خطِ نگار🍁
Открыть в Telegram
خطهای من، قصههای منند… اینجا با خطِ نگار، روزها و لحظههایم را مینویسم، جایی برای رنگها، صداها و سکوتهای کوچک:)
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
316
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-1030 дней
Архив постов
316
بزرگترین ترسش ، ترس از تنهایی بود
لازم دونستم اینارو بگم که:
خیلی وقتا ترس ما از تنها بودن نیست،
ترس از لحظههاییه که با خودمون تنها میمونیم.
وقتی گوشی ساکته،
وقتی کسی پیام نمیده،
وقتی حواسمون پرت نیست،
ذهن شروع میکنه به حرف زدن…
و اگه بلد نباشیم با خودمون کنار بیایم، این لحظهها سخت میشن...
بعضیها فکر میکنن تنها بودن یعنی دوستداشتنی نبودن،
یعنی دیده نشدن،
یعنی کمارزش بودن!
اما واقعیت اینه که ارزش ما به تعداد آدمهای دوروبرمون ربطی نداره!!
آدمی که بلد باشه با خودش تنها باشه،
تو رابطهها وابسته نمیشه،
خودشو گم نمیکنه،
و برای فرار از تنهایی به هر چیزی پناه نمیبره...
تنهایی ترسناک نیست،
فرار از خودمونه که ترسناکه〰️
قرار نیست همیشه یکی کنارمون باشه،
اما قراره همیشه خودمون کنار خودمون بمونیم🤌🏻
و یادت باشه:
وقتی با خودت رفیق بشی، تنهایی دیگه نقطهضعفت نیست؛ میشه نقطهی قدرتت…
316
شایدم
آخرِ همهی این راه
وسطِ خستگیها و سکوتا
یه نفس عمیق بکشیم
و آروم بگیم
میارزید…
به همهی این صبر…
Good night 🌙
316
امروز داشتم بهش میگفتم اره تاریخش دقیق یادمه
حتی ساعتش
۲۴ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۲۲:۳۰
تعجب کرد!گفت برام جالبه که یه سری از اتفاقات زندگیتو با روز ساعت تاریخ دقیق یادته و حتی ریزترین جزییات یادته
پس نشون میده که حافظه قوی داری و درکنار همه ی اینها با اینکه میگی جزییات برات مهم نیست، اما حواست به جزییات هست فقط بحث اینکه اون مسئله یا اتفاق چقد برات مهمه!
درنهایت خواستم بگم امروز یکی از بهترین تاریخ های تقویم زندگی منه
با اینکه کسالت دارم و مشغله هام زیاده امروز
ولی دلیل نمیشد چیزی ازش نگم حتی سربسته…
به امید اتفاقات بهتر🩵✨
۲۴ آذر دوست داشتنی من
316
آدم وقتی زیاد منتظر نتیجه میمونه، کمکم از خودش جا میمونه
همه فکر و ذکرش میشه «آخرش چی میشه؟» و همین سؤال ساده، لذت راه رو ازش میگیره
انگار راه رفتن رو فراموش میکنه و فقط میایسته و به دوردست زل میزنه
مقصد همیشه وسوسهکنندهست، اما واقعیت اینه که ما بیشتر عمرمون رو توی مسیر میگذرونیم، نه توی لحظهی رسیدن..
خیلی وقتها آرامش دقیقاً همونجاییه که حواسمون به قدمهامونه؛ به خستگیهامون، به مکثهامون، به تردیدهایی که باهاشون جلو میریم.
نتیجه میاد و میره، ولی این راهه که ما رو عوض میکنه
اگه یاد بگیریم به جای عجله برای رسیدن، با مسیر آشتی کنیم، شاید بفهمیم بعضی جوابها اصلاً قرار نیست آخر راه باشن؛ همون وسطها، لابهلای ادامه دادنها، پیداشون میکنیم..
316
کاش میشد یه دکمه بود برای مکث. برای بستن همهی نوتیفیکیشنها، جمع کردن زندگی توی یه کولهی کوچیک، پوشیدن یه سویشرت گشاد و راه افتادن بیبرنامه. هدف مهم نبود، فقط دور شدن مهم بود. سوار قطار شم، کنار پنجره بشینم، آهنگی که همیشه دلمو میلرزونه پلی بشه و منظرهها آروم از جلو چشمم رد شن. شاید برسم به یه شهر خیس، جایی که بارون به خیابونا حق حرف زدن میده. قهوهی تلخ بخورم، آدمها رو تماشا کنم، و برای چند ساعت وانمود کنم هیچکس منتظرم نیست
316
وقتی ذهن بهم ریخته ایی داشته باشم قاعدتا سمت هیچ پیامی نمیرم
و اصلا دلم نمیخواد پیام و یا تماسی رو جواب بدم
و این بخاطر بی اهمیتی به طرف مقابلم نیست
در واقع سطح انرژی خودم که پایین باشه حس خوبی از ارتباط گرفتن رو ندارم
316
وخب امروز صبح یه امتحان مهم داشتم و خب به خوبی تموم شد
الانم منمو انبوهی از کارها که جدی ۲۴ ساعت کممه
اینجوری شد که اومدم همون کافه همیشگی که باریستاش دوتا خانوم نازن🥲و تا از در وارد میشم یه جوری خوش برخوردن که روزم ساخته میشه
گفت بیرون بر؟ گفتم نه همینجا😂خیلی خستم
316
دیشب قراره بود کارای برنامه های بچهامو تموم کنم که برق ساختمون مشکل پیدا کرد و قطع شد
و خب تصمیم براین شد برنامه های امروزشون ارسال کنم که مشکل برطرف بشه
و نگران عقب افتادنشون نباشم
چون بیشتر از هرچیزی انجام ندادن کارام باعث اضطراب خودم میشه
316
از شبی که با کنسرت یکی از بهترین خواننده ها تموم شد…
و یه خاطره قشنگ و همیشگی شد برام…🩵✨
به پایان رسید این دفتر ، حکایت همچنان باقی ست
برگردیم به روتین همیشگی،شبتون بخیر🪽✨
