𝒎𝒚 𝒎𝒐𝒐𝒏
Открыть в Telegram
238
Подписчики
-124 часа
-127 дней
+430 дней
Архив постов
238
وقتی کسی میگه ”نباشی می ميرم” منظورش این نیست که واقعا می میره؛ منظورش اینه که دیگه اون آدم سابق نمیشه، مثل قبل نمی خنده، شبا دیگه راحت خوابش نمی بره، دیگه پیتزا ها براش خوشمزه نیستن، دیگه هیچی قشنگ نیست و هرجا می ره بهش خوش نمی گذره، دیگه صبحا با انگیزه بیدار نمی شه و گوشیشو چک نمیکنه، دیگه قوی با مشکلاتش رو به رو نمی شه و امیدی برای ادامه دادن نداره. اون با زبون بی زبونی داره می گه نباشی همه چیز زهر مارم میشه.
238
دردناکترین قسمتِ نبودنت، این بود که زندگی ادامه داره
آدما میخندن، اما تیکهای از من هنوز منتظرِ که بیای.
238
احساس میکنم به هیچ چیز تعلق ندارم. برای هیچ قلبی عزیز نیستم. و هیچکس شوق چشمهایم را نمیبیند.
238
گر نمیمانی نیا؛بیهوده آشوبم نکن
من به تنها بودنم خو کرده؛مجذوبم نکن:)
گفته بودم با دلم بازی نکن؛کردی٫ولی
گر نمیگویم سخن؛ دیوانه محسوبم نکن…!
من نمیگویم رها کن زندگی؛با من بمان!
یا نیا؛ یا که نرو؛اینگونه مخروبم نکن…؛
تا که باور میکنم تنها شدم؛برگشته ای!
برنگرد؛با او برو؛ اینگونه مغلوبم نکن!
رفته ای؟!باشد برو…برنگرد! آنجا بمان…
میشوم دیوانه؛بازی با من ای خوبم نکن:))
238
دوست هاتونو باهم آشنا نکنید.
دوست هاتونو باهم آشنا نکنید.
دوست هاتونو باهم آشنا نکنید.
دوست هاتونو باهم آشنا نکنید.
دوست هاتونو باهم آشنا نکنید.
238
تابستان به ایستگاه پایانیش رسید اما هنوز سوز سرمای آن زمستان دردناک باماست.
18،19 دی ماه 1404
238
این بار دیگه نه قاصدک فوت کردم نه وقتی ماه کامل دیدم آرزو کردم نه راجبش با کسی حرف زدم. گفتم به جهنم و رها کردم.
238
میگفتی شبت خوش جانِمن. اما بیشتر از خوب بودن شب، اندیشهی اینکه جان تو هستم، در من ریشه میکرد و سبز میشد.
