تَبَسُـم
Открыть в Telegram
دلتنگِلبخندِآقایِشهیدم دنیا پر از رنج است؛ با اینحال درختانِگیلاس شکوفه میدهند. https://t.me/HarfChatBot?start=a2f8e8a7e5b7
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
286
Подписчики
-124 часа
-17 дней
-130 дней
Архив постов
286
از تلوزیون داره حکم انتصاب مقام ها رو نشون میده به همراه عکس اون افراد
مامانم از اونور داره به هر کدومشون میگه شهادتت مبارک...
286
الان دقیقا تو اون حالتیم که یه سرِ طنابِ زندگیم از دستم در رفته و ریشریش شده و هر کسی یدونه از اون ریش شده هارو دستش گرفته و داره میکِشه،
منم تا الان بزور تعادلمو حفظ کردم و بلاخره یجا این کِش مکِش های طناب باعث میشه بخورم زمین.
286
حس میکنم نزدیک بودن به این شهدا خودش یجور نعمته،
تا وقتایی که ذهنم بهم ریختهست،
دلم پره،
غم دارم،
یا فقط میخوام یه جا برم پیش یکی حرف بزنم و خالی شم و از آدما دور باشم،
بیام اینجا و شهدا بشن همدم صحبت ها و غر زدنای دلم
286
همین دیروز داشتم میگفتم کاشکی بارون بیاد؛
بعد همه اینطوری بودن که آره وسط تابستووون
زهی خیال باطل
واکنش خدا امروز :
286
خلاصه اگر در شرایط مشابهِ این پیش من بودید و دیدید من سکوت کردم فک نکنید نترسیدم
احتمالا تا اون موقع خون ریزی مغزی هم کردم از درون، فقط به رو نمیارم
286
فقط فرق من با بقیه این بود بقیه صدای مثلا داد و جیغ ازشون درومد و ابراز وحشت کردن
ولی من همینطوری ماتم برده بود به صحنه
شاک شده بودم😔😂
286
نمیدونم شاید به چشم من انقد بزرگ اومد چون تاحالا انقد از نزدیک تصادف به این شدت ندیده بودم
ولی واقعا شنیدن کی بود مانند دیدن
ما همه تو ماشین سکته کردیم
286
البته فک کنم اخر قسمت بود ما امروز یه تصادفی بکنیم
چون در نهایت تو خودِ تهران با یه ماشینه خوردیم به هم و فقط ماشین خسارت دید و حالمون گرفته شد ...
286
خب داستان از اینجا شروع میشه که ما تو جاده بودیم و درحال سبقت گرفتن،
همون لحظه یه ماشینه اومد از ما که درحال سبقت گرفتنیم، سبقت بگیره؛
هی گاز میداد ولی رد نمیشد از ما، برا همین کُفری شد.
بعد دیگه همینطور شروع کرد گاز خیلی شدید دادن تا بلاخره از ما جلو زد
یه پاش تا ته رو گاز
یه دستش تا ته رو بوق
و اون یکی دستش از پنجره بیرون و درحال دری وری گفتن به ما...
تا اینکه با همون سرعتش رسید به پیچ
اومد مثلا مارو بچزونه، شروع کرد فرمونو اینور اونور کردن که مثلا به ما راه نداده باشه
اما این حماقت بزرگو دقیقا جایی کرد که هم پیچ بود و هم سرعتش خیلی بالا!
دیگه کنترل ماشین از دستش در رفت و پاشو تا تههه گذاشت رو ترمز و ماشین تعادلشو لز دست داد و هی اینور اونور میشد و نزدیک بود برعکس بشه
همونطور وسط جاده چند دور، دورِ خودش میچرخید و آخرشم به طرز وحشتناکی کوبیده شد تو این بِتُنای بغل جاده و نابود شد؛
خدا بهش رحم کرد، چون اگه یکم اونور تر خورده بود، بتن بغلیش شکسته بود و همونو پرت میشد تو درّه.
و رحمی که واقعا خدا به ماهم کرد...
چون وقتی این اتفاق افتاد شاید فاصلمون باهاش حدود ۵ ۶ متر بود و من اون لحظه این شکلی بودم که خب دیگه الانم میخوره به ما و ما رو هم با خودش به فنا میده
و حالا بخش قشنگش اونجایی بود که ما ۴ دقیقه قبل این اتفاق خیلی رندوم صدقه دادیم و بدون ذره ای شک همون صدقه نجاتمون داد :)))
