ru
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

Открыть в Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Больше
Иран139 943Категория не указана
326
Подписчики
+224 часа
Нет данных7 дней
+3930 день
Архив постов
به اجازه‌ی فروغِ عزیز و همیشه دوست‌داشتنی‌ام: و این منم زنِ همراه در میانه‌ی فصلِ گرم و گرمی سی‌ونُه درجه‌ی مزار در ابتدای در
به اجازه‌ی فروغِ عزیز و همیشه دوست‌داشتنی‌ام: و این منم زنِ همراه در میانه‌ی فصلِ گرم و گرمی سی‌ونُه درجه‌ی مزار در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین . زمان گذشت و ساعت.. چند بار نواخت؟ نمی‌دانم امروز بیست‌وچهارم خرداد ماه است من راز فصل‌ها را می‌دانم؟ نه حرف لحظه‌ها را هم نمی‌فهمم ولی نجات‌دهنده در قلبم زنده هست و خاک، خاک فقط بر سر و صورتم باد است . در کوچه خاک می‌بارد در کوچه خاک می‌بارد و من به خسته‌گی چشم‌ها می‌اندیشم و به رزمایی با دست‌های لاغرِ کم‌خون و به این منِ خسته‌ی مسلول و مردی که جام جهانی نمی‌بیند مردی که چشم‌هایش سخن از نور می‌گوید ادامه‌اش از رویم نامد، همین‌قدر خرابی کافی‌ست!

هر سال در این روز احمد را با این ترانه به یاد می‌آورم.

بیست‌وچهارم خرداد اس.🖤
بیست‌وچهارم خرداد اس.🖤

این‌جا می‌دیدم در پست‌هایی که نباید، واکنش خنده می‌زدند و با خودم می‌گفتم، یک آدم چقدر می‌تواند عقده‌یی باشد؛ ولی با دیدن خان
+1
این‌جا می‌دیدم در پست‌هایی که نباید، واکنش خنده می‌زدند و با خودم می‌گفتم، یک آدم چقدر می‌تواند عقده‌یی باشد؛ ولی با دیدن خانه‌های دوستان، متوجه شدم که در هر کانال یکی_دوتا آدمِ شوخ پیدا می‌شده. د حساب کانال حکیم ابوالفتح بن ابراهیم عمر خیام حدس می‌زنم که رفیق‌های‌شان باشند خو باز هم دلم جمع شد که تنها نیستم. 💔😂

گفت:
تو را به قول این چند نفر.

کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم کلید خانه ام را در دستت می گذارم نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم ک
کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم کلید خانه ام را در دستت می گذارم نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم کیستی که من، اینگونه به جد در دیار رؤیاهای خویش با تو درنگ می‌کنم؟ کیستی که من جز او نمی بینم و نمی یابم دریای پشت کدام پنجره ای؟ که اینگونه شایدهایم را گرفته ای زندگی را دوباره جاری نموده ای پر شور، زیبا و روان دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم جان می گیرد و هر لحظه تعبیری می گردد از فردایی بی پایان در تبلور طلوع ماهتاب باعبور ازتاریکی های سپری شده… کیستی ای مهربان ترین؟ #احمدـشاملو

صد چو من‌اش..🤍

فقط اندوه و برقِ چشم‌هایی که در نور و سایه هست!
فقط اندوه و برقِ چشم‌هایی که در نور و سایه هست!

سمیه‌کریمی گفت: در نور و در سایه متفاوتیم، همان طور که در ظاهر و باطن..
سمیه‌کریمی گفت: در نور و در سایه متفاوتیم، همان طور که در ظاهر و باطن..

این روزها خداوند با دوست‌داشتن آدمی که به حرمت حضور من در قلب و زنده‌گی‌اش، به خودش اجازه‌ی ناراحت شدن نمی‌دهد، با مادرم، با خانواده‌ها و دوست‌هایم، با عوض شدن نگاهم به زنده‌گی و حتا با صدور فرمان از سوی نظامِ حاکم و هزار و یک روش و زبان دیگر برایم می‌گوید که چقدر دوستم دارد و چقدر هواسش به من هست. هرچند زمانی‌که آن صدا را شنیدم، ناراحت شدم و نقد تندی از راه‌روهای ذهنم عبور کرد که بنویسم؛ ولی بعد، آن رزمای خودخواه از زاویه‌ی دیگری به قضیه نگاه کرد و لبخند زد و به خدایش گفت: می‌دانم که لحظه‌یی از من و حالم غافل نیستی و همیشه هوایم را داری. فرمان طوری‌ست که: "از یومِ چند و چندِ ماهِ چه و سال چطورکایی به بعد، کارمندان دولت از ساعت هشت صبح تا چهار عصر حق ندارند از گوشی‌های هوشمند کار بگیرند و اوستاذها اجازه ندارند با گوشی هوشمندی که دوربین و وتساپ و فیسبوک دارد، وارد مکتب شوند. هیچ‌کس حق ندارد از جریان تدریس و دانش‌آموزان عکس بگیرد و گزارش روزانه‌ را به گروپ دفتر بفرستد." جانِ گپ کجاست؟ ههه.. من که گفته بودم با زور و قانون کنار نمی‌آیم نه؟ دیروز یک میده اتفاقک بین من و نماینده‌ی دفتر افتاد و با زور و تهدید برایم گفت که: "روز شنبه ازت ویدیوی صنف و جریان تدریست ره می‌خواهم اگنی گزارش ته به رئیس دفتر می‌دهم." من هم با پُر رویی تمام گفتم که نمی‌فرستم و دستت خلاص. هرچند بخاطر فرمانی که صادر شده عصبی هستم؛ ولی خدایی خنده‌ام می‌گیرد و منتظرم صبح شود و مکتب رفته با نماینده‌ی دفتر روبه‌رو شوم. آه که قربان خدایم شوم.

گفت:
من ناراحت بودن را خیانت به تو حساب می‌کنم. برای همین به خودم اجازه نمی‌دهم ناراحت باشم.

آمار و ارقام: طبق بررسی انجمن قلم، در افغانستان کاغذ سفید، برای لوله‌کردن برگر، بیشتر از نوشتن و چاپ کردن مطالب ادبی استفاده می‌شود. درود ای ملت ادب‌پرور! . . نوت: فعلن در برگرفروشی‌ها، بیشتر از کاغذ A4 برای لوله‌کردن برگر استفاده می‌کنند و کاربرد مجله‌های چینایی در این زمینه، کاهش یافته است.

کوثر نازنین و خوبِ من! شب که حرف زدیم، البته حرف هم نزدیم، یک پیام گذاشتی و پاسخ دادم و ناراحت شدی. می‌خواستم برایت بگویم که چقدر می‌خواهم دستت را بگیرم و تو را از آن خانه، از آن اتفاق و آن سیاهی و حتا از درون خودت بیرون بکشم و نمی‌توانم. چقدر دلم می‌خواهد تو را شاد و سر حال ببینم. تو و خدا شاهد هستید که من در مقابل عزیزترین‌ آدم‌های قلبم، ضعفِ بیانِ حرف‌ دارم و امیدوارم که این سکوت را بی‌توجهی ترجمه نکنی. هرکسی کنار من زنده‌گی کرده باشد، می‌داند که من بیشتر از این‌که حال/حسِ خوبم را وصف کرده بتوانم، هنگام بیانِ رنج و عصبانیتم زبانِ گویاتر دارم. شب هم حرف‌هایی زیادی از جور روزگار و زمان و زمانه و مادرت برایت داشتم؛ ولی همان‌طور که گفتم، حرمت نگه‌می‌دارم چون مادرت هستند. من طوری‌ام که اگر از عزیزانم پیش دیگری گله کنم و او هم با من یکی شده بدِ شان را بگوید، ناراحت می‌شوم. درست است که من از عزیزم گله دارم؛ ولی اجازه نمی‌دهم طرف بدِ او را بگوید چون این حق را ندارد. تو هم این عادت مرا در رابطه به آدم‌هایی که می‌شناسی، دیده و درک کرده‌ای. روزهایی بوده که من خودم از دست روزگار و آدم‌هایش جلو تو اشک ریخته‌ام و به خودت اجازه نداده‌ام حتا اگر برای دلداری دادن به من باشد، آن‌ها را بد بگویی و.. خلاصه‌ی حرفم این است که بنابر همین عادتِ خودم، در باره‌ی خانواده‌ات حرف نمی‌زنم و قضاوت نمی‌کنم. ولی کاش می‌شد و می‌توانستم برایت بگویم، بیا برویم کوثر! بیا و از این شهر و دیار و از این جغرافیا برویم. کاش می‌شد و می‌توانستم تو و دختران شبیه‌ات را از بند هرچه خاطره و قانون و مسوولیت آزاد کرده با خودم با آن دور دورها ببرم. به سرزمین نقره‌فام و زیبای خیال. به سرزمینی که موهای دخترانش در باد می‌رقصند و صدای زمزمه‌های شان در هوا پیچیده. کاش می‌شد و می‌توانستم زمانی‌که با من درد دل می‌کنی و می‌گویی: "خسته‌ام." برایت چیزهای خوب بنویسم و بگویم خوب می‌شود. بگویم می‌گذرد. بگویم تو تا امروز توانسته‌ای بارِ این زنده‌گی تحمیلی را بر دوش بکشی و زنده بمانی، بعد از این هم می‌توانی. با این تفاوت که کاش این دوام آوردن فقط زنده ماندن نباشد. کاش می‌شد و می‌توانستم برایت بفهمانم که چقدر بزرگ و قوی و هنرمند هستی و این را نمی‌بینی. من بارها گفته‌ام و این‌جا هم برایت می‌گویم و امیدوارم باور کنی که تو مروارید درون صدفِ من هستی. گوهری که خودش نمی‌داند چقدر باارزش هست چون برایش نگفته‌ام یا شاید در ابراز احساسم کوتاهی کرده‌ام. تو که می‌دانی من خودخواه هستم و بیشترِ روزهای زنده‌گی را درون کله‌ام زندانی هستم و به خودم می‌اندیشم. با این وجود همیشه برایت گفته‌ام که خودِ بیست‌ساله‌ات را با منِ بیست‌وچند ساله مقایسه کن و ببین چقدر بزرگ هستی. ببین که چند صد متر از من جلوتر زنده‌گی می‌کنی. هنرت، تجربه‌ات، دایره‌ی معرفتت با آدم‌ها و سفرهایت چقدر گسترده هستند. تو می‌توانی به چهل‌وهفده زبان حرف بزنی و زیباترین‌شان زبانِ هنرت هست. کاش می‌شد و می‌توانستم تمام آن‌چه را که از تو بر دل دارم، این‌جا بریزم تا بدانی سکوت من در مقابل تو و رنج‌هایت از بی‌توجهی و خودخواهی نیست، من سال‌هاست واژه‌یی پیدا نکرده‌ام که با کنار هم چیدن آن بتوانم بزرگی و زیبایی و قدرت و ظرافت تو را توصیف کنم. تو خودت گواه این هستی که من حتا نتوانستم برای "رزما و آفتاب" پاسخی بنویسم؛ ولی به این معنا نیست که حضور تو برای من باارزش نیست. می‌دانم که دوست داشته شدن دیگر راضی‌ات نمی‌سازد؛ ولی من ناتوانم و دستم از همه‌جا کوتاه. من هم شبیه تو دختری هستم با محدودیت‌های از قبل تعیین شده برای هر دختر دیگر در این جغرافیا. فقط می‌توانم دوستت داشته باشم و قدردان بودن و حضور و عیّاری تو در برابر خودم. ای دخترِ اهل بخارا و عشق و هنر!

🤍

حرف‌حرف این غزل را دوست دارم: مُرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده‌ی سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره‌ی شیر است مرا زُهره‌ی تابنده شدم گفت که: "دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای" رفتم دیوانه شدم سلسله بَندَنده شدم گفت که: "سرمست نه‌ای، رو که از این دست نه‌ای" رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که: "تو کشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای" پیش رخ زنده کُنَش کشته و افکنده شدم گفت که: "تو زیرَکَکی، مست خیالی و شکی" گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم گفت که: "تو شمع شدی، قبله‌ی این جمع شدی" جمع نیَم، شمع نیَم، دود پراکنده شدم گفت که: "شیخی و سری، پیش رَو و راهبری" شیخ نیَم، پیش نیَم، امر تو را بنده شدم گفت که: "با بال و پری، من پر و بالت ندهم" در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم گفت مرا دولتِ نو: "راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم" گفت مرا عشقِ کهن: "از بر ما نقل مکن" گفتم: "آری، نکنم" ساکن و باشنده شدم چشمه‌ی خورشید تویی، سایه‌گَهِ بید منم چونک زدی بر سرِ من پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژَنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر بنده و خربنده بُدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذِ تو از شِکَر بی‌حد تو کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم شکر کند خاک دُژَم از فلک و چرخِ بِخَم کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از مَلِک و مُلک و مَلَک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه بُردیم سَبَق بر زَبَرِ هفت طبق، اخترِ رخشنده شدم زُهره بُدم ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم از تواَم ای شُهره قمر، در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان خامُش و خود جمله زبان کز رخ آن شاهِ جهان فرخ و فرخنده شدم #مولانا

وجیه فرستاده گفت: برای تو که آفتاب‌گردان را زیاد دوست داری.
وجیه فرستاده گفت:
برای تو که آفتاب‌گردان را زیاد دوست داری.

🤍

هم نظری هم خبری هم قمران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری #مولانا
هم نظری هم خبری هم قمران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری #مولانا

photo content

منم!