ִֶָ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ៸៸ ᴅᴇᴀᴅ:ᴀʟɪᴠᴇ
Открыть в Telegram
ᅠ 𑊩 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾, 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝗒 𝗁𝖺𝗇𝖽 ⭒ ᯤ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ،، t.me/BPlanetTeam 𐙚 ᅠᅠ ꒰ t.me/zb1and2blebot ꒱
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
396
Подписчики
Нет данных24 часа
+47 дней
-130 дней
Архив постов
💬” تِلدی، میشه درمورد رویایی که پدر و مادرت وقتی جوون بودن داشتن بهمون بگی؟
🐥” بابام گفت رویاش این بوده که زیستشناس بشه. مامانم گفت که رویاش چی بوده...؟ مامانم گفت رویاش این بوده که پرستار بشه
💬” وقتی پیامهاشون رو دیدی، حتما گریه کردی
🐥” نه، گریه نکردم. گریه نکردم. خندیدم. خیلی خندهدار بود که دیروز گریهم گرفت، برای همین وقتی داشتیم باهم حرف میزدیم، خندیدیم
🐥” در مورد واکنشهایی که اطرافم بود، آه! راستش من یک پیام توی کاکائوتاک از پدر و مادرم گرفتم. مامان و بابام پیام داده بودن و نوشته بودن "این رویایی بود که ما وقتی همسن تهره بودیم داشتیم". برای همین، منم واقعا برای اولین بار این موضوع رو فهمیدم!
💬” من حدود ساعت ۹ شب، سگم رو بردم بیرون تا یک دوری بزنیم~ راستی، اگه بخوایم حیوون نماد تِلدی رو انتخاب کنیم، شما طرفدار تیم پاپی هستین یا تیم اردک؟
🐥” من خودم دوست دارم یک پاپیِ شجاع باشم! *عکس پاپی شنونده روی اسکرین نمایش داده میشه* وای، چهقدر نازه. معلومه واقعا صاحبش رو خیلی دوست داره! چه چشمهای براق و قشنگی~
— یکی از تهره پرسید که چرا بنگیز چهار ساله که هر سال ۹ سپتامبر ریلز میذارن و تهره گفت که خودشون هم تازه امسال متوجه این اتفاق شدن 😭
🐥” راستش، ما عمدا برنامهریزی نکرده بودیم که اینطوری پیش بره~ خودمون هم امسال تازه فهمیدیم! همین اواخر متوجه شدیم که تهره و متیو هر سال ۹ سپتامبر یک ریلزِ بنگیز میذارن. برای همین وقتی اتفاقا برای یک پارتی لباسهای قشنگ پوشیده بودیم، من با متیو یک ریلز گرفتم که ۹ سپتامبر منتشرش کنیم..
— یکی از تهره پرسید که چرا بنگیز چهار ساله که هر سال ۹ سپتامبر ریلز میذارن و تهره گفت که خودشون هم تازه امسال متوجه این اتفاق شدن 😭
🐥” راستش، ما عمدا برنامهریزی نکرده بودیم که اینطوری پیش بره~ خودمون هم امسال تازه فهمیدیم! همین اواخر متوجه شدیم که تهره و متیو هر سال ۹ سپتامبر یک ریلزِ بنگیز میذارن. برای همین وقتی اتفاقا برای یک پارتی لباسهای قشنگ پوشیده بودیم، من با متیو یک ریلز گرفتم که ۹ سپتامبر منتشرش کنیم..
🐥” "پیش میاد".. واقعا مردم اینو میگن چون کاملا شرایط رو درک کردن؟ احتمالا نه. گاهی اول باید کلمات رو به زبون بیاری و بعد ذهنت کمکم خودش رو به اون کلمات برسونه. پس وقتی با بخش ناآشنایی از خودم روبهرو میشم، یا وقتی حتی نمیفهمم چرا دارم اینطوری رفتار میکنم، پلک میزنم و فعلا فقط اون رو به زبون میارم. اشکالی نداره اگه نتونم همون لحظه درکش کنم. قرار نیست این حرف حتما به این معنی باشه که واقعا همهچیز خوبه. "پیش میاد. اشکالی نداره، پیش میاد". شاید همین که این کلمات رو به زبون میارم، یک فضای کوچیک توی قلبم شکل میگیره؛ جایی که درک کردن میتونه کمکم خودش رو به من برسونه. امشب، شبیئه که برای یک لحظه به نسخهی ناآشنای خودم سر تکون میدم و میپذیرمش. اینجا zerobaseone’s close friend ئه و من کیم تهره هستم
💬” آیگو، چه خوب که یک آدم مهربون و خوشقلب دیجی شده، از آشنایی باهات خوشحالم. عاشق اینم که رادیو همچین جاییه که میتونی همیشه جلوی شنوندهها صادق باشی
🐥” بله، منم همیشه سعی میکنم در کنار شنوندهها، یک دیجی صادق و روراست باشم..
+1
— hanbin, plus chat update
🐹” نه ولی ㅋㅋ من یک تماس بیپاسخ از گونووک داشتم
🐹” چرا اردکمون گریه کرده؟
🐹” وقتی من داشتم سخت کار میکردم، چه اتفاقی افتاده؟
بعدش گونووک توی پلاسچت گفت چون قسمت بعدی استریت دنس فایتر امسیئه، زنگ زده تا از هانبین سوال بپرسه 😭
— پدر و مادر تهره وقتی سنشون بالاتر بود صاحب فرزند شدن و از اینکه تهره وقتی صحبت از خانوادهش میشه اینقدر راحت احساساتش رو نشون میده، میشه فهمید با عشق و محبت زیادی بزرگ شده 🥺
آخرِ شب، مشغول چه کاری هستی؟ گاهی به من فکر کردی؟ حالا که هوا یکدفعه سردتر شده، مواظب هستی سرما نخوری؟ راهی هست که آدم هیچوقت زخمی نشه؟ آدم وقتی بهدنیا میاد، از همون اول قراره درد بکشه؟ اصلا با خواست خودش بهدنیا میاد؟ تا حالا هدفی برای زندگی داشتی؟ آه، عشق رو به منم یاد بده فکر کنم هنوز نمیتونم اینطوری از تو دل بکنم میشه بدون هیچ دلیلی همهچیزت رو به کسی بدی؟ نکنه دارم خودم رو گول میزنم؟ خارها امروز هم دارن رشد میکنن، آیا کسی هست که بتونه در آغوششون بگیره؟ آه، عشق رو به منم یاد بده فکر کنم هنوز نمیتونم اینطوری از تو دل بکنم آه، از عشقت سهمی هم به من بده فکر کنم هنوز قلبم با چیزی که خودم میخوام همراه نیست یک روزی میتونیم دوباره همدیگه رو ببینیم؟ اون موقع، منم بزرگتر و پختهتر شدم؟ حتی اگه اون زمان باشه، دیگر دیر نشده؟ حتی اگه اون زمان باشه، دیگر دیر نشده؟ آه...
— تهیهکنندهی رادیو، به محض اینکه دید تهره داره احساساتی میشه، بهجای اینکه ازش بخواد همونطور به صحبت کردن ادامه بده، فورا یک آهنگ پخش کرد تا بهش فرصت کافی بده تا احساساتش رو جمعوجور کنه و ترکیب تهرهای که داره گریه میکنه، با لیریک آهنگی که پخش میشه... دیوونم میکنه 😭
💬” مگه همه این لحظهای که یهویی با خودشون میگن "مامانم هم یک آدمه، ولی من هیچوقت این بُعدش رو نمیشناختم" ندارن؟
🐥” یادمه یکبار همینطوری الکی به مامانم گفتم که خوشگله و دیدم چقدر از شنیدن این حرف خوشحال شد. فکر کنم همون لحظه باعث شد کنجکاو بشم تا بدونم مامانم وقتی جوونتر بوده چه شکلی بوده. بالاخره مامان و بابام یک زمانی فقط یک دختر و یک پسر بودن. یک زمانی همسنوسال من بودن. بهنظرم خیلی قشنگه که دعوتشون کنی یکجایی باهم غذا بخورین و بهشون بگی "بابا، چقدر باحالی" و "مامان، چهقدر خوشگلی". من خیلی دوست دارم ببینم دوتاشون باهم بیرون میرن و بهشون خوش میگذره. از این به بعد سعی میکنم پسرِ قدردان و خوبی برای پدر و مادرم باشم~
💬” یهو کنجکاو شدم بدونم مامان و بابام وقتی بچه بودن، دوست داشتن در آینده چیکاره بشن. باید ازشون بپرسم!
🐥” فکر کنم این همون چیزیه که واقعا به دلم میشینه. من عمدا هیچوقت از مامان و بابام نپرسیدم وقتی بچه بودن چه رویایی داشتن و میخواستن چیکاره بشن. قبلا هم هر وقت سعی کردم ازشون بپرسم، هیچوقت نتونستم جواب درستوحسابیای بگیرم. آه، ببخشید... نباید اینطوری باشم...
موضوع برنامهی امشب درمورد مادرها بود.. اینکه مادرها جدا از نقش "مادر بودن برای بچههاشون"، بهعنوان یک انسان چه شخصیتی دارن و چه زندگی و رویاهایی دارن..
