ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

خان زِنّیرَه

خان زِنّیرَه

Открыть в Telegram

سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
253
Подписчики
-724 часа
-307 дней
-3830 дней
Архив постов
گریه می‌کند تا چشمه‌ی اشک بخشکد.
هستی_شایان

گویی مرده‌ام در افکار خویش.
هستی_شایان

از همان کودکی ناچار به بزرگ بودن بود. او از همان ابتدا پا در دنیای آدم‌ بزرگ‌ ها گذاشته بود؛ جایی که مجبور بود به‌ خاطر دیگران، خواسته‌ های خودش را نادیده بگیرد. او کودکی بود که هیچ‌ وقت کودکی نکرد، انگار محکوم بود تا بار واقعیت‌ های زندگی را در همان دوران کودکی‌ اش به دوش بکشد. محکوم به درد، در نهایت پایانش نیز تلخ خواهد بود، همانند آغازش.
هستی_شایان

مددتی است که با شب می‌جنگد تا به صبح برسد، اما اکنون در تاریکی مطلق متوقف شده است. توانِ جنگیدن در او مرده و مرگ، تنها واژه‌ای است که به او نوید آرامش می‌دهد. وقتی روحِ یک مبارز می‌شکند و تسلیم می‌شود، دست‌های ما برای نجات او کوتاه‌ تر از همیشه است. شاید در این لحظه، تنها سهم ما این است که بنشینیم، تماشایش کنیم و با آهی عمیق، سنگینی این اندوه را تاب بیاوریم.
هستی_شایان

دردی که به مغز می‌رسد، خود را در لرزش دستان نمایان می‌کند.
هستی_شایان

غمگینم و این دستِ من نیست؛ شاید سرنوشتم همین است، چه می‌دانم؟!
هستی_شایان

همیشه در حال فریاد زدن است، آنکه ستون خانه‌اش می‌گویند.
هستی_شایان

از دنیا رانده، حسرت خوابی را می‌کشم که سراغم نمی‌آید و فقط موقعی سراغم می‌آید که مفصل‌هایم از خستگی درد می‌کند. بدنِ تکیده‌ام با رنج و آشوبی که حتی جرأت نمی‌کنم کاملاً به آن اعتراف کنم، با ترس و لرز به سوی نابودی می‌رود. در سرم تشنج ‌هایی دارم حیرت‌انگیز.
فرانتس کافکا | یادداشت‌ها

نمی‌خواهم کسی را سرزنش کنم، اما گاهی فکر می‌کنم جهان برای قلب‌هایی مثل من زیادی سنگین است...
#منسوب_به_ونگوگ

پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجرهٔ خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد..
عباس معروفی| سمفونی مردگان

Repost from N/a
نشسته‌یم به تماشای پاره‌های خودمان...

قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی داشت. شاید حق با تو باشد، بعضی وقت ها در زندگی مان وضعیتی پیش می آید که هیچ کس نمیتواند در پیدا کردن راه برایمان کمک کند.

_در کدام فصل سال می‌خواهی جهان را ترک کنی؟ _در آن فصلی که سرمایش تنم را می‌لرزاند و غم‌هایم را دوچندان می‌کند؛ کاش همان فصل، پایان من باشد.
هستی_شایان

خداحافظ به تویی که زندگی‌ات تباه شد، بی آنکه مقصر باشی.
#فئودور_داستایفسکی

فرو پاشیدم بی آنکه بدانم چگونه...

برایشان بگویید، سر قبرم گل نکارند.....

روزی که به شما محتاجم، نیستید؛ اما دقیقاً همان روزی سراغم را می‌گیرید که از خود نیز بیزارم...
هستی_شایان

Repost from N/a
و تو نمی‌دانی که چگونه می‌شود این‌قدر امید را در سینه‌ای پر از یأس نگه داشت..
#صمد_بهرنگی

آه، ندانسته قضاوت می‌کنند ما را...

_اشک می‌ریخت؟ _نه، نمی‌ریخت! _می‌خندید؟ _آری، مدتی است. _پس خوب است، حالش خوب است. _از کجا می‌دانی آنکه می‌خندد حالش خوب است؟ _خب، اگر حالش خوب نباشد چرا باید بخندد؟ آن هم همانند دیوانه‌ها! _شاید دردهایش او را ناچار به خندیدن کرده‌اند؛ شاید زمانی که نمی‌تواند مشکلاتش را حل کند، از غمِ زیاد به خود می‌خندد. چه می‌دانی؟ _نمی‌دانم، شاید حق با تو باشد....
هستی_شایان