241
Подписчики
+124 часа
-117 дней
-2330 дней
Архив постов
241
گفتگوی اعضای گندمین بعد از نشر مجله.
پرنیان جان🤍: مطمئنم هرکه اول مجله را باز کند به سوی نوشتهی خودش میرود. 😀
رزما صراحت: من رفتم سراغ نامها تا ببینم از چه کسانی خواهم خواند و البته که رفتم ببینم خودم د عکس چطور افتادهام. 😁🌚
✉️: چهرهی دلنشین دارین
رزما صراحت: ها خوارک بدک نیست یک چاره میشه.
بهشت🌸: گفته یک دوستم «پیسه تیل ره میکشه»😅
رزما صراحت: والا که همتو اس. 😁🌚
241
Repost from TheGandomin
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
241
باز هم به اجازهی فروغِ عزیز و دوستداشتنیام:
این روزها هستند
این روزهای خوب
این روزهای سالمِ سرشار
این آسمان های پر از ابرها
این شاخساران پُر از گیلاس
این دشتهای پُر از خرمنِ گندم
این خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها
به یکدیگر
این بامهای بادبادکهای بازیگوش
این کوچهها گیج از عطر اقاقی ها
این روزها هستند...
241
Repost from N/a
من، آدمی هستم که به آدمها، لحظههایی که کنارشان بودهام، خاطرههایی که از آن لحظهها برایم مانده و به حسی که در کنارشان تجربه کردهام، ارزش قایل هستم. آدم فراموشکاری نیستم و هیچ خاطرهیی از ذهنام نمیرود. شاید دیگر با صاحب آن خاطره نباشم و حتا خبر نداشته باشم که زنده است یا مُرده؛ ولی جایگاهی که در ذهن و زندهگی من داشت، دستنخورده میماند.
این چند روزِ آخر، روزهای خوبی نیستند و عزیزانی که کنارم هستند، ماندگارترین صفحهی خاطرههایم را خریدهاند. و یکی از آنها ناهید هست. اَودُر زادهیی که در رفاقت و خواهری برایم سنگتمام گذاشت. این را هم میدانم یک روز بهخیر به خانهاش میرود و از حالا ترسِ رفتناش به دلم افتاده؛ ولی بودناش بسیار باارزش هست!
خوو خلاصه تکرارِ همان حرف است دیگر.. آدمهای که این روزها کنارم اند آدمترین آدمِ زندهگیام هستند و میمانند.
241
+2
ما همانیم که بودیم و محبت باقیست
ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند
#سعدی
این روزها بیش از هر زمان دیگر جای خالیاش را در خانه و کنار خودم احساس میکنم؛ ولی آنقدر ناجوان هستم که خبرش را نمیگیرم و با این وجود، در خیابانهای زوریخ، به من میاندیشد!
241
جلو آیینه نشسته بودم و حرف میزدیم،
با خوشحالی گفتم: موهایم دوباره رشد کرده.
گفت: عالیست! چی استفاده میکنی؟ موهای مه هم کمکم ریزش داره.
گفتم: مِهر و عشق احترام دریافت میکنم. 🌚
241
عاشق این حس هستم، حسی که وقتی میدانی یک آدم با دیدن ابرهای همیشه دوستداشتنی و مرزعهی آفتابگردان و دشت بابونه و هر چیزِ خوبِ دیگر، به تو میاندیشد. امروز واقعن حس کردم که این بیتِ -شاید- صائب، از طرف عزیزانم برای من هست:
به هر جا گل کند حسنی، تو در خاطر میآیی ز هر سو بگذرد نسیمی، به یاد زلف تو میافتم
241
به آن خانه میاندیشم. به در و دیوارش، به سکوتِ سرشار از آرامش و زیباییاش، به آسمانِ لاجوردگونه و ابرهای همیشه دوستداشتنیاش. به مربای غزل و ظرف عسل و عطرِ خوشِ نان تنوریاش. به سرِ ظهر و دمِ عصر که در گوشهی آن مزرعه میخانه بسازم. روزهاست که جان و دلم به آن خانه و آیینههایش پیوند خورده و به آغوشش پناه بردهام.
خانهیی که شکوهش به زلالِ آیینهها میماند. خانهیی با دیوارهای کاهگلی، گنبدِ فراخ و دروازهی چوبی و قدیمی که ردِ دست و چین پیشانی نجار روی آن حک شده؛ با آن زنجیرِ سرِ در و پنجرههای کهنسال از چوب چهارمغز با رنگ طبیعی خودش.
خانهیی که وقتی از در آن وارد میشوی، قالیهای دستبافِ زنانِ سرزمینت، پاهایت را نوازش میکند و چشمت به رَفَکهای چوبیِ میافتد که به ظرافت و زیبایی پنجرهها حکاکی شدهاند و جلدهای چرمی و قدیمیِ قرآن، مثنوی، دیوان شمس، حافظ، گلستان و بوستان و نادر معراج، در کنار کتابهای نایابِ دیگر بر آنها خوش نشستهاند.
طاقچههای فرو رفته در دلِ دیوار، در دل خود الِکَین و لَمپه، انارهای سرخ و شمعدانهای قدیمی را جا داده و بر سینهی دیوار، آیینهی کهنسال آویزان است و جلو آن، شانهی چوبی و سرمهدان که منتظر دستهای من هستند.
در خیال آشپزخانهاش غوطهور هستم. آشپزخانهیی که بوی آتش و نان تنوری در فضای آن پیچیده. ظرفهایش، سطلها و کاسههای سیرَکی، قاشقهای چوبی و کفگیرهای مِسی سرخفام هستند. میزش همان طاقکهای گِلی دوستداشتنیِ است که خانه_خانه جدا شده تا پیاز و کچالو را در خود پناه دهد و آن طاقکها با پردههای گلدار و رنگین آراسته شده تا دل و رودهی بیرون ریختهی آشپرخانه را در پشت زیبایی خود پنهان کند.
خانهی که حمامش حوضچهی کوچک دارد تا با جامِ مِسی بر سر و تنت آب بریزی و خنکای مرمرِ کفِ آن، جانت را تازه کند. خانهیی با یک باغچهی کوچک و باصفا، حوضی در دل باغچه و تربوزی که درون آب میرقصد.
بله، میخواهم از این آیینهها خانه بسازم.
