ru
Feedback
نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Открыть в Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Больше
849
Подписчики
-624 часа
-547 дней
-12930 дней
Архив постов
sticker.webp0.00 KB

تمام زندگی این سال‌ها بدون تو یک حواس‌چرتیِ بزرگ بود تا یادم برود برای دیدنِ تو زنده‌ام.

پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی‌دانستم به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از دیدگانِ دریا نیست ! سربه‌سرم می‌گذاری… ها؟

"نخ بادبادکمو یه جوری وا می‌کرد، که به هر جا خواستم، بتونم پر بکشم." _چاو-

"نخ بادبادکمو یه جوری وا می‌کرد، که به هر جا خواستم، بتونم پر بکشم." _چاو-

یک نخ قرمز نازکی تو را به من وصل کرده‌ است و آن‌ نخ تا دلت بخواهد گره دارد. آن‌قدر بلند است که هر جایی در جهان خواهم رفت و هر چه در جهان هست را خواهم دید؛ اما یک روزی و یک جایی قبل از مرگ، برای دیدار به تو برمی‌گردم.

شاید هم این زندگی یه‌جورایی بدون تو، گشتن و گشتن بی‌پایان برای دلخوشی‌ها و دلیل برای زندگی، و راستش هیچ‌وقت واقعاً پیدا نکردنه. شاید تو همه‌چیزی واقعا. و همه‌چیز تو.

امروز وقتی خواهرم گفت دوباره پاییز و بخاری و نارنگی و بعد زمستون و سرما و تولد آبجی، از ته دل احساس کردم خسته‌م. دلم نمی‌خواد بیست ساله بشم و چه‌قدر همه‌چیز تکراریه. ناراحت شدم که این احساس رو کردم، ولی به گمونم همه‌مون یه افسردگیِ درون داریم.

حالا که دیگر تنها من بودم و تو، این بار قصه درباره‌ی ما بود. عاقبت، من هم آن‌جا بودم. نور بالای سرمان در صحنه، روی هردوی ما افتاده بود و تو مرا می‌دیدی. بعد از مدت‌ها. اگر در این دنیا احتمال این وجود داشت که تو یک بار دیگر با دلِ خوش مرا بنگری، پس من دیگر به همه چیز اعتقاد خواهم داشت. اگر احتمال این وجود داشت که تو آن‌جا باشی و من هم آن‌جا، احتمالا می‌توانستیم درباره‌ی به ناکجا کشاندنمان توسط ستاره‌ها هم حرف بزنیم. حرف که نه، اشاره‌ای، خواندنِ سرودی، پایین نگاه کردن و سر تکان دادنی چیزی. بخندیم به مصیبتمان. می‌توانستیم، اما نمی‌خواستیم. بیشتر دلمان می‌خواست نگاه کنیم و لبخند بزنیم. بعد از مدت‌ها. نگاه کنیم و لبخند بزنیم.

sticker.webp0.16 KB

داییم به شکل مشکوک و اضطراب‌آوری دعوتمون کرده خونشون و کل خانواده رو دچار یه چالش دیگه کرده. مامانم فکر می‌کنه داداشش چیزیش شده، من مغزم سناریو می‌سازه که کل خانواده رو دعوت کردن درباره‌ی کنش‌های مجازی و سیاسی من صحبت کنن و من رو به عنوان آبرو برنده‌ی کل خانواده معرفی کنن. (منقطیه.) هر چی که هست و خواهد بود، اگر برای چیز چرت و صرفاً جلب توجه باشه، سرم رو از دست این خانواده و فک و فامیل انقدر می‌کوبم به دیوار تا به جان آفرین تسلیم کنم این جان بی‌صاحاب را.

غصه اینه که یک هزارم چیزی که تو این خونه تحمل کردم و می‌کنم رو این‌جا نمی‌گم. وقتی با خودم می‌خونم "به فرض این خونه خراب شه"، یه چیزی از ته دلم آرزو می‌کنه که اون روزو واقعاً ببینم.

sticker.webp0.00 KB

این‌ها مال دیروزند. آخر هم یادمان رفت چه می‌خواستیم بگوییم.

Видеосообщение00:33

Видеосообщение00:26

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.16 KB

😂😂😂😂💞👀