𝑺𝒊𝒈𝒉𝒕-𝑳𝒂𝒏𝒅
Открыть в Telegram
سرزمین نگاه نگاهی به هنر، ادبیات، فلسفه، خلاقیت و اخلاق. با تمرکز بر دیدگاهها و تنوع نگاهها برای دیدن زیباییها. @Hos6518392
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
199
Подписчики
-124 часа
-27 дней
-6030 день
Архив постов
198
داستان مینویسیم تا نقشی داشته باشیم
داستان میخوانیم تا یادبگیریم چگونه با پرسشهای بیپاسخ زندگی کنار بیاییم. چگونه با آگاهی از مرگ و نابودی، هنوز برای کوچکترین چیزها تلاش میکنیم و حرص میخوریم. هرروز برای رسیدن به آرامش، نظم بیشتری به زندگیمان میدهیم و سقف آرزوهایمان را بلندتر میکنیم؛ سخت کار میکنیم و گهگاهی تفریح میکنیم. با آنکه میدانیم سرانجام سلامتی و زیبایی خود را از دست میدهیم، اما هرروز ورزش میکنیم و هرشب مسواک میزنیم. عاشق میشویم، با آنکه هردو میدانیم سرنوشتی جز جدایی نخواهيم داشت.
شاید این دستوپا زدنها برای زندگی، راهی برای به تاخیر انداختن مرگ باشد. اما من فکر میکنم زندگی، به چشمان ما میآموزد که ببينيم چطور خالق آنچه هست شدهایم. میخواهد به ما بگويد:
«زندگی، به تاخیر انداختن مرگ نیست؛
بلکه مرگ، همان دست کشیدن از زندگیست.»
دلنوشتهای از حسین امینی. ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
198
اگر به فلانی حسادت نکردی،
یا خودت بزرگی یا فلانی.
اگر به فلانی حسادت کردی،
هم خودت کوچکی هم فلانی.
تفسیر:
اگه جایگاه بالایی داشته باشیم و فردی را ببینیم که پایینتر است، نسبت به او حسادتی نخواهیم کرد؛ اما اگه آن فرد، جایگاهش بااختلاف زیادی از ما بالاتر باشد، نسبت به او حسادت نخواهیم کرد؛ بلکه به او غبطه میخوریم و ستایشش میکنیم. مثلا نسبت به محمود حسابی، مجید سمیعی و مریم میرزاخانی حسادتی نداریم؛ اما خدانکنه دختر همسایه، تیزهوشان قبول بشه یا دانشگاه تهران. اونوقت باید اقدامات لازم برای پيشگيری از انواع سکتههای ناقص را فورا انجام بدیم. حسادت از جایی نشأت میگیره که ما فرصت و توانایی رسیدن به آن جایگاه را در خود میديديم؛ اما به دلیل بدشانسی یا عملکرد بدی که داشتیم، به آن جایگاه نرسیدیم. ما اغلب به افرادی حسادت میکنیم که توانایی و شرایط نزدیک به خودمان را داشتند و به جایی رسیدند که ما خود را لایقش میدانستیم.
دلنوشتهای از حسین امینی. ۱۴۰۵/۰۳/۱۵
198
Comprends-toi pour être compris.
فهمیده باش تا فهمیده شوی.
دلنوشته. حسین امینی. ۱۴۰۵/۰۳/۱۴
198
هنرمند شمعی بود جان فروز
همه سود او از هنر رنج و سوز
نصیبش به جز رنجِ جانکاه نیست
ز دردِ درونش کس آگاه نیست
نصیبِ هنرمندِ حسرت پرست
همین نام نیک است از هرچه هست
198
«ذوقی که این دنیا در من کُشت، این روزها با نوشتن احیا میکنم؛ باشد که بهزودی مرخص شود و مرا در عشق غوطهور کند.»
حسین امینی. ۱۴۰۵/۰۳/۱۳
198
شترِ مست
مردی از دست یک شتر وحشی گریخت. در فرار، راهی جز سقوط به چاهی نیافت. خودش را گرفت و از شاخهای که از دیواره چاه روییده بود آویزان شد. پاهایش را روی تکهای از دیواره گذاشت تا تعادلش را حفظ کند و برای لحظهای نفس تازه کرد. اما وقتی دقیقتر نگاه کرد، دید زیر پاهایش چهار مار در سوراخهای دیواره چاه لانه کردهاند؛ سر بیرون آورده بودند و منتظر کوچکترین لغزش او بودند. نگاهش را پایینتر برد. در عمق تاریک چاه، اژدهایی دهان گشوده بود؛ بیحرکت، اما آماده، انگار سقوطش را از قبل دیده باشد. سرش را بالا آورد. دو موش؛ یکی سیاه و یکی سفید، بیوقفه در حال جویدن همان شاخهای بودند که او به آن چنگ زده بود؛ آرام، پیوسته، اما بدون توقف. او میان این خطرات، چشمش به کندوی عسلی افتاد که در شکاف چاه بود. دستش را دراز کرد، کمی از عسل چشید… و طعم شیرینش او را برای لحظهای از همه چیز جدا کرد. در آن شیرینی کوتاه، خطر را فراموش کرد. اما شاخه، همانطور که آرام و بیصدا خورده میشد، بالاخره شکست. و مرد، در حالی که هنوز طعم عسل در دهانش بود، سقوط کرد و در دهان اژدهایی افتاد که از ابتدا منتظرش بود.
تفسیر: اگر تا اینجا حدس زده باشید، این چاه همان دنیاست؛ و آن اژدهای دهانگشوده در ژرفای آن چیزی جز مرگ نیست که بیصدا اما قطعی انتظار میکشد. شاخهای که مرد به آن آویزان است، عمر اوست؛ چیزی که آهسته و پیوسته در حال تمام شدن است، بیآنکه دیده شود. آن دو موش سیاه و سفید، همان روز و شب هستند که بیوقفه در حال جویدن شاخهی عمر انسانند. مارهایی که زیر پاهای او لانه کردهاند، همان طبعهای چهارگانهٔ بدناند؛ تعادلشان اگر به هم بخورد، سلامت فرو میریزد و زندگی از هم میپاشد. و آن عسل، همان لذتهای کوچک و فریبندهٔ دنیاست؛ چیزهایی که شیریناند اما چشم را از حقیقت برمیدارند و آدم را از موقعیت واقعیاش غافل میکنند. این حکایت در نهایت چیزی ساده اما سنگین دربارهٔ انسان میگوید: اینکه زندگی، با همهٔ خطرها و محدودیتهایش، مدام در حال گذر است، اما ذهن انسان اغلب درگیر چیزهایی میشود که موقتی است.
کلیله و دمنه
198
چه کج رفتاری ای چرخ!
چه بد کرداری ای چرخ!
سر کین داری ای چرخ!
نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایۀ گل، بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کجرفتاری ای چرخ!
چه بد کرداری ای چرخ!
خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانۀ ویران
یا رب بستان داد فقیران ز امیران
عارف قزوینی
198
ترازوی عدالت در جهانِ ما خراب است
عدالت واژهای زیبا فقط در یک کتاب است
همیشه آدمِ بد از عدالت میگریزد
همیشه سهمِ ما خوبان در این دنیا عذاب است
شعارِ حق پرستی بر لبِ هر آدمی هست
ولی وقتِ عمل، سود و زیان تنها حساب است
یکی آسوده و کارش فقط، خواب است و خوردن
یکی دنبالِ نان شب، دلش در پیچ و تاب است
یکی در سفرهاش یک نان خالی هم ندارد
یکی اما در سفرهاش صدها کباب است
به جرمِ دزدیِ گاوی یکی را میزنند دست
یکی با مالِ دزدی در دیارِ آفتاب است
سعید غمخوار
198
ما میخواهیم
میخواهیم که بدانیم
میخواهیم که برسیم
اما یا کمرمق و ناامیدیم
یا مغرورتر از آنیم که یادبگیریم
اما مگر عاشق باشیم؛
چراكه عشق با غرور در نفاق است
چراکه عشق، زاينده امید و شاید از ابتدا این همان چیزی باشد که میخواستیم؛ بهانهای برای عاشقی.
دلنوشته. ۱۴۰۵/۰۳/۰۹
198
«درد، تاوان سلامتیه و سلامتی، تاوان زندگی.»
تفسیر: انسان تا وقتی درد را تجربه نکرده باشد، درکی از ارزش و ماهیت سلامتی ندارد؛ این درد است که معنای واقعیِ سالمبودن را آشکار میکند. پس برای به دست آوردن سلامتی، بهای آن را با درد میپردازیم. از طرفی، خودِ زندگیکردن هم به مرور جسم و روان انسان را فرسوده و سلامتیاش را مصرف میکند.
پس برای زندگی کردن، باید درد بکشيم:)
Hossein Amini. 1405/03/07
