آشفته
رفتن به کانال در Telegram
193
مشترکین
-124 ساعت
-117 روز
-5830 روز
آرشیو پست ها
193
Repost from N/a
اولین قدم را برمیدارم و در آغوش گرمش فرو میروم. با تقلا خودم را جدا میکنم و بوسهای محکم روی گونهاش میکارم. حالا، بیش از دفعهی پیش، از او بلندترم. با اینکه جایگاهم هرگز به قدر و منزلتش نخواهد رسید. چشمانش با نگاهی آشنا و ناراضی صورتم را میکاوند. غر میزند به جانم که مگر تو نان و آب نمیخوری که اینطور رنگپریده و لاغر شدهای. عزم راسخ چشمانش را میبینم. همان تصمیمی که میگوید قصد دارد تا زمان برگشت، انقدر با غذاهایش مرا وسوسه به خوردن کند که وقتی به خانه برمیگردم، حداقل پنج کیلو اضافه کرده باشم. قیافهی این دخترهای عصا قورت داده را به خود میگیرم. پدر و مادرم را با چمدانها و جابهجاییشان تنها میگذارم و پشت سرش وارد خانه میشوم. گرمای مطلوب، بوی غذا، صدای سماور، نوای موسیقی همیشگی. برای بار هزارم باورم میشود این تکرار، هرگز تکراری نخواهد شد. کمی بعد، با پیژامه و استکان کمر باریکی از چای هل، روی سکو نشستهام و از نسیم خنک عصرگاهی لذت میبرم. آفتاب، آرام آرام، به سوی اعماق کوهستان میرود. لکلکها با چکاچک منقارهایشان، نور گرمابخشش را وداع میگویند و ماه، در گوشهای دیگر، از پشت ابرها پدیدار میشود. برمیگردم و به او نگاه میکنم که در کنارم نشسته و چشمهایش را از فرط خستگی بسته. پشت دستش را نوازش میکنم و سرم را روی شانهاش میگذارم. امن، آرام، خانه؛ مثل همیشه. مثل تمام این سالهای آغشته به مهر. به این فکر میکنم که چند بار دیگر میتوانم این صحنه را بازسازی کنم. به این فکر میکنم که زمان، تا چه مدت میتواند به ما و قلبهایمان رحم کند. اما برایم تفاوتی ندارد؛ تا وقتی که هست، پیژامه و استکانی چای، آغوشش و اندکی خستگی روی پلکهایم، برای تسلی خاطرم کافیست.-مننوشت
