ru
Feedback
ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

Открыть в Telegram

**•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚*

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
272
Подписчики
-3324 часа
+317 дней
+11430 день
Архив постов
اگر دنبال تعریف شاهکار میگردین این رو از دست ندین✨🛐

sticker.webp0.00 KB

12 - Afraid - The Neighbourhood (320).mp39.78 MB

𝖤𝗋𝗋𝗈𝗋 #𝟦𝟦𝟪 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗒 𝗎𝗇𝖺𝗏𝖺𝗂𝗅𝖺𝖻𝗅𝖾

‌ 𝑵𝒐𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒂𝒃𝒐𝒖𝒕 𝒎𝒆 𝒊𝒔 𝒂𝒄𝒄𝒊𝒅𝒆𝒏𝒕𝒂𝒍
+4
‌ 𝑵𝒐𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒂𝒃𝒐𝒖𝒕 𝒎𝒆 𝒊𝒔 𝒂𝒄𝒄𝒊𝒅𝒆𝒏𝒕𝒂𝒍

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
شب، آن منطقهٔ متروکه را از جهان جدا کرده بود. انبار در دل تاریکی ایستاده بود؛ ساختمانی عظیم با دیوارهای نم‌کشیده، پنجره‌های شکسته و سقفی بلند که تیرگی‌اش در هیچ نوری تمام نمی‌شد. بیرون، هیچ خانه‌ای روشن نبود. هیچ ماشینی عبور نمی‌کرد. هیچ صدای انسانی از کیلومترها دورتر به گوش نمی‌رسید. فقط باد بود که گاهی از شکاف‌های دیوار عبور می‌کرد و صدایی شبیه زمزمه‌ای خفه در راهروهای خالی می‌ساخت. میان آن تاریکی ایستاده بود. یا بهتر بود گفت، دیگر ایستادن برایش معنایی نداشت. تمام توانش را در ماه‌هایی جا گذاشته بود که دویده بود؛ شب‌هایی که بدون خواب گذرانده بود، خیابان‌هایی که با وحشت از آن‌ها عبور کرده بود، درهایی که پشت سرش بسته بود و هر بار با شنیدن صدای قدمی، قلبش برای چند ثانیه از کار افتاده بود. اما حالا دیگر جایی برای رفتن نبود. نفسش لرزید و به اطراف نگاه کرد. سایه‌ها میان ستون‌های انبار کش آمده بودند؛ بعضی ثابت، بعضی لرزان، بعضی آن‌قدر دور که نمی‌شد فهمید واقعاً انسان‌اند یا بازی چراغ‌های ضعیف با تاریکی. یک صدا آمد. تق. از جا پرید. چیزی نیفتاده بود. چند ثانیه گذشت. تق. این بار از سمت دیگری. سرش را چرخاند. هیچ‌کس نبود. اما ترس، دیگر به چیزی احتیاج نداشت که دیده شود. در تمام بدنش پخش شده بود؛ سردیِ دست‌ها، خشکی گلو، لرزش زانوها و آن احساس وحشتناکی که می‌گفت چیزی در تاریکی ایستاده و فقط منتظر است او متوجه حضورش شود و بعد، صدای قدم‌ها آمد. آهسته. یکی. مکث. یکی دیگر. و بعد چند قدم هم‌زمان. عقب رفت تا اینکه پشتش به دیوار خورد؛ دیگر نمی‌توانست بدود. چشم‌هایش در تاریکی می‌گشتند، و آن‌وقت دیدشان. آدم‌هایی که از میان سایه‌ها بیرون نمی‌آمدند؛ فقط کم‌کم معلوم می‌شدند. آن‌ها از ابتدا آنجا بودند. منتظر. ساکت. بی‌عجله. یکی از آن‌ها قدمی برداشت. دیگر عقب نرفت فقط نگاه کرد، وحشت در چهره‌اش دیگر شبیه ترس نبود؛شبیه کسی بود که تمام امیدهایش را یکی‌یکی از دست داده و حالا فقط منتظر آخرین نشانه است تا بفهمد کابوسی که ماه‌ها از آن فرار کرده، واقعاً به پایانش رسیده است. کابوسی که پایانش حکم پایان زندگی ناچیزش را داشت اما در آن سوی سالن، جایی که نور چراغی ضعیف تنها بخشی از تاریکی را می‌شکافت، صندلی‌ای قرار داشت. یک صندلی ساده، قدیمی. تنها یک صندلی بود و همین آن را ترسناک تر میکرد. انگار تمام آن انبار بزرگ برای یک نفر ساخته شده بود که قرار بود همان‌جا بنشیند و تماشا کند. در انتهای سالن، تاریکی آرام تکان خورد، ابتدا صدای قدم‌هایش شنیده شد؛ شمرده، آرام و با وقاری که انگار تمام انبار به حضورش عادت داشت. کت‌وشلوار تیره‌اش بی‌نقص بود. قامتش صاف و چهره‌اش آرام؛ آن‌قدر آرام که ترسناک‌تر از هر خشمی به نظر می‌رسید. از کنار او گذشت، بی‌آنکه حتی نگاهی به او بیندازد. به صندلی نیمه‌روشن انتهای سالن رسید. لحظه‌ای ایستاد، کت خود را مرتب کرد و با همان وقار آرام نشست، پا روی پا انداخت و دستش را روی دستهٔ صندلی گذاشت. سپس سر بلند کرد با چشم هایی که اطمینان را فریاد میزدند به او نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت.

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
4_5893368529444413382 (1).m4a2.80 MB

Repost from N/a
sticker.webp0.05 KB

Repost from N/a
Drink my blood like a 🍒 🤩 vampire.
+1
Drink my blood like a 🍒 🤩 vampire.

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
ָ࣪ ִֶָ #taekook 🧡 永遠の愛 ˖ ˓

sticker.webp0.00 KB

🍏𝖡𝖾𝗈𝗆𝗀𝗒𝗎 𝖢𝗅𝗈𝗎𝖽 🔵𝖳𝖺𝗉 𝖳𝖺𝗉

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سال‌ها در خلوت جانم مى‌ پروراندم و هیچ‌گاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخه‌ی كهنه‌ى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بی‌پناهى خود را به رودخانه‌ای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگل‌ها، بیابان‌ها، دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالی‌تر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبض‌های بى‌صدا خلائى بزرگ حس می‌كرد. گويى تکه‌ای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بی‌صدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبه‌اى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را می‌داد. در حالى كه می‌رفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردست‌ها برده بود؛ جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايى‌اى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش می‌دادم، از او مراقبت می‌کردم و برايش سايه مى‌ساختم. در قلبم لانه كرده بود؛ آن‌قدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است. اما آن شب با رفتنش، سلول‌های قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد‌. من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مى‌باخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايده‌ای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاه‌تر از آنچه گمان می‌كردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچاره‌ی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بى‌صدا براى مرگى بى‌نام. و آرام آرام در افق محو شد؛ آن‌قدر دور كه ديگر تنها نقطه‌ای مبهم بود نقطه‌ای كه در سایه‌ها گم شد.
و من ماندم؛ با باغى بی‌گل، با قلبى بى‌تپش، با شب‌هایی كه به جاى ستاره حسرت می‌بارند.