آوایجنگلتاریک𓍊
Открыть в Telegram
قلمم قصه مینویسد روحم در جهانهای دیگر پرسه میزند𓂃𓈒☘️
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
247
Подписчики
+224 часа
+147 дней
+1130 дней
Архив постов
+1
دیروز جلد اول شش کلاغ رو تموم کردم. خوندن جلد اول یکم از حالت عادی بیشتر طول کشید، حتی با اینکه خیلی جذبش شده بودم، بازم یکم روند کتاب خوندنم کند شده. و اینم بگم که جلد اول واقعا جالب بود، خصوصا هرچی بیشتر جلو میرفت روند داستان هیجانیتر میشد و پایانش هم یکم غیرمنتظره بود و دوست داشتم همینکه بستمش، برم سراغ جلد دوم. انیوِی؛ امروز میخوام جلد دوم رو شروع کنم: قلمرو خلافکاران. یه حسی بهم میگه جلد دوم به مراتب خفنتر و حماسیتر از جلد اوله، از اونجایی که خب معمولا کم پیش میاد جلدهای دوم بهتر از جلدهای اول باشن. امیدوارم ناامید نشم :)
Repost from احتمال بارِشِ والها در دسامبر
چون تا همیشه دختری میمونم؛ که عاشق تاریخ، کافه های دنج، کتاب های قدیمی، هنر، روزهای بارونی، کلبه های چوبی و پیدا کردن زیبایی تو چیزهای کوچیکه📓☕️🖼
+1
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدن، مساعد نبودن وضعیت جسمی و روحی، رسیدگی به کارهای شخصی و خونه چون باید شب مهمونداری هم کنیم، همزمان تموم کردن کتابم و بعدش آماده شدن برای دانشگاه و کلاسهای خیلیی فشرده و پشتسرهم و طولانی دانشگاه از ظهر تا غروب، و درنهایت نجاتدهندههای امروزم، دستگاه وندینگ محترم و قهوهی محبوبم🫴🏻
یادتونه گفته بودم رشتهم روانشناسیه؟
درحال حاضر سر کلاس آسیبشناسی نشستم، و دارم حین تایپ کردن حرفای خودم، به حرفای استاد هم گوش میدم. و واقعا جالبه، بهطور کاملا تصادفیای، حرفای من و استادم نه شبیه هم بلکه یه ریشه و مفهوم دارن و تقریبا یه معنی.
میدونین، آدما هیچوقت از زخمها و آسیبهایی که برداشتن خوب نمیشن. کسی قرار نیست خوب بشه، بلکه ترمیم میشن. خوب شدن با ترمیم شدن فرق داره.
کسی که میخواد خوب بشه باید یه معجزه بشه تا بتونه از اول متولد بشه، بدون هیچ خاطرهای، ناامیدی و سیاهیای، گناهی، احساسی، بدون هیچ شناخت قبلی از خودش.
ولی کسی که ترمیم میشه، منتظر معجزه نمونده، خودش دست به کار شده. درحالیکه که تکتک استخونها و رگها و اجزای بدنش فریاد ناامیدی سر میدادن و حینی که هنوز زخمهاش خونریزی میکردن، سرپا شده...
فقط ۲۴ ساعت وقت برای سوگواری، چون بعدش باید برگردم به زندگیم و با حقایق روبرو شدن، و تلاش برای پر کردن خلأهای درونیم. درحالیکه باید همزمان هم به زندگیم برسم، هم انتظارات بقیه از خودمو تحمل کنم، هم ناامیدیها رو طاقت بیارم، با افسردگی و سیاهی بجنگم، و هم با افکار و خاطرات و آسیبها و زخمهام کنار بیام.
چون توی روانشناسی یاد میگیریم آسیبها رو نباید نادیده گرفت، باید باهاشون کنار اومد وگرنه چرکین میشن و بیشتر آسیب میزنن.
و مهمتر از همه، سعی کنم یه طناب محکم و متصل به زندگی برای خودم جور کنم...!
یه هدف، برای دووم آوردن. شایدم کنارش زندگی کردن...
اینا رو هم درحالی دارم مینویسم که سر کلاس نشستم و منتظر استادم :)
این مدت انقدر کتابهای نشرهای خصوصی رو خونده بودم عادت کرده بودم به محتوای کاملشون و بدون سانسور. الان که دارم باز کتاب نشر دولتی میخونم، با هر سانسوری که مواجه میشم، حتی اگه کوچیک باشه و کم، اصلا یک کلمه، تا مرز روانی شدن میرم. همش باید فایل زبان اصلی هم ور دستم باشه.
یعنی با این کارشون رسما دارن به شعور مخاطب توهین میکنن، و به زحمت نویسنده آسیب میزنن. تغییر دادن حتی یک کلمه بزرگترین توهین به زحمت نویسندهست، حتی یک کلمه، چه برسه به پاراگرافها و سکانسها! و منی که نویسندهام اینو قشنگ با گوشت و خونم میفهمم!
Even if I feel dead inside and my world has turned dark,
the outside world still holds its own beauty, and life goes on...
