخواد بیشتر از این ادم های دورم رو ناراحت کنم،امیدوارم بتونم از دلشون دربیارم،چون گاهی باید مراقب صحبت کردنم باشم،بی فکر حرف نزنم،همچیز نباید از ذهنم خارج شه و به زبون بیاد،امیدوارم هردفعه قبل صحبت کردن اینو به یاد بیارم،به ادم ها فکر کنم.
این روز ها تلاش میکنم زندگیم رو بیشتر جدی بگیرم،هدف هامو جدی بگیرم،ولی بعضی وقت ها با اینکه به خودم یاداوری میکنم همچیز ارومه خوب پیش میره یک چیزی ته ذهنم اذیتم میکنه و خودمم نمیدونم که از کجاست،فقط میدونم که وجود داره و هنوز راهی برای درست کردنش ندارم،انگار یکسری ترس ها و افکار ها فقط منتظرن مغزم اروم بگیره تا تمام ذهنمو درگیر کنن،خودمو با کارهای مختلف سرگرم میکنم ولی اخرش ذهنم شلوغ ترین میشه،پر از سوالم،پر از فکر هاییم که نمیدونم به کجا خطم میشن.یک پوچیه که پوچ نیست،هنوز داخلش یچیزیه،ولی شبیه به پوچیه.توضیح دادن افکارم سخت شده،ولی شاید با خالی کردنش یکم بشه به اون اخر های مغزم برسم.
I swear on everything that there is something,and i feel it every time the night gets quiet.
I don’t need proof that magic exists.
The world hums with it.
I can smell spells in the rain and feel unseen things moving in the dark spaces.
The shadows know my name.
And sometimes, when the night grows quiet, I swear reality pulls back its veil for just a second.
long enough to remind me that something ancient is still awake.
تیکه بزرگتر قلبمو جا گذاشتم ایران.توی خونه،پیش کیانا،پیش روژا،پیش مایا اینا.همونجا مونده و من اومدم،با یه حس دلتنگی بزرگی که نمیدونم باید چیکارش کنم.
همیشه وقتی میرم ایران،سخت ترین بخشش خداحافظیه،از خداحافظی بدم میاد،از گریه های اروم قبل اینکه در ماشینو ببندم بدم میاد،از اینکه نمیدونم دوباره کی میتونم کنارشون باشم بدم میاد،از لحظه قفل کردن در بدم میاد.
تنها چیزی که منو دلگرم میکنه اینه که من هنوزم یاد و خاطره هام توی مهمونی ها روشنه،از یاد نرفتم و کمرنگ نشدم،اونها هم همینطور،ما فقط یاد گرفتیم با اون جای خالی زندگی کنیم.
از وقتی که اینترنت ها قطع شد،با خیلی از دوستام ارتباط نداشتم،باهاشون صحبت نکردم،خیلی اتفاقات افتاده توی زندگی هامون که ازشون خبر نداریم،ولی قبلنا اینطوری نبود،قبل اینکه ما بیایم اینجا اینطوری نبود،فرق داشت،الان هر وقت که میرن مهمونی،عکساشونو برام میفرستن،روزی هزاربار دلم براشون تنک شده،روزی هزارتا دلم تنک شده بینمون ردوبدل میشه،خیلی دلم تنگ شده برای بیرون رفتنا،مهمونیا،یه تیکه از قلبم پیششونه هنوز،جمله چقد تغییر کردی،چقد بزرگ شدی،هم این مدت شنیدم،و خیلی حس عجیبیه،یعنی انقد ندیدن همدیگه طول کشیده که توی منم مشخصه؟.دلتنگم خیلی دلتنگم،گاهی میگم چی میشد اگه نمیرفتم،میدونم،میدونم شرایط اصلا خوب نیست،ولی اینجا طاقت اوردنم اسون نیست.کاش دنیا جوری نبود که مجبور باشیم خونه رو ترک کنیم برای یک زندگی معمولی،کاش راه زندگی جور دیگه ای جلوی ما سبز شده بود،کاش راه دیگه ای بجز رفتن و گذشتن وجود داشت.
