| زیرشیروانی |
Закрытый канал
ناشناس: @Isthatyoubot آیدی واتپد: isthatyou چنل: https://t.me/+7qo889UKnKE3ZmQ0
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
270
Подписчики
-124 часа
-17 дней
-630 дней
Архив постов
بچه ها جون.
اول اینکه اینجا رو چک کنید، بچه های واتپد میدونن که واتپد از یک جایی به بعد برای عکس اخطار میداد.
اگه از واتپد عکس هارو دنبال کردید، از تصویر ۱۵ به بعد جدیده.
من به خودشون جواب دادم و تشکر کردم اما حس میکنم این متن باید اینجا باشه چون نمیدونین چقدر به این دعا و آرزو نیاز داشتم.
خواننده های stop واقعا تاابد خواننده های مورد علاقه ام میمونن.
مرسی که وجود دارید.
سلام. ساعت دو و سیزده دقیقه ی شبه و من تازه پارت آخر stop رو تموم کردم.
اینترنت ندارم، پس فکر کنم که این پیام فردا صبح یا ظهر میاد؟! راستش مهم نیست.
الان روی تختم جمع شدم و پیشونیم به ماگ قهوه ای که سرد شده، چسبوندم و دلم میخواد هرچی که دارم مینویسم رو پاک کنم چون در نهایت من یک غریبهام و تو هم یک غریبهای اما قلمت تنها چیزیه که ذهنت رو به احساسات و اشک های من وصل میکنه.
نمیدونم باید چی بگم، چطوری توصیف کنم و چه کلمه ای به زبون بیارم.
حس میکنم دلم میخواد گریه کنم، شایدم فقط یک حس خلا عمیق دارم.
انگار بعد از خوندن این داستان و قلم شما، فهمیدم که شاید کل زندگیم به آدمی نیاز داشتم که همین لحظه، همین قهوه ی سرد شده و همین گریه ی آخرشبی رو باهاش شریک بشم.
توی طول خوندن استاپ، هزاران بار جملاتی رو از اول خوندم. بارها و بارها و بارها و از حس دردی که به استخونم میدادن زجر کشیدم.
احساساتم جوری موقع خوندن داستان به سطح میومدن و دستم به لرزه میافتاد که باور نمیکردم.
ممنونم که نوشتیش، ممنونم که اجازه دادی بخشی از روند درمان پرنده کوچولو باشیم.
نمیدونم دعای منی که پرازگناهم قراره چیزی رو تغییر بده یا نه ولی از ته ته قلبم، دقیقا همون جایی که با خوندن خط به خط نامه ی پارت آخر به گریه دراومد دلم میخواد برات دعا و آرزو کنم.
عمیق و بلند یک ای کاش بگم و از خدا بخوام که توی هر مرحله ی زندگیت سالم و خوشحال باشی. اونقدر خوشحال که اطرافیانت تعجب کنن و فقط من، یک گوشه ی این کشور داغون، بدونم که دعای من کار کرده.
که این اشک خشک شده گوشه ی چشمم و این قهوه ی سرد شده؛ این اثر عمیقی که روی کل امروز و روزهای بعدم گذاشتی، به دست صاحبش رسیده.
لطفا بیشتر بنویس. لطفا بیشتر حس کن و لطفا هیچوقت از نوشتن دست نکش.
توی زندگی بعدیم به خدا میسپرم که تو رو تبدیل به دوستم کنه، یا حتی یک رهگذر توی زندگیم.
امیدوارم این هفته، هفته ی بعد و هفته های بعدترش، بهترین هفته های زندگیت باشن.
ممنونم که داستان دایناسور و پرنده کوچولوش رو نوشتی.
تو تا ابد مورد علاقه ترین غریبه ی زندگیم میمونی.
عادت داشت نوک خودکار را بین لب هایش بگیرد؛ یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکار هایش را بوسیدم...
وقتی بابا به خانه آمد، پرسید چرا لب هایم آبی شده؟
میخواستم بگویم برای اینکه او همیشه آبی مینویسد، همیشه آبی.
- استیو تولتز
قبل از جنگ، هروقت که بارون سیل آسای جزیره تصمیم میگرفت بهمون سر بزنه؛ از پنجره به بیرون خیره میشدم و همسایه امون رو پیچیده شده توی حوله ی فیلی رنگش پیدا میکردم.
مرد سن بالایی که هروقت بارون، سراغ جزیره رو میگرفت، یک نخ سیگار روشن میکرد و توی بالکن، دعاهای مخصوص خودش رو لب میزد.
حالا اما خیلی وقته اون عادت رو ترک کرده.
از وقتی جنگ شد، حوله فیلی رنگ احتمالا ته کمد افتاده و یک نخ سیگار تبدیل به هزار پاکت شده.
بعد از جنگ، هروقت که صدایی میشنیدم که نمیتونستم تشخیص بدم برخورد موشکه یا صدای پای پسر همیشه عصبانی همسایه بالایی، از پنجره بیرون رو نگاه میکردم.
اگه باز جزیره سوراخ سوراخ شده بود، میتونستم همون مرد رو توی بالکن ببینم.
با یک پاکت سیگار و فندک صورتی ای که خیلی وقت بود گاز نداشت.
