ru
Feedback
ㅤ𝘖​𝘤​𝘵​𝘰​𝘣​𝘦​𝘳​ ​𝘴​𝘬𝘺

ㅤ𝘖​𝘤​𝘵​𝘰​𝘣​𝘦​𝘳​ ​𝘴​𝘬𝘺

Открыть в Telegram

𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾. Bot: @shailyyy12bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
351
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
+1430 день
Архив постов
Repost from N/a
آخــرین نــوآیِ پــیآنــو ‌ بــاران ، مـآرسـی را هَمـیشه زیبـاتـر می‌کـرد. جـونگـکوک آرام میـآنِ خیـابـان‌هایِ سَـنگ‌فَرش‌شـدِه قَـدم برمی‌داشـت . پـالـتویِ بلنـد و کِـرم‌رَنگِـش تا زیـرِ زآنو می‌رِسید و بُـخارِ فِـنجانِ قَـهوه ، گـونِه‌هایِ سُـرخِـش را پِـنهآن می‌کـرد. هر بـار که پـایَـش رویِ بـرگ‌هایِ خُـشک می‌نِـشست ، صـدایی شبیهِ زمـزمـه‌ای دور زیـرِ گوشِـش می‌پیـچید. مـآرســـی هـمیشِه همیـن بـود . شــهری کـہ آدم را وآدار می‌کـرد خـاطِـره‌هآیـش را دوبـاره زِنـدگـی کنـد. مِــلودیِ پیـآنـو از گـوشه‌یِ خیـابان بلنـد شـد. بی‌اِخـتیـار ایـستاد ، هَـمان قِـطـعه. هَـمان نُتـی کـہ سـال‌ها پـیش، مَـردی با مـوهـآیِ تیـرِه و چِـشم‌هایی کـہ اِنـگار تمـام پـآییز را در خــودِشان پِـنهان کرده بودنـد، بَـرایش نَـوآخِـته بـود ، کیـم تهـیونـگ. لـبخنـدی تَلـخ رویِ لـب‌هـایِ جـونگـکوک نِـشـست. هیـچ‌وَقـت فِـکر نِـمی‌کـردم مَـجنـون چِـشم‌هآت بِـشم... زِمـزِمه را خـودِش گـفتِه بـود یا بآد؟.. دیـگر فـرقی نـداشت. در کـہ بـاز شـد، بـویِ چـوبِ خیـس و اُسـطوخـودوس تـمآم وجـودش را پـر کرد. خـآنه... هنـوز بـویِ تهـیونـگ را مـی‌داد. قَـدم‌هـآیـش او را تا خـآنـه‌یِ سَنـگی اِنتـهایِ خیـابـان کشـانـد؛ خـآنـه‌ای کـہ روزی تمـام دُنیـایـش بــود. کـلیـد هنـوز زیـر گـلدآن سُـفـالی کِنـار در پنـهـان بـود. اِنـگآر هیـچ‌کَـس بعـد از آن روز ، جـرئت نکـرده بـود چیـزی را تـغییر بدهد. در کـہ بـاز شـد، بـویِ چـوبِ خیـس و اُسطوخـودوس تـمام وجـودش را پـر کـرد. خـآنـه... هَنـوز بـوی تهـیونـگ را مـی‌داد. جـونگـکوک پـآرچِـه‌یِ گـلـدوزی‌شـدِه را از کـیفِش بیـرون آورد؛ هـمان پـآرچِه‌ایِ کـہ تهـیونـگ شـب‌هایِ طـولانـی زِمـستآن، با حـوصله رویِ آن گـل‌هایِ ریـز آبی دوخـته بـود و خـندیـدِه بـود ، هـر وَقـت نبـاشـم، اینو بَـغل کن... شـاید من بـرگـردم. آن روز، جـونگـہکوک با خنـدِه گفتـه بـود تـو هیـچ‌وقـت نـمی‌ری، امـا رفتـه بود. یا... شـاید این جـونگـکوک بود کـہ او را از خـودش گِـرفته بود. به اتـاق آخر خـآنه رفـت ، کِنـار تَخـت زانـو زد. انـگشت‌هایِ لـرزانِـش رویِ کَـف چـوبی لَغـزیدنـد و هَـمان نُـقطِه‌ی آشـنا را پیـدا کِـردند. جـآیی کـہ سـال‌هـا پیـش، با دسـت‌هـایِ خـودش، آخـرین خـانه‌یِ تهـیونـگ را سـاخِته بود. اشـک بـی‌صدا رویِ گـونِه‌اش لغـزید. بِـبخش... صِـدایـش میـان سُـکوت خـآنِه شِـکست. ایـن هـمه سـال فِـکر می‌کـردم اگــہ اینـجآ بمـونی، هیـچ‌وَقـت ازَم دور نِـمی‌شـی... بـآران شَـدیـدتَر شـد . و درسـت هَـمآن لحـظِه، صِـدایِ آرام پـیآنـو دوبـارِه از بیـرون خـآنِـه بـہ گـوش رسیـد. جـونگـکوک با وَحـشَت سَر بلــند کرد . خـآنِـه از خیـآبان فـاصِلـه زیـادی داشـت . هیـچ نـوآزَندِه‌ایِ نـمی‌توانـست صِدآیـش را تا ایـنجا برسـاند.اما او خـہوب ایـن مِلـودی را مـی‌شنـاخت... ایـن... آهنـگی بـود کـہ فقـط تهـیونـگ بـلد بـود بِنـوآزد.

این پست + این پیام فور کنید؛ یک پست مشخص کنید فور بزنم.
جوین باشید رُزام.

قو‌یِ سفید و محبوبم، روشناییِ شبانه‌ام، ماهِ آسمانِ من؛ بوسه‌گاهِ غمِ من، معشوقِ شب‌هایم، آرامشِ بی‌کرانِ دلِ بی‌قرارم، نغمه‌
+1
قو‌یِ سفید و محبوبم، روشناییِ شبانه‌ام، ماهِ آسمانِ من؛ بوسه‌گاهِ غمِ من، معشوقِ شب‌هایم، آرامشِ بی‌کرانِ دلِ بی‌قرارم، نغمه‌ی خاموشِ تمنّایم، تویی که با نگاهت تمامِ تاریکی‌ها را می‌سوزانی و در سکوتِ شب، نامت چون نسیمی بر جانم می‌وزد؛ تویی پناهِ خستگی‌هایم، رؤیای بیداری‌ام، و جاودانه‌ترین شعرِ لب‌های من. - 𝑽ē𝑵𝑶𝑹 -

Repost from 𓇼
🗣:–این پیام رو فور کنید تا داخل چنل های که جوین نیستم جوین بشمـ°

Repost from 𓇼
sticker.webp0.14 KB

Repost from 𓇼
𖥔 この惨状にうんざりだ イラン ⁺⊹

Repost from N/a
در آن هنگامه که روحِ تو در شادیِ مکانی دیگر به رقص درآمده بود، سایه‌یِ سنگینِ خاطرات، وجودِ مرا ذره‌ذره فرو می‌ریخت. از حسرتِ آن خوشی‌هایِ گذرا، دیگر جانی در تنم نمانده بود. و آنگاه که اندیشه‌یِ “بازیچه‌یِ احساسات شدن” بر من سایه افکند و خیالت از آن آسوده گشت، اشک‌هایم چون سیلاب، راهِ چشمانم را یافتند؛ چرا که قلبِ من در دستانِ تو ای معبودم ، که اکنون تنها ویرانگرِ من هستی، در آستانه‌یِ فروپاشی قرار گرفته است.

Repost from N/a
‌‌‌‌‌‌‌ ‌ 𝑫𝑶 𝒀𝑶𝑼 𝑺𝑻𝑰𝑳𝑳 𝑹𝑬𝑴𝑬𝑴𝑩𝑬𝑹 𝑶𝑼𝑹 𝑴𝑬𝑴𝑶𝑹𝑰𝑬𝑺 ?
+4
‌‌‌‌‌‌‌ ‌ 𝑫𝑶 𝒀𝑶𝑼 𝑺𝑻𝑰𝑳𝑳 𝑹𝑬𝑴𝑬𝑴𝑩𝑬𝑹 𝑶𝑼𝑹 𝑴𝑬𝑴𝑶𝑹𝑰𝑬𝑺 ?

Repost from N/a
_ای‌کــاش تــو چیــزی فــراتــر از یــک رویــای شــبــانــه بــودی...

Repost from N/a
می‌سوختند، می‌ساختند و پنهانی برای یکدیگر می‌مردند؛ اما در ظاهر، با فاصله از هم می‌ایستادند و روی از یکدیگر برمی‌گرداندند... برای چه؟!...شاید دست تقدیر، روزگاری فرسوده بود...

"شاید تو هیچوقت سهمِ این نعناعِ بی‌پناه نبودی، فرمانده‌." حس میکنم هرچقدر بیشتر نگهت میدارم، دورتر میشی شاید ما در زمانِ اشتب
"شاید تو هیچوقت سهمِ این نعناعِ بی‌پناه نبودی، فرمانده‌."
حس میکنم هرچقدر بیشتر نگهت میدارم، دورتر میشی شاید ما در زمانِ اشتباهی، یا مکانِ اشتباهی باشیم، شاید اصلا آدم های اشتباهی برای همدیگه باشیم اما... ای کاش میتونستم قلبم رو از سینه‌ام دربیارم و تقدیمت کنم و همونجا در آغوشت بمیرم.