ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

آشفته

آشفته

Открыть в Telegram

I'm a psycho. @wxdcrambot https://t.me/wxdcray

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
193
Подписчики
-324 часа
-147 дней
-5630 дней
Архив постов
منم همینطور منم همینطور

Repost from N/a
#کنار_هم_بودن | #حمایت_از_هم
دلیل ادامه دادن و انگیزه جلو رفتن هم باشیم‌❤️
خانواده اتحاديه:

بچه ها برای شایان یو،ایسم رگ میزنم.🔪

از دلتنگیت کجا فرار کنم . کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم . کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم . کجا بخوابم که صدای نفس هایت بیاید . کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم . کجا چشم باز کنم که در چشمهایم قاب شوی . کجایی.. کجایی که هیچ چیز قشنگ تر از تماشای تو نیست؛ کجا بمیرم که با بوسه های تو چشم باز کنم. کجایی..

489_94113144900233.mp311.69 MB

sticker.webp0.05 KB

Repost from Twilight^
این عکسارو به همراه متن فور بزنید چنلتون و یه پست مشخص کنید تا بزارم 12 ساعت ویو بگیره و لیریک آهنگ وایبتونو بفرستم ‌ 🐾
Limit : join

Repost from Twilight^
photo content
+1

خب میام ۱۰ همرو پاک میکنم حمایت کنیددد💞💞

عشق میکنین چه تبلیغی میکنم ازتون

🤣🤣🤣

دوستان لایک

‎ https://t.me/Profile_Lv/25789 خوشگلم میشه اینو لایک کنید لطفا😭💞✨

399,1

Repost from N/a
🍓✨
🍓✨

امروزز🎀
+2
امروزز🎀

فداتم، خیلی قشنگ مینویسی

Repost from N/a

Repost from N/a
اولین قدم را برمی‌دارم و در آغوش گرمش فرو می‌روم. با تقلا خودم را جدا می‌کنم و بوسه‌ای محکم روی گونه‌اش می‌کارم. حالا، بیش از دفعه‌ی پیش، از او بلندترم. با اینکه جایگاهم هرگز به قدر و منزلتش نخواهد رسید. چشمانش با نگاهی آشنا و ناراضی صورتم را می‌کاوند. غر می‌زند به جانم که مگر تو نان و آب نمی‌خوری که این‌طور رنگ‌پریده و لاغر شده‌ای. عزم راسخ چشمانش را می‌بینم. همان تصمیمی که می‌گوید قصد دارد تا زمان برگشت، انقدر با غذاهایش مرا وسوسه به خوردن کند که وقتی به خانه برمی‌گردم، حداقل پنج کیلو اضافه کرده باشم. قیافه‌ی این دخترهای عصا قورت داده را به خود می‌گیرم. پدر و مادرم را با چمدان‌ها و جابه‌جاییشان تنها می‌گذارم و پشت سرش وارد خانه می‌شوم. گرمای مطلوب، بوی غذا، صدای سماور، نوای موسیقی همیشگی. برای بار هزارم باورم می‌شود این تکرار، هرگز تکراری نخواهد شد. کمی بعد، با پیژامه و استکان کمر باریکی از چای هل، روی سکو نشسته‌ام و از نسیم خنک عصرگاهی لذت می‌برم. آفتاب، آرام آرام، به سوی اعماق کوهستان می‌رود. لک‌لک‌ها با چکاچک منقارهایشان، نور گرمابخشش را وداع می‌گویند و ماه، در گوشه‌ای دیگر، از پشت ابرها پدیدار می‌شود. برمی‌گردم و به او نگاه می‌کنم که در کنارم نشسته و چشم‌هایش را از فرط خستگی بسته. پشت دستش را نوازش می‌کنم و سرم را روی شانه‌اش می‌گذارم. امن، آرام، خانه؛ مثل همیشه. مثل تمام این سال‌های آغشته به مهر. به این فکر می‌کنم که چند بار دیگر می‌توانم این صحنه را بازسازی کنم. به این فکر می‌کنم که زمان، تا چه مدت می‌تواند به ما و قلب‌هایمان رحم کند. اما برایم تفاوتی ندارد؛ تا وقتی که هست، پیژامه و استکانی چای، آغوشش و اندکی خستگی روی پلک‌هایم، برای تسلی خاطرم کافیست.
-من‌نوشت

آره اره