یادداشتهای مهآلود
Открыть в Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
275
Подписчики
+1724 часа
+77 дней
+1530 дней
Архив постов
از پوشیدن لباس تکراری
خجالت نکشید این نشان میدهد
شما صاحب اصلی لباس هستید
پ.ن: من راجع به لباس حرف نمیزنم!
امروز انگار روزِ هدیه گرفتنِ من بود…
شکلاتی گرفتم که شیرینیاش فقط روی زبانم نماند، تا انتهای قلبم رفت،
قلبی از سورههای قرآن که یادم انداخت هنوز میشود در آغوشِ کلماتِ خدا آرام گرفت،
رزِ سرخی که گفت: زندگی هنوز بلد است زیبا باشد،
پولی که بوی توجه میداد،
و لباسی که انگار برای یک حالِ تازه دوخته شده بود…
اما بین همهی اینها، یک چیز بیشتر از همه به دلم نشست؛
اینکه گاهی خدا، دوست داشتنش را از دستِ آدمها به ما میرساند…
و ما حواسمان نیست،
فکر میکنیم فقط هدیه گرفتهایم،
در حالیکه دوست داشته شدهایم...
گاهی فکر میکنم ما بین دو جهان زندگی میکنیم؛
یکی همینجاست،
میان صداها، دستها، نگاهها،
میان لیوان چای نیمهگرم و کتابهای نیمهخوانده،
جهانی که میشود لمسش کرد، شمردش، اندازهاش گرفت…
عالمِ وجود.
و یکی دیگر،
بیصدا، بیمرز،
پشت همین لحظههای ساده پنهان شده،
جایی که یک «دلتنگی» از هزار کلمه بلندتر است،
و یک «حس» میتواند تمام منطق دنیا را به زانو درآورد…
عالمِ معنا.
ما در عالمِ وجود راه میرویم،
اما در عالمِ معنا زندگی میکنیم.
گاهی لبخند میزنیم،
اما آنچه لبخند را میسازد، در این جهان نیست؛
در جایی دورتر،
در لایهای ناپیدا از روح،
در خاطرهای، دعایی، یا حتی در دردی که هنوز نامش را بلد نیستیم.
عالمِ وجود، ما را نگه میدارد؛
اما عالمِ معنا، ما را حرکت میدهد.
اگر فقط در وجود بمانیم،
زندگی میشود تکرارِ روزها؛
و اگر فقط در معنا غرق شویم،
گم میشویم میان خیالها.
رازِ زیستن شاید همین باشد؛
که پاهایمان در این خاک بماند،
اما دلمان،
گاهی سرک بکشد به آن سوی نادیدنیها…
جایی که
هر اشک، معنا دارد،
هر صبر، دیده میشود،
و هیچ احساسی، بیپاسخ نمیماند.
بعد از هفت صبح رفتن و هفت شب برگشتن،
دنیا خلاصه میشود در یک فنجان دمنوشِ بهارنارنج و بهلیمو،
و لم دادنی که خستگی را از جانت بیرون میکند…
چشمه زاینده
"چهار هزار زبان، عطر علوم تو را منتشر میکرد و چهار هزار قلم، حکمت و اندیشه ات را مینوشت تا آن میراث آسمانی بمانَد و انسان در سایه آن به کمال رهنمون شود.
ای سرچشمه صداقت و ای بارش سخاوت!
به کجا بگریزیم در اندوه بارانِ هجرانیِ تو؟
صبر و اخلاص، جلالت و شجاعت، و بردباری و سخاوت از چشمه زاینده تو میجوشند و برکت نوشِ نام تو اند.
پس از تو کوهی و اندوهی بر قامت زمین سنگینی میکند و ما آوارگانِ خاک، جز یاد و نام تو پناهی نداریم.
دل به مهرِ مهربان اندیشههای ناب تو دادهایم و از تبرّک تفکّر و نامِ تو مدد میگیریم؛ باشد که در اقیانوس اندیشه تو غرقه شویم تا در عصر عسرت و حسرت در نمانیم.
ای وارث علوم رسالت!
سی و چهار سال درختِ امامتِ تو بارور بود و کلامت، غذای روح علم جویان.
تاسیس نهضت عظیم فکری و علمی تو، ترویج علوم الهی و احکام آسمانی بود و ثمره آن تربیت هزاران بیان و قلم.
و اینک فقاهت، از چشمه علمِ تو مینوشد و حوزهها بر مشرب کلامی و فکری تو اقتدا میکنند.
ما سوگوارانِ دانش و بینش تو، اندوهناک تنهایی خویشیم.
تو در آستانه کوچ، خویشان را فرا خواندی و در سفارشِ آخرین خود فرمودی:
«هرکس که نماز را سبک بشمارد، از شفاعت ما بهره نمی بَرد»
و ما بر آنیم با اقامه این فریضه سترگ، بر پنجره شفاعت شما خاندان دخیل بندیم تا همجواری بهشت رضوان نصیب مان گردد."
پ.ن: نوشتهی از آقای مجتبی تونهای
دیروز یک جستوجوی کوتاه کردم
و به نتایج جالبی رسیدم،
اما ظاهراً ماجرا از آنچه فکر میکردم کمی پیچیدهتر است:
۱. گفته میشود آدامس جویدن میتواند با کاهش فعالیت محور هیپوتالاموس–هیپوفیز–آدرنال (HPA)،
به کاهش سطح هورمون «کورتیزول» کمک کند؛
همان هورمونی که نقش مهمی در بروز استرس دارد.
اما نکته اینجاست که برخی مطالعات جدیدتر این کاهش را مشاهده نکردهاند
و احتمال میدهند که تأثیر آرامشبخشیِ آدامس،
بیشتر به طعم و مزهی آن مربوط باشد تا خودِ عمل جویدن.
پس شاید آدامس بیطعم، آن اثر جادویی را نداشته باشد.
۲. از سوی دیگر، جویدن آدامس با افزایش نسبی فعالیت لوب فرونتال مغز همراه است؛
بخشی که با تمرکز، تصمیمگیری و پردازش منطقی در ارتباط است.
این یکی از معدود مواردی است که اسکنهای مغزی (fMRI)
تقریباً روی آن اتفاق نظر دارند:
جویدن، واقعاً جریان خون را در قشر پیشپیشانی بالا میبرد
و مغز را برای دقت بیشتر آماده میکند.
۳. در برخی مطالعات نیز دیده شده که در افراد مبتلا به افسردگی،
جویدن آدامس در کنار درمانهای دارویی،
میتواند تا حدی به بهبود خلقوخو کمک کند؛
هرچند این اثر، مکمل و موقتی است و نه جایگزین درمان.
نباید فراموش کرد که اثر آدامس روی خلقوخو،
بیشتر شبیه یک مُسکنِ زودگذر است تا یک درمان ریشهای.
نتیجه:
آدامس جویدن،
نه یک راهحل معجزهآسا،
اما ابزاری ساده و در دسترس است
که میتواند برای دقایقی از شدت استرس بکاهد
و به تمرکز ذهن کمک کند.
پس شاید بد نباشد
دفعهی بعد که درگیر اضطراب امتحان شدی،
یا پیش از یک قرار مهم،
یا حتی در لحظههای دلگرفتگی
یک آدامس طعمدار بجوی؛
شاید حالِ ذهنت
برای آن بازهی کوتاه
کمی آرامتر شود.
#کشفیات
بعضی آدمها زندگی را با یک تکیهگاه شروع میکنند. کسی هست که حواسش به همهچیزشان باشد؛ نمیگذارد زمین بخورند و اگر هم افتادند، قبل از آنکه درد را حس کنند، بلندشان میکند.
در چنین حالتی، آدم بیشتر «حفظ» میشود تا «ساخته». اشتباه میکند، اما هزینهاش را کامل نمیپردازد. و همین، یک توهم آرام میسازد: اینکه همیشه کسی هست که همهچیز را درست کند...
اما رشد، از جایی شروع میشود که این تکیهگاه کمی عقب میایستد. نه از بیمحبتی، بلکه از روی آگاهی.
و درست همانجا، انسان برای اولینبار با چیزی روبهرو میشود که تا قبل از آن فقط اسمش را شنیده بود:«مسئولیت.»
مسئولیت، اولش ترس دارد. چون دیگر کسی نیست اشتباهها را جمع کند. هر انتخاب، وزن دارد و هر تصمیم، اثر.
اما در دل همین ترس، یک اتفاق آرام و عمیق میافتد: آدم کمکم خودش را میبیند...نه در سایه دیگران، بلکه در تصمیمهای خودش.
و این یعنی شروع «ساخته شدن».
با گذر زمان، مسئولیت دیگر فقط یک بار سنگین نیست. کمکم تبدیل میشود به نوعی معنا. به حسِ اینکه میتوانی روی خودت حساب کنی.
اما یک نکته مهم هست...مستقل بودن، به معنی تنها بودن نیست.
بلوغ واقعی، در قطع کردن ارتباط با آدمها نیست؛ در بلد بودنِ فاصلههاست.
آدمی که به مسئولیت رسیده، هنوز هم آدمها را دوست دارد، هنوز هم تکیه میکند اما اینبار، نه از سر نیاز، از سر انتخاب.
و شاید همینجاست که همهچیز تغییر میکند...
جایی که آدم یاد میگیرد هم روی پای خودش بایستد، و هم دلش را از آدما جدا نکند.
یک اتفاق کاملاً ناگهانی میافتد؛
چیزی که اصلاً نمیخواستی حتی گذرش هم در زندگیات بیفتد.
یک حرف از دهانت خارج میشود کاملا اشتباهی و بیاختیار.
و درست همان لحظه میفهمی که بعضی موقعیتها جای توجیه نیستند،
نه چون تو حق نداری حرف بزنی،
بلکه چون بعضی آدمها بیشتر از آنکه بفهمند، بلدند تخریب کنند.
بیشتر از آنکه گوش بدهند، در خرد کردن آدمها استادند.
پس آنجا میایستی…
میان سکوت و یک سوءتفاهم بزرگ.
اما آرام باش.
نفس بکش و بگذار بگذرد.
قرار نیست هر چیزی را ثابت کنی،
قرار نیست هر زخمی را توضیح بدهی.
آنچه اتفاق افتاد، همهاش تقصیر تو نبود.
گاهی فقط زمانه اشتباه میچرخد،
زبان آدمیزاد هم همراهش.
و اگر آنها نخواستند سهم خودشان را ببینند،
تو رهایشان کن…
بگذار در همان جایی بمانند که حقیقت را نمیپذیرند،
و تو از آنان فاصله بگیر آرام، بیصدا.
و بعداً حق ندارند از فاصله تو گلهای کنند.
با همهی بیسر و سامانیام
باز به دنبال پریشانیام
طاقت فرسودگیام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیام
آمدهام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهی توفانیام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمادهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانیام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه می دانیام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانیام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنهی یک صحبت طولانیام
ها... به کجا می کشیام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانیام
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
