نوشین شادفام
Открыть в Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
302
Подписчики
+124 часа
-47 дней
+2130 день
Архив постов
302
در مورد مکتب میتوانید بیشتر در متن فورواردی من بخوانید و اگر خاستید بیشتر بدانید با من به تماس شوید. یا کسانی که علاقمند کمک و یا ارتباطی بین ما و کمک کننده می شود می توانند تمام سوالات شان را از من بیپرسد.
302
بچه ها راجع به مکتب خیلی وقت است ننوشته بودم. امروز میخواهم دوباره بنویسم اینکه من در این چند مدتت که ننوشتم در مورد مکتب، دنبال مدارک رسمی و درخواستی های رسمی مکتب بودم. و خوشبختانه امروز تمام مدارک و درخواستی ها را به صورت رسمی نوشتیم به کمک مردم روستا و اهالی داله مالستان. پس از شما دوستان که اینجا تازه آمدید و توانایی کمک در این مکتب را دارید از ما دریغ نکنید و یا افرادی را می شناسید که توانایی کمک به این مکتب نیمه کاره را دارد لطفا با ما معرفی کنید.
تشکر و سپاس فراوان
302
در جواب برایش نوشتم: سلام، ولا پیشنهاد بسیار خوبی است آن هم با اکونت به این نام. ولی میدانی حالا دوران امارت است اینجا هم شکر خدا همه ما مسلمانیم. گناه داره برای آدم مجاهد مثل شما دوستی با یک زن... شما از کی تا حال این اندیشه مدرن ره پیدا کردین که به دختران و زنان پیشنهاد دوستی می دهد گناه است برادر گناه. شما که مسلمان و مجاهد راه حق هستید😂😅
فکر کنم آن روی افراطی اش بیدار شد که من را بلاک کرد😁
302
اکونت به اسم پرچم دار امارت اسلامی برایم پیام گذاشته و نوشته: سلام زینب، میشه باهم دوست شویم؟
لامصبا با چی اعتماد به نفسی اسم آدم رو مینویسن😂😅🤣
302
از خوانه من، پنجره های خونه یی روبرویی دیده میشه. مثلا طبقه سوم، جای که پارسال یه مرد تنها توش زندگی میکرد و-نوشته بودم انگار-که شب ها می اومد و از پنجره تا کمر بیرون بود و اویخته می شود. و آواز می خواند. الان بستریه در بیمارستان رازی.
حالا، توی اون اتاق یه دختری جون زندگی میکنه و با بودنش زندگی اومده توی این اتاق. نور لوستر خوشرنگ، اتاق رو صورتی کرده و هر شب میاد از توی پنجره به آسمون نگاه میکنه. دو بار نگاهمون تلاقی کرده و لبخند زدیم. یه بار هم که فریدون فروغی گوش میکردم. بلند بلند باهاش همخونی کرد و من سخت دلم می خواست بلند داد بکشم تو چقدر شعری دختر.
هر بار نور صورتی اتاقش رو میبینم، یاد اون مرد میفتم. یاد این که رنج و لذت برادرن. یاد این که از یه پنجره، میشه هزار تا آسمون مختلف دید. یاد این که هیچی همیشگی نیست. یاد این که یه شب بالاخره از میون همه پنجره ها، ستاره می باره روی شهر و ما بلند بلند آواز می خونیم و یکی داد میکشه چقدر شما شعرید مردم و ما، مردم عصبانی بی لبخند، توی آسایشگاه های آجری دلمون گرم میشه و میگیم گور پدرش، روزای بدی بود و تموم شد، فردا باهاره.
"و اگر امید بوسه یی بی هوا نبود، بگو انسان مست چگونه هر شب از رود خانه ها و مذابها به خانه بر میگشت؟"
همین
حمید سلیمی
302
وقتی یک افغانی خود من و شما با یک گوشی کک سامنسونگ و یا ایفون میتانه از وضعیت افغانستان باخبر شوه. به نظر تان سازمان ملل و جامعه جهانی خبر نمیشه با آن همه تکنالوژی؟
نه آنها از تک تک و ثانیه های زندگی زنان و مردم افغانستان با خبر هستند پنچ است هیچ کاری برایمان نکرده عملا. حالا هم کوشش نکنیم اونا هیچ کاری برای من و شما نمی کند. جز هم وطن خودیمان همین طور که امروز خود زنان افغانستانی مکتب و دانشگاه آنلاین ساختن. پس هیچ هشتگ گذاری در تیویتر و شبکه های مجازی نکنید آنها فقط وعده های سر خرمن به ما می دهد و بس.
302
دخترا شما هم قبول دارید که او آزادی که ما ده بیرون دنبالش هستیم را ده خانه خود نداریم
302
:پدرم میگه اگر بردنت به خانه من برنگرد، برادرم تایید می کند و مادرم سکوت "
پیامی که همین اکنون از یکی از دختران دریافت کردم .
302
هرجا شنیدی که گفتن ذات زن تمایل به اصلاعات داره بگو مردان در طول تاریخ بهترین برده ها، بهترین کارمندها، بهترین کارگرها و بهترین سربازان بوده اند. نافرمانی و عصیان و حق طلبی از همان ابتدا زنانه بوده و هست.
302
گاهی فکر میکنم انقدر دست و پا شکسته مینویسم که هیچ یک از شما حتی یک کلمه ام را هم نمی فهمید برای همین هم کم اینجا از روز هایم مینویسم. ولی اگر روزی رسید که بهتر روزانه نویسی را یاد گرفتم تمام شان را ویرایش میکنم و یا میگذارم همین جا بمانند و یادم نرود که روزی اینقدر دست و پا شکسته بودم در نوشتن☺️
302
بعضی خبرهای تکان دهنده را که این روز ها در صفحه تلویزیون میبنم دست و پایم را لرزه میگیرد و بغضی عمیقی در گلو و سینه ام رفت و برگشت می کند وبا خود می گویم؛ کاش می شود دسته جمعی تمام ما زن ها از افغانستان فرار کنیم و دیگر هیچ نسل زنی در این خراب شده زندگی نکند. یا هم کاش می شود افغانستان ره نصف کرد ما زنان هیچ وقت با چنین حکومت مردسالار جور نیامدیم و نخواهد آمدیم حق و حقوق ما در زیر سایه تمام این حکومت ها چه خوب و چه بدش پایمال شده و همیشه قربانی دادیم و تا امروز این قربانی دادن ها ادامه هم دارد. همان بهتر است که افغانستان بین زنان و مردان نصف شود اصلا ما ره تیر از خیر بچه و مرد. ما زنان اگر بتوانیم در افغانستان برای خودیمان یک حکومت بسازیم با تمام وجود مان برای ساختن یک افغانستان بهتر و آبادتر تلاش میکنیم ما زنان افغانستان اگر روزی از چنگ این زنجیر های مذهبی و دینی خلاص شویم اولین فضا نوردها، طیاره ها، موترها، دانشمندها، ورزش کاران را خواهیم داشت در دنیا و با صد ها راه های علمی دیگر با دنیا برابر می شویم این در تمام دنیا معلوم هست و در جهان حرف اول را از هر لحاظ میزنیم. ولی ما را نمیگذارند. مردهای کشور ما نه در حق مان پدری کردن، نه برادری و نه مردانگی که هیچ، بر عکس مانع خود زنان و دخترانشان که خودیشان بخواهند دنبال حق و حقوق خود بروند هم می شود. و این نه تنها به من معلوم هست بلکه به تمام زنان افغانستانی تجربه چنین رفتار ها را دارند. حالا هر کسی که نمی خواهد حرفی در این باره بزند پیش خود یک دلیل دارند چه به تصمیم خودیشان باشد یا به اجبار. ولی یک چیز را نباید فراموش کرد که مردان همیشه بین خودیشان هم دست و یا متحد بودند مثلا در شلاق زدن رخشانه، در سنگسار کردن فرخند و... جدا آن چند تا خوبان که هر از گاهی می آیند و در صفحه های مجازی شان یک متن طویل و دور و دراز درباره حق و حقوق زنان و یا حمایت از زنان می زنند. و یا هر از گاهی در صحنه های تلویزیون و یا برنامه های آنلاین از ما حمایت میکنند جدا از این خوبان.دیگرانشان همه در نابود کردن و پایمال کردن حق و حقوق مان با هم متحد بودن نه در گرفتن شان.
پ ن: یادیمان باشد اگر هیچ کاری نکنیم، اگر همیشه آن پیاله چای و روزمرگی های که همه ما داریم را فقط اینجا نشر کنیم زندگی نمیکنیم فقط یک زن و دختر شکست خورده، زنانی که تمام ظلم های که در حق شان میشوند را میبینه ولی در قبال سرنوشت خودیشان مسول نیست فقط همان ورژن شکست خورده خود را با دیگران نشان میته که بلی ما در چنین کشوری زندگی میکنیم ولی ده قصه اش نیستیم. اصلا هم برایمان فرق نمی کند. نه نه اگر اینطور دست بلی دست بنشینیم روزهای بدتر از این را هم میبینم و بهتر نمی شود. پنج سال است هر روز ظلم و شکنجه را در هر جا و مکان را شاهد هستیم و هر روز هم بیشتر می شود نه کمتر. خارجی ها یک اصطلاح دارند که می گویند وقت طلا است شما بیاید و ببنید که ظالمان قرن پنج سال است طلاهای چندین میلیون انسان را دزدی می کنند.اره بیایید ببنید و حساب کنید.
به هر حال دلم خیلی پور است.
302
در اینجا و در روستای ما من تنها دختری هستم که هر از گاهی موتورسایکل سوار میشم و یا بهتر است بگویم یاد دارم. هیچ یک از دختران و یا زنان روستا موتورسایکل را بلد نیستن. و یا بخاطر حرف مردم یاد نمی گیرند و سوار نمی شوند اینکه مردم چه میگویند دختر و یا زن فلانی کار و خانه داری اش را مانده و حالا موتور این طرف و آن طرف می دواند این حرف برایشان شبیه یک زنجیر هست که هیچ گاه طرف وسیله یی مثل موتور و یا دو چرخه نروند. یا هم حاکمان دیکتاتور خانواده و یا بهتر بگویم مردان خانواده اجازه سوار شدن موتور را به زنها نمی دهد.
امروز که بعد از پنج سال در یک جای تقریبا دو ساعته موتور سوار شدم و در راه دو طالب را دیدم که دو بار چرخ زد با موتور شان و طرف من کج کج سی میکردن که انگار گناهی کرده باشم. من کلاه موتور در سرم بود ولی چون حجاب سیاه داشتم بخاطر آن مرا شناخته بودند. بیشتر که رفتم در یک پوسته شان برابر شدم چندی نفر شان با لنجر مرا دور دادند و پرسیدن که چرا موتور سوار شدم و فلان؟ به دورغ گفتم از پدرم هست خودش جای میرفت و مرا گفت تا خانه برسانم. و حالا هم بخاطر تیل زدن تا بازار میروم. یک اش گفت: زنا حق ندارند موتور سوار شوند دیگه نبینم که موتور این طرف و آن طرف بگردانی و... باز هم برایش حرف قبلی ام را تکرار کردم و گفتم که به شما توضیح دادم چرا سوار شدیم اگر شما میتوانید تا خانه مرا برسانید در خدمتت...و دیگه چرا باید سوار نشویم دلیل اش چیست؟ با عصبانیت گفت از مه دلیل پرسان نکو فامیدی ما که گفتیم شما بکوید خبه. موتور برای زنا نیست... گفتم در هیچ جایش نوشته نیست که برای زنا نیست بیادر جان شما وقتی گپ میزنید باید دلیل قانع کننده ای هم داشته باشید. سرش را شور می دهد و به نفر پهلویش می گوید که با ای رقم نافام ها چه بگویم دیگه... آن نفری که در چوکی پیش روی موتر نشسته بود و به نظر میرسد مقامش از آن پشت سری ها بلند تر باشد گفت برو همشیره ولی دیگه سوار نشو و... در دلم چند فحش آب دار به آنها دادم و گفتم که نافام تو احمق هستی که گپ زدن ات ره یاد نداری و بسته نسل و نسبت است وووو.اینها را فقط در دلم گفتم اگر رو به رویشان میگفتم که حالا در حوزه خاب بودم.😁 به هر حال موتور را سیوچ کردم و دوباره برگشتم به خانه. مادرم هم به خاطر دیر آمدنم چند فحش آب دار نصیبم کرد و آخر گفت فلانی ها دختر دارد ما هم دختر داریم😄😅
و این بود تمام ماجرای امروز
302
میدانید موتورسایکل سوار شدن در روستای ما یک تابو است. دختری که موتورسایکل سوار شوه خیلی چیز ها خطاب میشه.ما در چنین جامعه دور از تصور آدم ها زندگی میکنیم. آن هم در سال2026... چه مردمان کهنه اندیش هستیم ما. برای چندمین بار فهمیدم که این شعر را واقعا برای ما و اندیشه و عمل ما سروده.
دیگرا رفت به مریخ سیاره رسید
ما هنوز پینه بر پالان خر میزنیم
302
بعد پنچ سال موتور سوار شدیم
اونم حالا پایین کوتل خراب شده. اصلا هم نمیفامم کجایش خراب است. هیچ کس هم نیست
ای بخشکی شانس بخشکی
چارچ گوشیم هم تمام می شود
302
#داستان_کوتاه_انتخاب
#پرسه_در_حوالی_زندگی
روایت #مصطفی_مستور
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود.
اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت.
قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند :
پاریس ؛ خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.
بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد.
قبول کردم.
حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف.
کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.
302
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ کلمه ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ:
"ببخشید"
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻋﻤﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ:
"ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ"
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ی "ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ" ﻏﺮﻭﺭ له ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ!!؟؟
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸوﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ:
" ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
با ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ: ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩ؟
چه ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ؟
گاهی ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ...
کاری ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ، نیست.
گذﺷﺖ ﻫﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ...
انتظار ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ...
شخصیت ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ، ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ نمی ﺷﻮﺩ...
آدمها را بفهمید،
دل، آلزایمر نمی گیرد.
