یادداشتهای مهآلود
Открыть в Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
275
Подписчики
+1724 часа
+77 дней
+1530 дней
Архив постов
و چه بسا باید قدردانِ آدمهایی باشیم که بیآنکه خود بدانند، حقیقتِ وجودشان را برای ما آشکار میکنند؛ همانهایی که در هیاهوی لبخندها و ادعاهای زیبا، ناگهان نقاب از چهره برمیدارند و ما را با واقعیتی روبهرو میکنند که شاید تلخ باشد، اما روشنگر است.
آدمهایی که حضورشان، ما را یک قدم به شناختِ عمیقترِ جهان و انسان نزدیکتر میکند؛ چرا که گاهی شناختِ «آنچه نیستند»، مهمتر از باور کردنِ «آنچه نشان میدهند» است.
و چه نعمت بزرگیست که زندگی، فرصتِ آزمودن را از ما دریغ نمیکند؛
فرصتی برای دیدن، برای سنجیدن، برای عبور دادنِ آدمها از صافیِ زمان و رفتار.
آنجاست که چهرههای بهظاهر آرام و مهربان، در بزنگاهها رنگ میبازند، و حقیقت، آرام و بیصدا، خود را آشکار میسازد.
و سپاس خدای را، که این جهان را تنها صحنهی گذر و تماشا نیافرید، بلکه آن را عرصهای قرار داد برای بازتابِ اعمال، برای مکافاتِ نیتها، و برای آنکه هیچ چیز، حتی در سکوت، بیپاسخ نماند.
در این جهان، هر رفتار، پژواکی دارد و هر نیتی، روزی به صاحبش بازمیگردد؛
و همین، دل را قرص میکند که عدالت، هرچند آرام، اما بیوقفه در جریان است.
هر آنچه آرامشِ مرا از من بگیرد، دیر یا زود، محکوم به حذف شدن است؛
فرقی نمیکند یک رابطهی دوستانه باشد، عشقی عمیق و پرشور، پیوندی خانوادگی، یا حتی وسیلهای که روزی گمان میکردم به آن نیاز دارم.
من باور دارم آدمها، رابطهها و تمام داشتهها، به زندگی ما وارد میشوند تا سهمی در زیباییِ آن داشته باشند؛ تا روزها را روشنتر کنند، نه آنکه باری بر شانههای روحمان شوند.
هر حضوری که به جای امنیت، اضطراب بیاورد،
به جای لبخند، اندوه هدیه دهد،
و به جای آرامش، آشفتگی را در جانم ریشه بدواند،
دیگر شایستهی ماندن در دنیای من نیست.
من به بهای فرسوده شدنِ روحم، هیچکس و هیچچیز را نگه نمیدارم.
آرامشِ من، یک نیاز ساده نیست؛
بخشی از حرمتِ وجود من است.
و من آموختهام که گاهی دوست داشتن، ماندن نیست…
گاهی بزرگترین شکلِ دوست داشتنِ خود، رفتن از هر چیزیست که سکوتِ ذهن، امنیتِ قلب، و روشنیِ زندگیات را از تو میگیرد.
زندگی، به اندازهی کافی دشوار هست؛
پس من انتخاب میکنم هر آنچه را که بیدلیل دشوارترش میکند،
با شهامت کنار بگذارم…
چرا که در جهانِ من، هر چیز باید یا آرامش بیاورد، یا ارزشی برای ماندن داشته باشد.
و چه زیباست گلهای شقایق…
آنگاه که سرخ و عاشق، در آغوش باد میرقصند
و دشتهای شیرینتگاب را به رنگ دل من درمیآورند؛
دلی که سالهاست در هوای تو میتپد،
در هوای گیسوانی که هر بار با وزش نسیم،
چنان پریشان و دلربا میشوند
که گویی خدا تمام زیبایی جهان را
در تار و پود موهای تو خلاصه کرده است.
من چه عاشقانه دلبستهی گیسوان توأم…
همان گیسوانی که وقتی در دشت میدوی،
شادمانه و مستانه بر شانههایت میرقصند
و گلهای شقایق را با خود همراه میکنند؛
چنانکه انگار شقایقها نیز
شیفتهی عبور تواند
و میخواهند رنگ سرخشان را
نثار قدمهای تو کنند.
تو میدوی…
و دشت، از تماشای تو جان میگیرد.
باد، سرگشتهتر از همیشه
خود را به گیسوانت میرساند
تا شاید لحظهای
عطر حضورت را با خود به دوردستها ببرد.
و من، در گوشهای از این شگفتی،
تنها نگاه میکنم
به تو…
به آن جامهی دلبرانهات
که همرنگ شقایق است؛
سرخ، زنده، نجیب و پرشور…
چنان که انگار بهار
تمام شکوه خود را
در قامت تو پوشانده است.
راستی…
آیا برایت گفته بودم
مادربزرگِ زیبای من
با دو گل شقایق
عروسکی میساخت
کوچک، ظریف و دوستداشتنی…
اما هر بار که به آن عروسک نگاه میکردم،
بیاختیار به یاد تو میافتادم؛
به تو که از همان روزها
بیآنکه بدانی
در رؤیاهای کودکانهی من
جوانه زده بودی.
گویی او سالها پیش،
پیش از آنکه دل من عاشقی بداند،
تو را با گلها برایم ساخته بود…
تو شبیه افسانهای هستی
که نمیشود نادیدهاش گرفت؛
شبیه لبخندی
که ناگهان بر شبهای غمگین میتابد؛
شبیه روشنایی صبح
وقتی نخستین پرتو خورشید
بر دامان دشت میافتد.
میشود اینقدر دلبرانه لبخند نزنی؟
میشود اینهمه زیبایی را
یکجا بر قلب من فرود نیاوری؟
آخر من،
من که تمام بودنم
در تماشای تو گره خورده،
تاب این همه خوشبختی را ندارم…
چشمان خندان تو
برای دل من
شبیه معجزهاند؛
دو پنجرهی روشن
رو به بهشتی
که هر بار نگاهم به آن میافتد،
جهان از حرکت میایستد…
بگذار اعتراف کنم…
من در برابر لبخند تو
مردی بیپناه میشوم
که تمام شعرهای نگفتهاش
در یک نگاه تو خلاصه میشود.
تو لبخند میزنی…
و من
هزار بار
در شقایقهای سرخِ دلم
دوباره عاشق میشوم…
داشتم فکر میکردم...
کسی میداند گلِ مورد علاقهیِ من چیست؟
یا رنگ مورد علاقهام؟
یا وقتی عصبانی و ناراحتم چطوری میشوم؟
چهچیزی خوشحالم میکند؟
نوشیدنی مورد علاقه من چیست؟
یا نمیدانم هر جزئیاتی راجع به من!
دیدم بله! هیچکس نمیداند...
من از آن دسته آدمهایی هستم که تجربهی زندگی به من یاد داده صبر، باتلاش اما بدون عجله، سرنوشتها را تغییر میدهد.
کمکم فهمیدهام خیلی چیزها نه با عجله درست میشوند و نه با اصرار کردن، بلکه با گذر زمان شکل میگیرند و به نتیجه میرسند.
قبلاً فکر میکردم اگر سریعتر نرسم، شاید هیچوقت نرسم. اگر بیشتر تلاش نکنم، شاید عقب بمانم. اما زندگی به من نشان داد بعضی مسیرها برای دویدن نیستند؛ برای قدم زدن، بودن و ادامه دادناند.
سالهایی بود که آرزوهایی در دل داشتم که رسیدن به آنها برایم دور و حتی غیرممکن به نظر میرسید.
یکی از آنها تئاتر و نمایش بود؛ چیزی که فقط از دور دوستش داشتم و فکرش را هم نمیکردم روزی در آن نقش داشته باشم.
اما امروز، همان رؤیا بخشی از زندگی این روزهای من شده است؛ هم در بازیگری و هم در کارگردانی.
و این برای من یک درس بزرگ داشت: زندگی آهستهتر از چیزی که ما فکر میکنیم، اما دقیقتر از چیزی که ما تصور میکنیم پیش میرود.
من این را برای تعریف از خودم نمیگویم. چرا که مسئله من اصلا «من» نیست:
عجله نکنید. با زمان درگیر نشوید.
چون آنچه برای شما باشد، حتی اگر دیر برسد، بالاخره راهش را به سمت شما پیدا میکند.
و آنچه برای شما نباشد، هرقدر هم تلاش کنید، در دستتان ماندگار نخواهد شد.
پس آرامتر زندگی کنید…
بعضی چیزها فقط وقتی به دست میآیند که یاد بگیریم صبر کنیم.
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر
بهانه است؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر
چو بردهای که امیدش به روز آزادی است
صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر
پرنده بودن خود را مبر زِ یاد ولی
کنون که در قفسی آب و دانه را بپذیر
نشاط عشق به رنج وجود میارزید
ملال این سفر جاودانه را بپذیر
کسی برای ابد با کسی نمیماند
زمانه است رفیقا! زمانه را بپذیر
شب است و باز چراغ اتاق میسوزد
دلم در آتش آن اتفاق میسوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگیام کاملا عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمیشنوم
و مدتیست که اخبار را نمیشنوم
اتاق پر شده از بوی لاله عباسی
من و دو مرتبه تصمیمهای احساسی
اتاق، محفظهی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبح آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید
نگاههای شما یک نگاه عادی نیست
و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد
تو حسن مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانهی من
من و دوراهی و بیراههها و زوزهی باد
و ماندهام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق میسوزد
به ماه یک نفر انگار چشم میدوزد
چگونه می گذرد این مراحل تازه؟
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه
هوای ابری و اندوه باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد میآید
چقدر خستهام از فکرهای دیرینه
به خواب میروم اینجا کنار شومینه
چراغ خانهی ما نیمه روشن است انگار
و خوابهای تو درباره من است انگار
چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این اتفاق روشن نیست...
گل رزی که به دستانم سپردی، خشک شد و طراوتش را از دست داد.
من هم بیشباهت به آن نیستم؛
تنها تفاوتش این است که من با دیدن دوبارهات، دوباره زنده میشوم.
پس لطف کن و به دیدنم بیا!
امروز به این فکر میکردم که چه میشود یک انسان، بیتوجه به اینکه منفعتی برایش باشد، به دیگری کمک میکند و دستش را میگیرد؛
بهخصوص در عصری که ما در آن زندگی میکنیم و میبینیم خیلی از روابط بر اساس سود و منفعت شکل گرفتهاند و کمتر کسی حاضر است بیدلیل کنار کسی بایستد.
به این نتیجه رسیدم که کمک کردن همیشه از روی احساسات لحظهای نیست؛ گاهی یک انتخاب آگاهانه است.
اینکه یک نفر تصمیم میگیرد انسان بماند، حتی وقتی شرایط و زمانه این کارش را تأیید نمیکند.
قبلاً که میخواستم روانشناسی بخوانم، وقتی از هدفم میپرسیدند و میگفتم برای کمک به دیگران، بعضیها مسخره میکردند؛
انگار کمک کردن برایشان هدف جدی و منطقی نبود، یا شاید باور نداشتند که کسی بدون منفعت هم بتواند کاری انجام دهد.
آن زمان این برخوردها برایم سنگین بود، اما حالا بهتر میفهمم که هر کسی دنیا را از زاویهی خودش میبیند.
کسی که همیشه با منطق سود و زیان زندگی کرده، طبیعی است که کمک بیچشمداشت را درک نکند.
من هنوز روانشناسی نخواندهام، اما حالا در مسیری هستم که فکر میکنم میتواند به مردم کمک کند؛
و مهمتر از رشته، این است که آدم چه نگاهی به انسانها و زندگی دارد.
کمک کردن همیشه کار بزرگی نیست؛
گاهی فقط گوش دادن است،
گاهی همراهی کردن،
گاهی اینکه کسی را در سختی تنها نگذاری.
و شاید مهمتر از همه این است که کمک کردن را وابسته به واکنش دیگران نکنیم؛
نه برای تعریف، نه برای جبران، نه برای دیده شدن.
درس مهمی که امروز برای خودم روشنتر شد این است:
اگر قرار است به کسی کمک کنم، باید از روی انتخاب خودم باشد، نه تحت تأثیر نظر دیگران و نه وابسته به نتیجه.
چون اگر کمک کردن وابسته به تشویق یا پاسخ طرف مقابل باشد، خیلی زود متوقف میشود.
دوستداشتنی که برایش دلیل بیاوری،
شبیهِ انتخابیست که نشستهای و برایش حساب کردهای،
سبکسنگینش کردهای،
و در نهایت گفتهای: “میارزد...”
اما عشق، از این جنس نیست...
عشق از جایی شروع میشود که منطق، آرام و بیصدا کنار میایستد؛
نه از ضعف،
بلکه از فهمِ عمیقی که میداند
بعضی مسیرها را با چراغِ عقل نمیشود رفت...
عشق، همان قدمزدن در تاریکیِ آشناییست
که هیچ دلیلی برایش نداری
اما تمامِ وجودت، آن را تصدیق میکند...
در عشق، دل جلوتر از همه حرکت میکند،
میدود، میافتد، دوباره بلند میشود،
و عقل، فقط از دور نگاه میکند
بیآنکه بتواند دخالت کند...
اینجا دیگر بحثِ درست و غلط نیست،
بحثِ رسیدن هم نیست...
عشق، گاهی فقط خواستن است،
فقط سوختن،
فقط ماندن در احساسی که نه میتوانی توجیهش کنی
و نه میتوانی از آن فرار کنی...
دوستداشتنی که بتوانی برایش دلیل بیاوری،
در برابر اولین دلیلِ مخالف، فرو میریزد...
اما عشق،
بیدلیل میآید
و بیدلیل هم در جانت ریشه میدواند...
و شاید همین بیدلیلیاش
تنها دلیلِ واقعیِ اوست...
چند دقیقه پیش، بیهیچ دلیلی، ذهنم رفت سراغ یک «اگر»…
اگر من در یک خانهی فوقالعاده شیک زندگی میکردم،
اگر بهترینها همیشه دمِ دستم بود،
اگر هرچه میخواستم، قبل از درخواستم به دست من میرسید،
اگر آدمها برایم احترام میگذاشتند… یا شاید فقط خم و راست میشدند…
آن وقت… من چه حسی داشتم؟
آیا خوشحال بودم؟
یا فقط سرگرم بودم به نداشتنِ غم؟
فرق این دو را میفهمیدم؟
آیا هنوز چیزی کم داشتم؟
یا بدتر…
دیگر «کمبود» را حس نمیکردم و همین، یک کمبود بزرگتر بود؟
وجدانم چه میگفت؟
شبها، وقتی همهچیز ساکت میشد،
آرام بودم؟
یا یک صدای خیلی آهسته درونم میگفت:
«یک جای کار درست نیست…»
میتوانستم به آدمها نگاه کنم،
ساده، بدون حسِ برتری؟
لبخند بزنم…
نه از بالا، نه از ترحم،
فقط از انسان بودن؟
میتوانستم فروتن بمانم؟
در حالی که همهچیز، آرامآرام به من یاد میدهد
که «بالاتر»م؟
و اصلاً…
هنوز میتوانستم اسم خودم را انسان بگذارم؟
انسانی که میفهمد،
که حس میکند،
که دلش برای دیگری تنگ میشود و میتپد…
نمیدانم…
اما انگار یک چیزی را دارم میفهمم:
آدم همیشه با «نداشتن» خالی نمیشود،
گاهی با «زیاد داشتن» هم تهی میشود…
شاید مسئله این نیست که چه داشته باشم…
مسئله این است که در میانِ همهی داشتهها،
دلم ساده و بیآلایش بماند…
و خودم،
از خودم دور نشوم…
تو هم بال داری؟
شاید من آدمی باشم که بیش از حد در عالم خیال قدم میزند،
شاید هم کسی که بیشتر از دیگران درون خودش زندگی میکند…
اما یک چیز را خوب میدانم:
من توهم نمیزنم.
آنچه در من هست، بیشتر شبیه یک آگاهی خاموش است،
یک حس مبهم که بیصدا میآید
و قبل از آنکه اتفاقی رخ بدهد،
گوشهای از آن را به من نشان میدهد.
گاهی این حس آرامم میکند،
و گاهی…
بیدلیل دلم را آشوب میکند.
نه میتوانم انکارش کنم،
نه میتوانم کاملاً به آن تکیه کنم.
انگار بخشی از ذهنم،
در جایی فراتر از من بیدار است.
این حس، در بیداری نیمهجان است…
اما در خواب،
کامل میشود.
زنده میشود.
حرف میزند.
چند شب پیش،
خوابی دیدم که هنوز در ذهن من ادامه دارد.
در جایی بودم که نمیشناختمش،
نه نامی داشت، نه نشانی…
نه زمینش برایم آشنا بود، نه آسمانش.
فقط یک حس عجیب از «بودن» در آن جریان داشت،
انگار آنجا بیشتر از اینجا واقعی بود.
لباسهایم سفید بود…
نه فقط سفید،
بلکه پاک، سبک،
انگار هیچ باری بر تنم نبود.
نه ترسی داشتم، نه عجلهای،
فقط ایستاده بودم…
در میان یک سکوت عمیق.
ناگهان صدایی آمد.
نه از روبهرو، نه از پشت سر…
از جایی که نمیشود جهتش را فهمید.
صدایی که نه مرد بود، نه زن،
اما عجیب آشنا بود.
گفت:
«تو هم بال داری؟»
سوالی ساده…
اما سنگینتر از آنکه بشود نادیدهاش گرفت.
خواستم چیزی بگویم،
اما کلمهای در من شکل نگرفت.
انگار خودم هم جوابش را نمیدانستم.
چند لحظه سکوت…
و بعد دوباره همان صدا:
«پس بالهایت کو؟»
این بار،
سؤال نبود…
انگار یادآوری بود.
در همان لحظه،
حسی در من به وجود آمد
نه در بدنم،
در جایی عمیقتر…
جایی که شاید خود واقعیام آنجاست.
و بعد…
بیدار شدم.
همهچیز تمام شد،
اما نه برای من.
دستم را ناخودآگاه به سمت شانههایم بردم،
جایی که در خواب،
انگار چیزی باید میبود…
اما نبود.
مدتی همانطور نشستم،
میان خواب و بیداری،
میان شک و یقین.
با خودم گفتم:
اگر آن صدا فقط یک خیال بود،
چرا اینقدر واقعی حس شد؟
و اگر واقعی بود…
پس من چه چیزی را در خودم گم کردهام؟
شاید آن «بالها»،
چیزی شبیه توانِ پرواز نبود…
شاید نماد بخشی از من بود
که فراموشش کردهام.
بخشی که میتوانست مرا از محدودیتها جدا کند،
از ترسها، از تردیدها…
از این نسخهی کوچکِ خودم.
شاید ما همه،
در جایی از وجودمان بال داریم…
اما آنقدر در زمین ماندن عادت کردهایم
که دیگر حتی نبودشان را حس نمیکنیم.
و حالا،
این سؤال در من مانده است…
مثل یک صدای بیپایان:
تو هم بال داری؟
اگر داری…
پس بالهایت کجاست؟
سلام…
نباتِ من
نمیدانم از کِی
نامت شد آرامِ دلِ بیقرارم،
و صدایت
پناهِ لحظههایی که از خودم هم خستهام…
گفته بودم عاشق نمیشوم،
قول داده بودم دل نگه دارم
پشتِ دیوارِ عقل…
اما تو آمدی،
و تمامِ معادلهها را
بیصدا برهم زدی…
نبات…
دوست داشتنِ تو
شبیه سقوط نیست،
شبیه آرام آرام
در تو حل شدن است…
نه هیاهویی دارد،
نه ادعایی،
فقط یک حسِ عمیق است
که هر روز
بیآنکه بفهمم
عمیقتر میشود…
اگر روزی سکوت کردم،
اگر چیزی نگفتم،
بدان…
در دلِ همان سکوت
هزار بار
نامت را عاشقانه صدا زدهام.
پ.ن: اسم نبات در این متن فقط کاربرد استعاری دارد.
صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت
پ.ن: به مناسبت روز بزرگداشت سعدی.
