N
Открыть в Telegram
@Neda_velayati دوست دارم در دنیایی از کتاب، قهوه و روزهای بارانی مدتی گمشوم.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
215
Подписчики
+124 часа
+47 дней
+1330 дней
Архив постов
215
بعد از صحبت با زیلان، همه چیز برایم پوچ و بیمعنی به نظر میرسید. من کارهایی انجام میدهم، راه میروم، تعامل میکنم، غذا میخورم - به فعالیتهای معمول ادامه میدهم - اما چگونه میتوانم این را توضیح دهم؟ در حالت پوچی هستم. انگار یک خلأ عمیق در درونم وجود دارد.
215
ترجیح دادم با خود مزخرفم تنها باشم بهتر از بودن با آدمهای حقیری است که مدام سر هم کلاه میگذارند.
215
من بیخیالت شودم در حالی که هنوز عاشقت بودم... این سختترین چیزی است که یک نفر میتواند تحمل کند. چون تو نمیتوانی عصبانی باشی، نمیتوانی متنفر باشی؛ فقط تکهای از خودت را پشت سر میگذاری.
زمان میگذرد و گاهی مردم فکر میکنند فراموش کردهاند. اما ناگهان، در یک آهنگ، در یک رایحه، در غیرمنتظرهترین لحظه، تو دوباره ظاهر میشوی
رو به رویش. آن وقت است که میفهمد؛ فراموشی در کار نیست، فقط عادت کردن است. مخصوصاً در لحظات شاد.
نبودت حس میشود. آدم دلش میخواهد لبخندی را به اشتراک بگذارد... اما تو اینجا نیستی. فقط یک ذره.
حتی درد هم شدیدتر میشود، چون نبود تو به آن اضافه میشود. لبخندت هیچوقت از جلوی چشمم دور نمیشود.
از روبرویشان. آهنگها دیگر فقط آهنگ نیستند. و
من این را درک میکنم... درد جدایی در حالی که هنوز عاشق هستید از بین نمیرود، فقط یاد میگیرید که با آن زندگی کنید.
شاید دردناکترین قسمت ماجرا این باشد:
اگر دوباره همدیگر را ببینیم، باز هم تو را انتخاب میکنم.
215
به گمانم زندگی همین است؛ اینکه چیزی را از ته جانت بخواهی، اما فاصلهات با آن، به اندازهی تمام نرسیدنهای دنیا باشد.
شاید همین، معنای واقعی زندگیست؛ اینکه شبهای تاریک و فرسوده، هیچکس را نداشته باشی تا دردهایت را برایش تعریف کنی؛ جز دیوارهای خاموش اتاقت.
راستش را بخواهی، دیوارهای اتاقم از خیلی آدمها، رفیقتر بودند. هر بار که زخمهایم را برایشان روایت کردم، نه قضاوتم کردند، نه گفتند: «فراموشش کن، ارزشش را ندارد.» فقط سکوت کردند... و همان سکوت، امنترین پناه دنیا بود.
آنها شاهد اشکهایی بودند که نیمهشب، بیصدا روی گونههایم میلغزید. شاهد صبحهایی بودند که با لبخندی ساختگی از اتاق بیرون میرفتم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هیچوقت نگفتند زیادی حساسی، زیادی غمگینی، یا زیادی شکایت میکنی.
فقط ماندند...
و گمان میکنم تمام عمر، به همین «ماندن» احتیاج داشتم؛ به کسی که قرار نبود معجزه کند، قرار نبود تمام زخمهایم را درمان کند، فقط کنارم بایستد... پشتم باشد... و دوستم داشته باشد، با تمام خوبیها و بدیهایم.
اما انگار این دنیا، چنین آدمی را برای من نفرستاد.
و حالا... تنها کسانی که هنوز بیهیچ توقعی کنارم ایستادهاند، همان دیوارهای خاموش اتاقم هستند
