Leila.Psychotherapist
前往频道在 Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
显示更多未指定国家未指定类别
2 752
订阅者
-324 小时
-397 天
+37330 天
帖子存档
چرا عذرخواهی کردن کافی نیست؟
در یک رابطه، شنیدنِ «ببخشید» میتواند آغاز ترمیم باشد، اما همیشه به معنای ترمیم شدن نیست.
اگر کسی بارها رفتاری را تکرار کند که به ما آسیب میزند و هر بار فقط عذرخواهی کند، بهتدریج فاصلهای میان کلمات و واقعیت شکل میگیرد.
اعتماد صرفاً با توضیح دادن نیتها ساخته نمیشود؛ به تجربههای تکرارشوندهای نیاز دارد که نشان دهند رفتار واقعاً تغییر کرده است.
از طرف دیگر، هیچ انسانی بدون خطا نیست و انتظار بینقص بودن از دیگری نیز رابطه را فرسوده میکند.
تفاوت مهم در این است که آیا فرد میتواند اثر رفتارش را ببیند، مسئولیت آن را بپذیرد و برای تغییر قدم بردارد یا نه.
در نهایت، ترمیم رابطه نه فقط به پشیمانی، بلکه به مسئولیتپذیری، زمان و رفتارهای قابل اعتماد نیاز دارد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
ذهنی که آگاهانه هدایت نشود، بهراحتی تحت تأثیر دیگران قرار میگیرد.
ما همیشه آنطور که تصور میکنیم مستقل فکر نمیکنیم.
گاهی باورهایمان را از خانواده به ارث میبریم، ترسهایمان را از جامعه میآموزیم و خواستههایمان را با انتظارات دیگران اشتباه میگیریم.
گاهی آنقدر درگیر تأیید گرفتن، پذیرفته شدن و ترس از قضاوت دیگران میشویم که دیگر نمیپرسیم:
«من واقعاً چه فکر میکنم؟ چه میخواهم؟ و چرا این انتخاب را کردهام؟»
کنترل ذهن همیشه با اجبار و تحمیل اتفاق نمیافتد.
گاهی با تکرار یک باور، ایجاد احساس گناه، ترساندن ما از طرد شدن یا القای این تصور شکل میگیرد که بدون تأیید دیگران نمیتوانیم تصمیم درستی بگیریم.
و درست همینجا، مرز میان انتخاب آگاهانه و تبعیت ناآگاهانه کمرنگ میشود.
مدیریت ذهن یعنی یاد بگیریم
هر فکری را حقیقت ندانیم،
هر باوری را بدون بررسی نپذیریم
و هر خواستهای را که در ما شکل میگیرد، الزاماً خواسته واقعی خودمان تصور نکنیم.
یعنی بتوانیم مکث کنیم، از خودمان سؤال بپرسیم، شواهد را بررسی کنیم و میان آنچه خودمان باور داریم و آنچه دیگران میخواهند باور کنیم، تفاوت بگذاریم.
البته هیچکس کاملاً مستقل از محیط و دیگران فکر نمیکند؛ ما موجوداتی رابطهمندیم و از اطرافیانمان تأثیر میپذیریم.
مسئله این نیست که از تأثیر دیگران رها شویم، بلکه این است که آگاهانه انتخاب کنیم چه چیزی را وارد ذهن و زندگیمان کنیم.
بلوغ فکری از جایی آغاز میشود که بهجای پذیرفتن خودکار افکار، از خودمان بپرسیم:
این باور واقعاً متعلق به من است یا فقط آنقدر آن را شنیدهام که به حقیقت تبدیل شده است؟
شاید آزادی واقعی، پیش از آنکه در تغییر دنیای بیرون اتفاق بیفتد، از بازپسگرفتن اختیار اندیشیدن در درون خودمان آغاز میشود.
تو چقدر از افکارت را آگاهانه انتخاب میکنی و چقدر از آنها حاصل تأثیر محیط و دیگران است؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
کسانی که به ما زخم زده اند، به جای آنکه احساس گناه کنند، در واقع غالبا از ما متنفر میشوند؛ چرا که آنها را به یاد پستی و فرومایگی خودشان می اندازیم
#آلن_دوباتن
@ LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی بعد از تجربههای دردناک، حتی خوشحال بودن هم میتواند با اضطراب همراه شود.
انگار ذهنت میگوید: «اگر الان همهچیز خوب است، پس حتماً قرار است اتفاق بدی بیفتد.»
وقتی بارها غافلگیر شدهای یا امنیتت از بین رفته، ممکن است آرامش برایت ناآشنا شود.
اما هر لحظهی خوب، مقدمهی یک اتفاق بد نیست.
لازم نیست برای محافظت از خودت، پیشاپیش غصهی اتفاقی را بخوری که هنوز نیفتاده است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
سایههای پنهان ما
گاهی چیزی که بیش از همه در دیگران آزارمان میدهد، فرصتی است برای شناختن بخشهایی از خودمان که دوست نداریم ببینیم.
ممکن است از خودخواهی دیگری خشمگین شویم، چون سالها اجازه ندادهایم خواستههای خودمان را جدی بگیریم؛
یا از اعتمادبهنفس یک نفر ناراحت شویم، چون هنوز برای حق داشتن و دیده شدن در خودمان احساس گناه میکنیم.
البته هر ناراحتی از دیگری به معنای فرافکنی نیست؛ بعضی رفتارها واقعاً آزاردهندهاند و نیاز به مرزبندی دارند.
اما گاهی پشت قضاوت شدید ما، تعارضی درونی پنهان شده است.
در نگاه یونگی، مواجهه با سایه به معنای پذیرفتن این واقعیت است که تصویر آگاهانه ما از خودمان، تمامِ وجودمان نیست. هرچه بیشتر بتوانیم بخشهای انکارشده خود را بشناسیم، کمتر مجبور خواهیم بود آنها را در دیگران بجنگیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
تمرین عملی برای مدیریت خشم:
تکنیک مکث ۹۰ ثانیهای
دفعهی بعد که احساس کردی خشم در حال کنترلکردن توست، این پنج قدم را امتحان کن:
۱. مکث کن.
قبل از جوابدادن، پیامدادن یا تصمیمگرفتن، چند لحظه دست نگه دار. لازم نیست همان لحظه از خودت دفاع کنی یا بحث را به نتیجه برسانی.
۲. بدنت را آرام کن.
کف پاهایت را روی زمین بگذار و چند نفس آرام بکش. بازدم را کمی طولانیتر از دم انجام بده. فک و شانههایت را رها کن.
۳. احساست را نامگذاری کن.
از خودت بپرس: «زیر این خشم چه احساسی پنهان شده؟»
آیا رنجیدهام؟ احساس بیارزشی میکنم؟ ترسیدهام؟ نادیده گرفته شدهام؟
۴. قبل از واکنش، این سؤال را بپرس:
«اگر الان حرف بزنم یا کاری انجام بدهم، هدفم حل مسئله است یا فقط میخواهم طرف مقابل هم بهاندازهی من درد بکشد؟»
۵. یک پاسخ آگاهانه انتخاب کن.
اگر هنوز آرام نیستی، بگو:
«الان خیلی عصبانیام و نمیخواهم حرفی بزنم که بعداً از آن پشیمان شوم. کمی زمان میخواهم تا آرام شوم؛ بعد دربارهاش صحبت میکنیم.»
نکتهی مهم: ۹۰ ثانیه یک قانون علمی قطعی برای فروکشکردن خشم نیست؛ ممکن است برای آرامشدن به زمان بیشتری نیاز داشته باشی. اگر احتمال آسیبزدن به خودت یا دیگری وجود دارد، از موقعیت فاصله بگیر و برای حفظ امنیت کمک بگیر.
تمرین اصلی این است: بین احساس خشم و رفتار خودت، یک مکث آگاهانه بساز.
همین مکث کوچک میتواند آغاز یک تغییر بزرگ در رابطههایت باشد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
مشكل در رابطه، مشكل در آميختگى تنهايىست. فرد باید بیاموزد با دیگری رابطه برقرار کند بیآنکه با بدل شدن به بخشی از او، به آرزوی فرار از تنهایی پروبال بدهد. از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پایین بیاورد.
#اروین_د_یالوم
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
بزرگ شدن به این معنا نیست که ناگهان دیگر از رفتارهای پدر و مادرت آسیب نمیبینی.
ممکن است امروز یک بزرگسال مستقل باشی، اما هنوز از شنیدن یک انتقاد یا نادیده گرفته شدن از طرف آنها عمیقاً ناراحت شوی.
گاهی بخشی از وجود ما هنوز منتظر شنیدن جملهای است که سالها به آن نیاز داشتهایم.
میتوانی والدینت را دوست داشته باشی و در عین حال از بعضی رفتارهایشان آسیب دیده باشی.
پذیرفتن این دو حقیقت در کنار هم، بخشی از بالغ شدن عاطفی است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
فرزندانی که بیش از سنشان میفهمند
گاهی کودک خیلی زود یاد میگیرد حالِ مادرش را از چهرهاش بخواند، از صدای پدرش خطر را تشخیص دهد یا قبل از بیان خواستهاش بررسی کند که آیا اکنون وقت مناسبی هست یا نه.
ممکن است بزرگترها چنین کودکی را فهمیده، عاقل و بیدردسر بدانند؛ اما گاهی این رفتارها نشانه آن است که کودک بیش از ظرفیت رشدی خود، مسئول تنظیم فضای عاطفی خانه شده است.
کودک نباید احساس کند برای آرام نگه داشتن والدین، باید نیازهای خودش را کنار بگذارد.
او به فضایی نیاز دارد که در آن بتواند ناراحت شود، سؤال بپرسد، اشتباه کند و حتی گاهی والدینش را عصبانی کند، بدون اینکه نگران فروپاشیدن رابطه باشد.
یکی از مهمترین هدیههای والدگری این است که به کودک اجازه بدهیم کودک بماند؛ نه اینکه او را ناخواسته به مراقبِ احساسات بزرگسالان تبدیل کنیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی کودک بزرگ میشود، اما هنوز نمیداند خودش چه میخواهد.
کودک از همان سالهای اول زندگی، در حال ساختن تصویری از خودش و جهان اطرافش است.
او فقط از حرفهای ما یاد نمیگیرد؛
از واکنشهای ما به احساساتش،
از میزان آزادیاش برای انتخاب کردن
و از فضایی که برای متفاوت بودن دارد هم یاد میگیرد.
وقتی به کودکی میگوییم «گریه نکن»، ممکن است یاد بگیرد احساساتش را پنهان کند.
وقتی مدام میگوییم «من بهتر میدانم چه چیزی برای تو خوب است»، ممکن است بهتدریج به قضاوت خودش بیاعتماد شود.
وقتی محبت ما به اطاعت او وابسته میشود، ممکن است به این نتیجه برسد که برای دوستداشتنی بودن، باید خواستههای دیگران را بر خواستههای خودش مقدم بداند.
البته هیچکدام از این اتفاقها با یک جمله یا یک رفتار بهتنهایی رقم نمیخورند.
آنچه اهمیت دارد، الگوی تکرارشونده رابطه است؛ فضایی که کودک در آن رشد میکند و معنایی که بهتدریج از رابطه با والدینش میسازد.
مسئله این نیست که کودک به راهنمایی نیاز ندارد؛ مسئله این است که آیا در کنار راهنمایی شدن، فرصت تجربه کردن و انتخاب کردن هم دارد؟
تربیت سالم به معنای رها کردن کودک به حال خودش نیست. کودک به مرز، امنیت، راهنمایی و گاهی محدودیت نیاز دارد.
اما در همین چارچوب امن، باید فرصت داشته باشد احساساتش را بشناسد، نظرش را بیان کند، اشتباه کند و بهتدریج مسئولیت انتخابهای متناسب با سنش را بپذیرد.
هدف ما این نیست که کودکی تربیت کنیم که همیشه حرف ما را گوش میدهد؛ بلکه میخواهیم انسانی پرورش دهیم که بتواند فکر کند، احساساتش را بفهمد، پیامد انتخابهایش را بسنجد و در عین احترام به دیگران، ارتباطش را با خودش از دست ندهد.
گاهی لازم است پیش از آنکه به کودک بگوییم چه کار کند، از خودمان بپرسیم:
آیا دارم به او کمک میکنم مسیرش را پیدا کند، یا میخواهم مسیر را بهجای او تعیین کنم؟
آیا به او یاد میدهم چگونه تصمیم بگیرد، یا فقط یادش میدهم چگونه از تصمیم من پیروی کند؟
چون یکی از ارزشمندترین هدیههایی که میتوانیم به کودک بدهیم، فقط دانستن راه درست نیست؛ توانایی پیدا کردن راه خودش است.
و شاید بخشی از والدگری آگاهانه، همین باشد:
آنقدر امنیت ایجاد کنیم که کودک بتواند از ما بیاموزد، بدون اینکه برای پذیرفته شدن، خودش را فراموش کند.
به نظر شما، مرز میان راهنمایی کردن کودک و کنترل کردن او کجاست؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
من گاهی اوقات که در جمعی قرار میگیرم و زیاد حرف میزنم یا حس میکنم زیاد حرف زدم، احساس شرم و گناه عمیقی نسبت به خودم و در قبال کسانی که مرا در آن وضعیت و در حالِ از هر دری سخنی گفتنِ بیدلیل دیدهاند، پیدا میکنم...
به نظرم این افتضاح است که آدم خودش را اینقدر ناشیانه رسوا کند و برای کسانی که جایگاه ویژهای در جهانش ندارند، از خصوصیترین احساسات و اتفاقات جهانش حرف بزند و احمقانه است که آدم احساس صمیمیت کند با آنان که احساس صمیمیت خاصی با او ندارند و حتی دوستان او نیستند!
من آنان که بیشتر زمانها سکوت میکنند و شنوندههای خوبیاند را عمیقا تحسین میکنم. این معرکه است که آدم حتی اگر لبریز حرف و اشتیاق و نیاز به گفتگو بود، بداند که کجا باید سکوت کند و کجا میتواند با خیال آسوده حرف بزند، اما همان هم به قدر لزوم.
لزومی ندارد فکر کنیم اگر تمام گفتگوهای درونمان را برونریزی کنیم، به آرامش میرسیم!
باید تا جای ممکن سکوت کرد و شنید و بدون فکر و التزام به گفتگو، حرف نزد!
سکوت، عاقلانهترین رفتار انسانهاییست که از دردسر و اندوه گریزاناند و برای آرامش خیالشان، ترجیح دادهاند که بشنوند و ببینند و تا نیاز نشده، حرفی نزنند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
همهی سوگها برای از دست دادن یک آدم نیستند.
گاهی برای رابطهای سوگواری میکنی که هرگز آنطور که میخواستی نشد، کودکیای که نتوانستی تجربهاش کنی یا فرصتی که از دست رفت.
گاهی حتی برای نسخهای از خودت دلتنگی که فکر میکردی روزی خواهی شد.
لازم نیست درد تو حتماً از نگاه دیگران بزرگ و قابلفهم باشد تا حق داشته باشی آن را احساس کنی.
بعضی فقدانها را باید پذیرفت، حتی اگر هیچکس نفهمد دقیقاً چه چیزی را از دست دادهای.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
خستگیای که با خواب برطرف نمیشود
همه خستگیها از کار زیاد نمیآیند.
گاهی چیزی که ما را فرسوده میکند، سالها مراقبت از احساسات دیگران، پنهان کردن ناراحتیها، وانمود کردن به قوی بودن و تلاش برای پیشبینی واکنش آدمهاست.
ممکن است تمام روز کار خاصی نکرده باشیم، اما ذهنمان از گفتوگوهایی که در واقعیت اتفاق نیفتادهاند، تصمیمهایی که هنوز نگرفتهایم و نگرانیهایی که مدام تکرار میشوند، خسته شده باشد.
گاهی استراحت واقعی فقط بستن چشمها نیست؛ دست کشیدن از مسئولیتهایی است که هرگز بهتنهایی بر عهده ما نبودهاند.
شاید لازم باشد از خودمان بپرسیم: «من واقعاً به خواب بیشتری نیاز دارم یا به زندگیای که در آن مجبور نباشم همیشه مراقب همهچیز و همهکس باشم؟»
البته خستگی مداوم میتواند علتهای جسمی یا روانشناختی مختلفی هم داشته باشد و نباید همیشه آن را صرفاً به فشارهای عاطفی نسبت داد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
وقتی آسمان به صدای همایون شجریان گوش داد:
ببار ای بارون ببار
همایون شجریان نوشت:
امشب ۲۱ مهر ماه ابرهای شیراز کنسرت رو مورد لطف قرار دادن ♥️@LeilaPsychotherapist
در جلسات درمانی، بهجای ازبینبردن احساسات، یاد میگیرید رابطهتان با آنها را تغییر دهید، از آنها استقبال کنید، به آنها توجه کنید و آنها را همانطور که هستند، ببینید و بهگونهای عمل کنید که بر آنها تأثیر بگذارید و از شدتشان بکاهید.
احساسات نه دشمن شما هستند و نه دوستتان. دلیل وجود آنها، ناهنجاری و مشکل مغزی نیست یا اینکه مثلاً شما روحیهی حساسی دارید، که احتمالاً قبلاً این جمله را شنیدهاید.
احساسات تلاش مغز شما برای توضیحدادن و معنیبخشیدن به وقایعی است که در اطراف و بدنتان رخ میدهد.
#جولی_سمیت
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
لازم نیست مدام چیزی ثابت کنی تا ارزشمند باشی.
نه موفقیتهایت، نه ظاهر تو، نه تعداد آدمهایی که دوستت دارند و نه میزان مفید بودنت، به تنهایی تعیینکنندهی ارزش تو نیستند.
اگر تمام ارزش خودت را به عملکردت گره بزنی، روزی که نتوانی خوب عمل کنی، احساس میکنی خودت هم بیارزش شدهای.
تو انسان هستی، نه یک کارنامه.
ارزشمندی چیزی نیست که هر روز باید از نو به دستش بیاوری؛ چیزی است که باید کمکم یاد بگیری آن را در خودت ببینی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
وقتی محبت به معامله تبدیل میشود
گاهی در رابطه محبت میکنیم، اما در عمق وجودمان منتظر بازگشت چیزی هستیم؛
توجه، قدردانی، وفاداری یا اطمینان از اینکه برای دیگری مهم هستیم.
وقتی این پاسخ را دریافت نمیکنیم، احساس میکنیم تمام محبتهایمان بیارزش شدهاند.
البته نیاز به پاسخ متقابل در رابطه کاملاً طبیعی است؛ مسئله از جایی شروع میشود که محبت کردن به راهی برای به دست آوردن امنیت یا کنترل رفتار دیگری تبدیل میشود.
ممکن است آنقدر برای کسی فداکاری کنیم که دیگر نتوانیم بفهمیم کدام بخش از رفتارمان از عشق میآید و کدام بخش از ترسِ دوستداشتنی نبودن.
رابطه سالم جایی است که بتوانیم محبت کنیم، نیازهایمان را هم بیان کنیم و بپذیریم که عشق، نه معامله است و نه راهی برای خریدنِ ماندن آدمها.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
همهی خشمها فریاد نمیشوند؛ بعضی از آنها در سکوت انباشته میشوند.
بعضی از ما از کودکی یاد گرفتهایم که عصبانی شدن، رفتار خوبی نیست.
باید مؤدب باشیم.
نباید صدایمان را بالا ببریم.
نباید کسی را ناراحت کنیم.
باید گذشت کنیم، حتی وقتی از چیزی رنجیدهایم.
باید آرامش را حفظ کنیم، حتی اگر بهایش نادیده گرفتن خودمان باشد.
و کمکم یاد میگیریم بهجای اینکه خشممان را بشناسیم و دربارهاش حرف بزنیم، آن را انکار کنیم.
وقتی کسی از مرزهای ما عبور میکند، سکوت میکنیم.
وقتی از رفتار کسی میرنجیم، میگوییم مهم نیست.
وقتی حقمان نادیده گرفته میشود، خودمان را قانع میکنیم که ارزش ناراحت شدن ندارد.
اما آیا واقعاً خشم از بین رفته است؟
گاهی نه.
خشم ممکن است در قالب رنجشهای مکرر، فاصله گرفتن از دیگران، پرخاشگریهای ناگهانی، نشخوار فکری یا تنش دائمی ظاهر شود. گاهی هم فرد آنقدر از احساس خشم خودش فاصله گرفته که فقط خستگی، اضطراب یا احساس فرسودگی را تجربه میکند.
از نظر روانشناختی، خشم لزوماً احساس بدی نیست. خشم میتواند به ما نشان دهد که مرزی نادیده گرفته شده، نیازی برآورده نشده، بیعدالتیای رخ داده یا چیزی در رابطه برای ما قابلقبول نیست.
مسئله این نیست که خشمگین میشویم؛ مسئله این است که با خشممان چه میکنیم.
اگر خشم را بدون شناخت و کنترل ابراز کنیم، ممکن است به خودمان یا دیگران آسیب بزنیم.
اگر همیشه آن را انکار کنیم، فرصت فهمیدن پیامی را که در خود دارد از دست میدهیم.
راه سالم، نه انفجار خشم است و نه دفن کردن آن؛ بلکه شناختن، فهمیدن و مسئولانه بیان کردن آن است.
اما رابطهی خشم و بدن چه میشود؟
وقتی برای مدت طولانی تحت فشار روانی هستیم، بدن ممکن است در حالت تنش باقی بماند. فشردن فک، انقباض عضلات گردن و شانه، سردردهای تنشی، اختلال خواب و تشدید بعضی علائم گوارشی میتوانند با استرس ارتباط داشته باشند.
این به معنای آن نیست که هر درد یا بیماری جسمی ناشی از خشم فروخورده است.
بدن پیچیدهتر از آن است که بتوان هر علامتی را به یک احساس خاص نسبت داد.
بااینحال، توجه به تجربههای هیجانی میتواند بخشی از شناخت بهتر وضعیت جسم و روان ما باشد.
شاید بهجای اینکه فقط بپرسیم «چطور این احساس را از بین ببرم؟»،
گاهی لازم باشد از خودمان بپرسیم:
من از چه چیزی عصبانیام، اما اجازه نمیدهم آن را ببینم؟
کجا برخلاف میل خودم سکوت میکنم؟
از چه کسی رنجیدهام، اما هنوز وانمود میکنم همهچیز خوب است؟
و مهمتر از همه، چرا احساس میکنم برای حفظ یک رابطه، باید از حق خودم برای اعتراض کردن بگذرم؟
گاهی پشت خشم فروخورده، فقط عصبانیت نیست؛ ترس از طرد شدن، ترس از دست دادن رابطه، احساس گناه یا این باور قدیمی پنهان شده است که اگر دیگران را ناراحت کنیم، دیگر دوستداشتنی نخواهیم بود.
در این شرایط، بهبود فقط به معنای تخلیهی خشم نیست؛ به معنای ساختن رابطهای تازه با خودمان است.
رابطهای که در آن بتوانیم احساساتمان را بشناسیم، مرزهایمان را جدی بگیریم و بدون تحقیر یا آسیب زدن به دیگران، از خودمان دفاع کنیم.
گاهی اولین قدم رهایی از خشم، اجازه دادن به خودمان برای فهمیدن آن است؛ نه سرکوبش کنیم، نه از آن فرمان ببریم.
یک سؤال برای تأمل:
آخرین باری که از چیزی عصبانی شدی، آیا توانستی دربارهاش حرف بزنی یا ترجیح دادی سکوت کنی تا مبادا کسی ناراحت شود؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
از لحظهای که فکری به ذهنم میرسد که مدار عاطفی ذهنم را تحریک میکند (مثلا باعث میشود احساس عصبانیت کنم) تا زمانی که واکنش زیستی بدنم به پایان میرسد (یعنی مدتی که طول میکشد تا آدرنالین به جریان خونم وارد و از آن خارج شود) کمتر از نود ثانیه طول میکشد؛ اما خیلی از ما این توانایی را داریم که بیشتر از نود ثانیه عصبانی بمانیم.
این عصبانیت نتیجه آن محرک اولیه نیست. کاری که ما میکنیم، این است که آن فکر محرک را دوباره مرور میکنیم و مدار خشم را بارها و بارها تحریک میکنیم؛ بهاین ترتیب میتوانيم تا چندین روز عصبانی بمانیم.
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی چیزی را ادامه میدهی نه به این دلیل که خوب است، بلکه چون برایت آشناست.
حتی یک رابطهی ناسالم یا سبک زندگی فرساینده میتواند برای ذهن، از یک آیندهی ناشناخته امنتر به نظر برسد.
به همین دلیل تغییر همیشه با احساس آرامش شروع نمیشود؛ گاهی با ترس شروع میشود.
اگر از تغییر میترسی، لزوماً به این معنا نیست که انتخابت اشتباه است.
گاهی ترس فقط صدای بخشی از وجود توست که هنوز نمیداند زندگیِ بعد از تغییر چگونه خواهد بود.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
