216
Подписчики
+324 часа
+57 дней
+5730 дней
Архив постов
216
دارم زندگیم رو میکنم. تو یک لحظه وسط یکجای نامربوطی مثل بانک، یکهو قلبم فشرده میشه، همهچیز یادم میاد و غم. هرچی پیشتر میرم غم رو شدیدتر میفهمم. سابقاً چیزها برای غمگین شدن کافی بود و حالا فقط تصورِ چیزها برای غمگین شدن کافیه.
