خان زِنّیرَه
رفتن به کانال در Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
253
مشترکین
-724 ساعت
-307 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
250
از همان کودکی ناچار به بزرگ بودن بود. او از همان
ابتدا پا در دنیای آدم بزرگ ها گذاشته بود؛ جایی که مجبور بود به خاطر دیگران، خواسته های خودش را نادیده بگیرد. او کودکی بود که هیچ وقت کودکی نکرد، انگار محکوم بود تا بار واقعیت های زندگی را در همان دوران کودکی اش به دوش بکشد. محکوم به درد، در نهایت پایانش نیز تلخ خواهد بود، همانند آغازش.
هستی_شایان
250
مددتی است که با شب میجنگد تا به صبح برسد،
اما اکنون در تاریکی مطلق متوقف شده است. توانِ جنگیدن در او مرده و مرگ، تنها واژهای است که به او نوید آرامش میدهد. وقتی روحِ یک مبارز میشکند و تسلیم میشود، دستهای ما برای نجات او کوتاه تر از همیشه است. شاید در این لحظه، تنها سهم ما این است که بنشینیم، تماشایش کنیم و با آهی عمیق، سنگینی این اندوه را تاب بیاوریم.
هستی_شایان
250
از دنیا رانده، حسرت خوابی را میکشم که سراغم نمیآید و فقط موقعی سراغم میآید که مفصلهایم از خستگی درد میکند. بدنِ تکیدهام با رنج و آشوبی که حتی جرأت نمیکنم کاملاً به آن اعتراف کنم، با ترس و لرز به سوی نابودی میرود. در سرم تشنج هایی دارم حیرتانگیز.
فرانتس کافکا | یادداشتها
250
نمیخواهم کسی را سرزنش کنم، اما گاهی فکر میکنم جهان برای قلبهایی مثل من زیادی سنگین است...
#منسوب_به_ونگوگ
250
پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجرهٔ خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد..
عباس معروفی| سمفونی مردگان
250
قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی داشت. شاید حق با تو باشد، بعضی وقت ها در زندگی مان وضعیتی پیش می آید که هیچ کس نمیتواند در پیدا کردن راه برایمان کمک کند.
250
_در کدام فصل سال میخواهی جهان را ترک کنی؟
_در آن فصلی که سرمایش تنم را میلرزاند و غمهایم
را دوچندان میکند؛ کاش همان فصل، پایان من باشد.
هستی_شایان
250
روزی که به شما محتاجم، نیستید؛ اما دقیقاً همان
روزی سراغم را میگیرید که از خود نیز بیزارم...
هستی_شایان
250
Repost from N/a
و تو نمیدانی که چگونه میشود
اینقدر امید را در سینهای پر از یأس نگه داشت..
#صمد_بهرنگی
250
_اشک میریخت؟
_نه، نمیریخت!
_میخندید؟
_آری، مدتی است.
_پس خوب است، حالش خوب است.
_از کجا میدانی آنکه میخندد حالش خوب است؟
_خب، اگر حالش خوب نباشد چرا باید بخندد؟ آن هم همانند دیوانهها!
_شاید دردهایش او را ناچار به خندیدن کردهاند؛ شاید زمانی که نمیتواند مشکلاتش را حل کند، از غمِ زیاد به خود میخندد. چه میدانی؟
_نمیدانم، شاید حق با تو باشد....
هستی_شایان
