Leila.Psychotherapist
Открыть в Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
2 751
Подписчики
-324 часа
-397 дней
+37330 дней
Архив постов
گاهی چیزی که ما را خسته میکند، اتفاقی نیست که در زندگیمان افتاده؛ بلکه گفتوگوهای بیپایانی است که بعد از آن اتفاق، در ذهنمان ادامه میدهیم.
چرا آن حرف را زد؟
اگر آن روز جور دیگری رفتار میکردم چه میشد؟
نکند تصمیم اشتباهی گرفته باشم؟
اگر در آینده اتفاق بدی بیفتد چه؟
ذهن ما با تکرار این سؤالها تلاش میکند به احساس امنیت برسد؛ انگار اگر همهچیز را بهاندازه کافی تحلیل کنیم، میتوانیم جلوی درد، شکست، طردشدن یا اتفاقات پیشبینینشده را بگیریم.
اما اینجاست که یک تفاوت مهم را فراموش میکنیم: فکر کردن برای حل یک مسئله با نشخوار فکری تفاوت دارد.
وقتی فکر میکنیم تا مسئلهای را بفهمیم، معمولاً به بینش، تصمیم یا راهحلی میرسیم.
اما در نشخوار فکری، بارها به همان نقطه برمیگردیم؛ همان سؤالها، همان نگرانیها و همان سناریوها را مرور میکنیم، بدون اینکه لزوماً به پاسخ تازهای برسیم.
ذهن مشغول است، اما مسئله حل نمیشود.
انگار در یک اتاق دور خودمان میچرخیم و تصور میکنیم چون مدام در حرکتیم، حتماً داریم به جایی میرسیم.
نشخوار فکری چه چیزهایی را از ما میگیرد؟
🔸 خوابمان را: چون بدن میخواهد استراحت کند، اما ذهن هنوز درگیر گفتوگوهای ناتمام و سناریوهای احتمالی است.
🔸 لحظه اکنون را: در کنار آدمها هستیم، غذا میخوریم، قدم میزنیم یا به طبیعت نگاه میکنیم؛ اما بخش بزرگی از ذهنمان جایی دیگر، در گذشتهای تغییرناپذیر یا آیندهای هنوز اتفاقنیفتاده، گرفتار شده است.
🔸 زمانمان را: ساعتها صرف مرور اتفاقاتی میکنیم که شاید دیگر امکان تغییرشان وجود نداشته باشد، درحالیکه میتوانستیم بخشی از این زمان را به زندگیکردن اختصاص دهیم.
🔸 اعتمادبهنفسمان را: بارها رفتارها و تصمیمهایمان را زیر سؤال میبریم، اشتباهاتمان را بزرگ میکنیم و بهتدریج به توانایی خودمان برای انتخابکردن شک میکنیم.
🔸 آرامش روانمان را: چون هر فکر نگرانکننده میتواند فکر دیگری را فعال کند و ذهن را وارد چرخهای کند که پایان مشخصی ندارد.
اما چرا بعضی از ما بیشتر درگیر نشخوار فکری میشویم؟
گاهی چون در گذشته تجربههایی داشتهایم که در آنها غافلگیر شدهایم، آسیب دیدهایم یا احساس کردهایم کنترل اوضاع از دستمان خارج شده است.
در چنین شرایطی، ذهن ممکن است یاد بگیرد که برای جلوگیری از تکرار درد، همهچیز را بارها بررسی کند؛ حرفها، رفتارها، تصمیمها و حتی واکنشهای دیگران را.
انگار ذهن با خودش میگوید: «اگر بهاندازه کافی فکر کنم، این بار آسیب نمیبینم.»
پس نشخوار فکری همیشه نشانه ضعف یا ناتوانی نیست؛ گاهی تلاشی آموختهشده برای محافظت از خودمان است که بهمرور، بهجای محافظت، فرسودهمان میکند.
راه رهایی، جنگیدن با فکرها یا مجبورکردن خودمان به مثبتاندیشی نیست.
قرار نیست ذهنمان را کاملاً خاموش کنیم. قرار است یاد بگیریم هر فکری را دنبال نکنیم و هر سؤالی را بارها از خودمان نپرسیم.
وقتی متوجه میشویم دوباره در چرخه تکرار افتادهایم، میتوانیم از خودمان بپرسیم:
«آیا این فکر به من کمک میکند چیزی را بفهمم یا تغییری ایجاد کنم؟ یا فقط دارم همان درد را دوباره تجربه میکنم؟»
اگر کاری از دستمان برمیآید، یک قدم کوچک و واقعی برداریم.
اگر مسئلهای فعلاً راهحل ندارد، تمرین کنیم که بلاتکلیفی را بدون تلاش بیپایان برای رسیدن به قطعیت تحمل کنیم.
و اگر ذهنمان به گذشته برگشته، آرامآرام توجهمان را به بدن، تنفس و چیزی که همین حالا در حال تجربهکردنش هستیم برگردانیم.
یادمان باشد:
قرار نیست برای زندگیکردن، اول به تمام سؤالهای ذهنمان پاسخ بدهیم.
گاهی زندگی دقیقاً از همان لحظهای دوباره آغاز میشود که دست از تلاش برای حلکردن تمام احتمالات برمیداریم و به خودمان اجازه میدهیم در زمان حال حضور داشته باشیم.
شما هم تجربه کردهاید که ساعتها فکرکردن به یک مسئله، بهجای حلکردنش، حالتان را بدتر کند؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
تا زندهای، زندگی کن!
اگر زندگیت را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی به هنگام زندگی نمیکند، نمیتواند به هنگام بمیرد. از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافتهای؟ آیا زندگی خودت را زیستهای؟ یا با آن زنده بودهای؟ آیا آن را برگزیدهای؟ یا زندگیت تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست داری؟ یا از آن پشیمانی؟
این است معنی زندگی را به کمال دریافتن.
#اروین_یالوم
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی آنقدر به خواستههای دیگران توجه میکنی که دیگر نمیدانی خودت واقعاً چه میخواهی.
میدانی چه چیزی دیگران را خوشحال میکند، از چه چیزی ناراحت میشوند و چطور باید رضایتشان را جلب کنی؛ اما وقتی از تو میپرسند «خودت چه میخواهی؟» جوابی نداری.
این اتفاق ممکن است زمانی بیفتد که مدتها نیازهای خودت را در اولویت آخر گذاشتهای.
از خواستههای کوچک خودت شروع کن؛ از اینکه چه غذایی دوست داری تا اینکه چه نوع رابطهای میخواهی.
تو هم حق داری در زندگی خودت حضور داشته باشی، نه فقط در زندگی دیگران.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
چرا عذرخواهی کردن کافی نیست؟
در یک رابطه، شنیدنِ «ببخشید» میتواند آغاز ترمیم باشد، اما همیشه به معنای ترمیم شدن نیست.
اگر کسی بارها رفتاری را تکرار کند که به ما آسیب میزند و هر بار فقط عذرخواهی کند، بهتدریج فاصلهای میان کلمات و واقعیت شکل میگیرد.
اعتماد صرفاً با توضیح دادن نیتها ساخته نمیشود؛ به تجربههای تکرارشوندهای نیاز دارد که نشان دهند رفتار واقعاً تغییر کرده است.
از طرف دیگر، هیچ انسانی بدون خطا نیست و انتظار بینقص بودن از دیگری نیز رابطه را فرسوده میکند.
تفاوت مهم در این است که آیا فرد میتواند اثر رفتارش را ببیند، مسئولیت آن را بپذیرد و برای تغییر قدم بردارد یا نه.
در نهایت، ترمیم رابطه نه فقط به پشیمانی، بلکه به مسئولیتپذیری، زمان و رفتارهای قابل اعتماد نیاز دارد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
ذهنی که آگاهانه هدایت نشود، بهراحتی تحت تأثیر دیگران قرار میگیرد.
ما همیشه آنطور که تصور میکنیم مستقل فکر نمیکنیم.
گاهی باورهایمان را از خانواده به ارث میبریم، ترسهایمان را از جامعه میآموزیم و خواستههایمان را با انتظارات دیگران اشتباه میگیریم.
گاهی آنقدر درگیر تأیید گرفتن، پذیرفته شدن و ترس از قضاوت دیگران میشویم که دیگر نمیپرسیم:
«من واقعاً چه فکر میکنم؟ چه میخواهم؟ و چرا این انتخاب را کردهام؟»
کنترل ذهن همیشه با اجبار و تحمیل اتفاق نمیافتد.
گاهی با تکرار یک باور، ایجاد احساس گناه، ترساندن ما از طرد شدن یا القای این تصور شکل میگیرد که بدون تأیید دیگران نمیتوانیم تصمیم درستی بگیریم.
و درست همینجا، مرز میان انتخاب آگاهانه و تبعیت ناآگاهانه کمرنگ میشود.
مدیریت ذهن یعنی یاد بگیریم
هر فکری را حقیقت ندانیم،
هر باوری را بدون بررسی نپذیریم
و هر خواستهای را که در ما شکل میگیرد، الزاماً خواسته واقعی خودمان تصور نکنیم.
یعنی بتوانیم مکث کنیم، از خودمان سؤال بپرسیم، شواهد را بررسی کنیم و میان آنچه خودمان باور داریم و آنچه دیگران میخواهند باور کنیم، تفاوت بگذاریم.
البته هیچکس کاملاً مستقل از محیط و دیگران فکر نمیکند؛ ما موجوداتی رابطهمندیم و از اطرافیانمان تأثیر میپذیریم.
مسئله این نیست که از تأثیر دیگران رها شویم، بلکه این است که آگاهانه انتخاب کنیم چه چیزی را وارد ذهن و زندگیمان کنیم.
بلوغ فکری از جایی آغاز میشود که بهجای پذیرفتن خودکار افکار، از خودمان بپرسیم:
این باور واقعاً متعلق به من است یا فقط آنقدر آن را شنیدهام که به حقیقت تبدیل شده است؟
شاید آزادی واقعی، پیش از آنکه در تغییر دنیای بیرون اتفاق بیفتد، از بازپسگرفتن اختیار اندیشیدن در درون خودمان آغاز میشود.
تو چقدر از افکارت را آگاهانه انتخاب میکنی و چقدر از آنها حاصل تأثیر محیط و دیگران است؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
کسانی که به ما زخم زده اند، به جای آنکه احساس گناه کنند، در واقع غالبا از ما متنفر میشوند؛ چرا که آنها را به یاد پستی و فرومایگی خودشان می اندازیم
#آلن_دوباتن
@ LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی بعد از تجربههای دردناک، حتی خوشحال بودن هم میتواند با اضطراب همراه شود.
انگار ذهنت میگوید: «اگر الان همهچیز خوب است، پس حتماً قرار است اتفاق بدی بیفتد.»
وقتی بارها غافلگیر شدهای یا امنیتت از بین رفته، ممکن است آرامش برایت ناآشنا شود.
اما هر لحظهی خوب، مقدمهی یک اتفاق بد نیست.
لازم نیست برای محافظت از خودت، پیشاپیش غصهی اتفاقی را بخوری که هنوز نیفتاده است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
سایههای پنهان ما
گاهی چیزی که بیش از همه در دیگران آزارمان میدهد، فرصتی است برای شناختن بخشهایی از خودمان که دوست نداریم ببینیم.
ممکن است از خودخواهی دیگری خشمگین شویم، چون سالها اجازه ندادهایم خواستههای خودمان را جدی بگیریم؛
یا از اعتمادبهنفس یک نفر ناراحت شویم، چون هنوز برای حق داشتن و دیده شدن در خودمان احساس گناه میکنیم.
البته هر ناراحتی از دیگری به معنای فرافکنی نیست؛ بعضی رفتارها واقعاً آزاردهندهاند و نیاز به مرزبندی دارند.
اما گاهی پشت قضاوت شدید ما، تعارضی درونی پنهان شده است.
در نگاه یونگی، مواجهه با سایه به معنای پذیرفتن این واقعیت است که تصویر آگاهانه ما از خودمان، تمامِ وجودمان نیست. هرچه بیشتر بتوانیم بخشهای انکارشده خود را بشناسیم، کمتر مجبور خواهیم بود آنها را در دیگران بجنگیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
تمرین عملی برای مدیریت خشم:
تکنیک مکث ۹۰ ثانیهای
دفعهی بعد که احساس کردی خشم در حال کنترلکردن توست، این پنج قدم را امتحان کن:
۱. مکث کن.
قبل از جوابدادن، پیامدادن یا تصمیمگرفتن، چند لحظه دست نگه دار. لازم نیست همان لحظه از خودت دفاع کنی یا بحث را به نتیجه برسانی.
۲. بدنت را آرام کن.
کف پاهایت را روی زمین بگذار و چند نفس آرام بکش. بازدم را کمی طولانیتر از دم انجام بده. فک و شانههایت را رها کن.
۳. احساست را نامگذاری کن.
از خودت بپرس: «زیر این خشم چه احساسی پنهان شده؟»
آیا رنجیدهام؟ احساس بیارزشی میکنم؟ ترسیدهام؟ نادیده گرفته شدهام؟
۴. قبل از واکنش، این سؤال را بپرس:
«اگر الان حرف بزنم یا کاری انجام بدهم، هدفم حل مسئله است یا فقط میخواهم طرف مقابل هم بهاندازهی من درد بکشد؟»
۵. یک پاسخ آگاهانه انتخاب کن.
اگر هنوز آرام نیستی، بگو:
«الان خیلی عصبانیام و نمیخواهم حرفی بزنم که بعداً از آن پشیمان شوم. کمی زمان میخواهم تا آرام شوم؛ بعد دربارهاش صحبت میکنیم.»
نکتهی مهم: ۹۰ ثانیه یک قانون علمی قطعی برای فروکشکردن خشم نیست؛ ممکن است برای آرامشدن به زمان بیشتری نیاز داشته باشی. اگر احتمال آسیبزدن به خودت یا دیگری وجود دارد، از موقعیت فاصله بگیر و برای حفظ امنیت کمک بگیر.
تمرین اصلی این است: بین احساس خشم و رفتار خودت، یک مکث آگاهانه بساز.
همین مکث کوچک میتواند آغاز یک تغییر بزرگ در رابطههایت باشد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
مشكل در رابطه، مشكل در آميختگى تنهايىست. فرد باید بیاموزد با دیگری رابطه برقرار کند بیآنکه با بدل شدن به بخشی از او، به آرزوی فرار از تنهایی پروبال بدهد. از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پایین بیاورد.
#اروین_د_یالوم
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
بزرگ شدن به این معنا نیست که ناگهان دیگر از رفتارهای پدر و مادرت آسیب نمیبینی.
ممکن است امروز یک بزرگسال مستقل باشی، اما هنوز از شنیدن یک انتقاد یا نادیده گرفته شدن از طرف آنها عمیقاً ناراحت شوی.
گاهی بخشی از وجود ما هنوز منتظر شنیدن جملهای است که سالها به آن نیاز داشتهایم.
میتوانی والدینت را دوست داشته باشی و در عین حال از بعضی رفتارهایشان آسیب دیده باشی.
پذیرفتن این دو حقیقت در کنار هم، بخشی از بالغ شدن عاطفی است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
فرزندانی که بیش از سنشان میفهمند
گاهی کودک خیلی زود یاد میگیرد حالِ مادرش را از چهرهاش بخواند، از صدای پدرش خطر را تشخیص دهد یا قبل از بیان خواستهاش بررسی کند که آیا اکنون وقت مناسبی هست یا نه.
ممکن است بزرگترها چنین کودکی را فهمیده، عاقل و بیدردسر بدانند؛ اما گاهی این رفتارها نشانه آن است که کودک بیش از ظرفیت رشدی خود، مسئول تنظیم فضای عاطفی خانه شده است.
کودک نباید احساس کند برای آرام نگه داشتن والدین، باید نیازهای خودش را کنار بگذارد.
او به فضایی نیاز دارد که در آن بتواند ناراحت شود، سؤال بپرسد، اشتباه کند و حتی گاهی والدینش را عصبانی کند، بدون اینکه نگران فروپاشیدن رابطه باشد.
یکی از مهمترین هدیههای والدگری این است که به کودک اجازه بدهیم کودک بماند؛ نه اینکه او را ناخواسته به مراقبِ احساسات بزرگسالان تبدیل کنیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی کودک بزرگ میشود، اما هنوز نمیداند خودش چه میخواهد.
کودک از همان سالهای اول زندگی، در حال ساختن تصویری از خودش و جهان اطرافش است.
او فقط از حرفهای ما یاد نمیگیرد؛
از واکنشهای ما به احساساتش،
از میزان آزادیاش برای انتخاب کردن
و از فضایی که برای متفاوت بودن دارد هم یاد میگیرد.
وقتی به کودکی میگوییم «گریه نکن»، ممکن است یاد بگیرد احساساتش را پنهان کند.
وقتی مدام میگوییم «من بهتر میدانم چه چیزی برای تو خوب است»، ممکن است بهتدریج به قضاوت خودش بیاعتماد شود.
وقتی محبت ما به اطاعت او وابسته میشود، ممکن است به این نتیجه برسد که برای دوستداشتنی بودن، باید خواستههای دیگران را بر خواستههای خودش مقدم بداند.
البته هیچکدام از این اتفاقها با یک جمله یا یک رفتار بهتنهایی رقم نمیخورند.
آنچه اهمیت دارد، الگوی تکرارشونده رابطه است؛ فضایی که کودک در آن رشد میکند و معنایی که بهتدریج از رابطه با والدینش میسازد.
مسئله این نیست که کودک به راهنمایی نیاز ندارد؛ مسئله این است که آیا در کنار راهنمایی شدن، فرصت تجربه کردن و انتخاب کردن هم دارد؟
تربیت سالم به معنای رها کردن کودک به حال خودش نیست. کودک به مرز، امنیت، راهنمایی و گاهی محدودیت نیاز دارد.
اما در همین چارچوب امن، باید فرصت داشته باشد احساساتش را بشناسد، نظرش را بیان کند، اشتباه کند و بهتدریج مسئولیت انتخابهای متناسب با سنش را بپذیرد.
هدف ما این نیست که کودکی تربیت کنیم که همیشه حرف ما را گوش میدهد؛ بلکه میخواهیم انسانی پرورش دهیم که بتواند فکر کند، احساساتش را بفهمد، پیامد انتخابهایش را بسنجد و در عین احترام به دیگران، ارتباطش را با خودش از دست ندهد.
گاهی لازم است پیش از آنکه به کودک بگوییم چه کار کند، از خودمان بپرسیم:
آیا دارم به او کمک میکنم مسیرش را پیدا کند، یا میخواهم مسیر را بهجای او تعیین کنم؟
آیا به او یاد میدهم چگونه تصمیم بگیرد، یا فقط یادش میدهم چگونه از تصمیم من پیروی کند؟
چون یکی از ارزشمندترین هدیههایی که میتوانیم به کودک بدهیم، فقط دانستن راه درست نیست؛ توانایی پیدا کردن راه خودش است.
و شاید بخشی از والدگری آگاهانه، همین باشد:
آنقدر امنیت ایجاد کنیم که کودک بتواند از ما بیاموزد، بدون اینکه برای پذیرفته شدن، خودش را فراموش کند.
به نظر شما، مرز میان راهنمایی کردن کودک و کنترل کردن او کجاست؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
من گاهی اوقات که در جمعی قرار میگیرم و زیاد حرف میزنم یا حس میکنم زیاد حرف زدم، احساس شرم و گناه عمیقی نسبت به خودم و در قبال کسانی که مرا در آن وضعیت و در حالِ از هر دری سخنی گفتنِ بیدلیل دیدهاند، پیدا میکنم...
به نظرم این افتضاح است که آدم خودش را اینقدر ناشیانه رسوا کند و برای کسانی که جایگاه ویژهای در جهانش ندارند، از خصوصیترین احساسات و اتفاقات جهانش حرف بزند و احمقانه است که آدم احساس صمیمیت کند با آنان که احساس صمیمیت خاصی با او ندارند و حتی دوستان او نیستند!
من آنان که بیشتر زمانها سکوت میکنند و شنوندههای خوبیاند را عمیقا تحسین میکنم. این معرکه است که آدم حتی اگر لبریز حرف و اشتیاق و نیاز به گفتگو بود، بداند که کجا باید سکوت کند و کجا میتواند با خیال آسوده حرف بزند، اما همان هم به قدر لزوم.
لزومی ندارد فکر کنیم اگر تمام گفتگوهای درونمان را برونریزی کنیم، به آرامش میرسیم!
باید تا جای ممکن سکوت کرد و شنید و بدون فکر و التزام به گفتگو، حرف نزد!
سکوت، عاقلانهترین رفتار انسانهاییست که از دردسر و اندوه گریزاناند و برای آرامش خیالشان، ترجیح دادهاند که بشنوند و ببینند و تا نیاز نشده، حرفی نزنند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
همهی سوگها برای از دست دادن یک آدم نیستند.
گاهی برای رابطهای سوگواری میکنی که هرگز آنطور که میخواستی نشد، کودکیای که نتوانستی تجربهاش کنی یا فرصتی که از دست رفت.
گاهی حتی برای نسخهای از خودت دلتنگی که فکر میکردی روزی خواهی شد.
لازم نیست درد تو حتماً از نگاه دیگران بزرگ و قابلفهم باشد تا حق داشته باشی آن را احساس کنی.
بعضی فقدانها را باید پذیرفت، حتی اگر هیچکس نفهمد دقیقاً چه چیزی را از دست دادهای.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
خستگیای که با خواب برطرف نمیشود
همه خستگیها از کار زیاد نمیآیند.
گاهی چیزی که ما را فرسوده میکند، سالها مراقبت از احساسات دیگران، پنهان کردن ناراحتیها، وانمود کردن به قوی بودن و تلاش برای پیشبینی واکنش آدمهاست.
ممکن است تمام روز کار خاصی نکرده باشیم، اما ذهنمان از گفتوگوهایی که در واقعیت اتفاق نیفتادهاند، تصمیمهایی که هنوز نگرفتهایم و نگرانیهایی که مدام تکرار میشوند، خسته شده باشد.
گاهی استراحت واقعی فقط بستن چشمها نیست؛ دست کشیدن از مسئولیتهایی است که هرگز بهتنهایی بر عهده ما نبودهاند.
شاید لازم باشد از خودمان بپرسیم: «من واقعاً به خواب بیشتری نیاز دارم یا به زندگیای که در آن مجبور نباشم همیشه مراقب همهچیز و همهکس باشم؟»
البته خستگی مداوم میتواند علتهای جسمی یا روانشناختی مختلفی هم داشته باشد و نباید همیشه آن را صرفاً به فشارهای عاطفی نسبت داد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
وقتی آسمان به صدای همایون شجریان گوش داد:
ببار ای بارون ببار
همایون شجریان نوشت:
امشب ۲۱ مهر ماه ابرهای شیراز کنسرت رو مورد لطف قرار دادن ♥️@LeilaPsychotherapist
در جلسات درمانی، بهجای ازبینبردن احساسات، یاد میگیرید رابطهتان با آنها را تغییر دهید، از آنها استقبال کنید، به آنها توجه کنید و آنها را همانطور که هستند، ببینید و بهگونهای عمل کنید که بر آنها تأثیر بگذارید و از شدتشان بکاهید.
احساسات نه دشمن شما هستند و نه دوستتان. دلیل وجود آنها، ناهنجاری و مشکل مغزی نیست یا اینکه مثلاً شما روحیهی حساسی دارید، که احتمالاً قبلاً این جمله را شنیدهاید.
احساسات تلاش مغز شما برای توضیحدادن و معنیبخشیدن به وقایعی است که در اطراف و بدنتان رخ میدهد.
#جولی_سمیت
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
لازم نیست مدام چیزی ثابت کنی تا ارزشمند باشی.
نه موفقیتهایت، نه ظاهر تو، نه تعداد آدمهایی که دوستت دارند و نه میزان مفید بودنت، به تنهایی تعیینکنندهی ارزش تو نیستند.
اگر تمام ارزش خودت را به عملکردت گره بزنی، روزی که نتوانی خوب عمل کنی، احساس میکنی خودت هم بیارزش شدهای.
تو انسان هستی، نه یک کارنامه.
ارزشمندی چیزی نیست که هر روز باید از نو به دستش بیاوری؛ چیزی است که باید کمکم یاد بگیری آن را در خودت ببینی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
