زثولیت
Открыть в Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
+224 часа
+17 дней
+530 дней
Архив постов
219
نعمت فزون میشود و آن چه از کفت رفته یحتمل مصیب بوده، چنان که قدر عافیت پس از مصیب است.
هرکس به دین خویش خدایش را میپرستد، اشکالی در پرستش نیست، مشکل آن است که آیا خدایت لایق پرستش هست؟ در آن آسمانی که خدایت نشسته، آیا تو ماهش هستی؟ در بستر عشق، همخوابی با عقل، زادهٔ حلالی ندارد؛ همانطور که عاشق کور و کر عاقبت خوش.
آرام بگیر که جهانت بعد از آرامگرفتن تو رام خواهد شد، عشق از هفتآسمان میگذرد تا به تو برسد، حتی اگر گذر از آسمان و تحمل فراز و نشیبها، فزونش نکند، هنگامی که عشق به عاشق بدل شود و معاشقه، معشوق بسازد، همه چیز اوج خواهد گرفت، آنجاست که پرستش متعالی میگردد و نعمتت افزون.
#زث.
219
Repost from Whisper
زث!
من شاکرش که هیچ میپرستیدمش!
اما فزونی که نیافت،رهایم هم کرد و هر روز بیش از پیش از کفم برون رفت
آنقدر طعم آغوشش فراموشم شده که دیگر چیزی برای طمع داشتن برایش ندارم!
نمیدانم دگران چگونه معشوقشان را میپرستند که هر روز فزونی میابد
شاید شکرگویی من پیش چشمان خدا کفری بیش نیست و خدا کمر بسته به آن که او را ز من بستاند"
و یقین و مطمئنا که تا به حال ستاندیه و من باز بر این انکار میورزم"
219
بدون او، زندگی بر من تلخ میشد و او گمان میکرد همهٔ کوشش و کشش من در طلب او، فریب ذهن و داستانچینی های دروغین است.
با خود میگفتم که ایکاش به پایش بمیرم، یحتمل بعد از آن، همه چیز درست خواهد شد. در خرد ترین حالت، با افکاری آسوده شبها خواهد خوابید و نفسی راحت خواهد کشید و خواهد گفت او بالاخره دست از سرم برداشت.
#زث.
219
بروید ای حریفان بِکِشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین
بکشید سوی خانه مهِ خوبِ خوشلقا را
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بِنِشین نظاره میکن تو عجایب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بکشد چراغها را
برو ای دلِ سبکرو به یمن به دلبر من
بِرِسان سلام و خدمت، تو عقیق بیبها را
#مولانا. | دیوان شمس.
219
وقتی خدا میخواست تورا بسازد، چه حال خوشی داشت.
چه حوصلهای!
این موها، این چشمها؛ خودت میفهمی؟ من همهٔ اینهارا دوست دارم.
#عباسمعروفی | سال بلوا.
