ru
Feedback
Yasin's

Yasin's

Открыть в Telegram

عکاسِ کم اثر http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-LAXhAG163rqE

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
556
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+130 дней
Архив постов
photo content

photo content

Che Guevara (1).mp33.97 MB

photo content

photo content

photo content

photo content
+1

Yare Aziz.mp34.83 MB

photo content

Hich.mp35.19 MB

photo content

Farhad Mehrad - Handyman.mp39.56 MB

‏«قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد. پوستِ کاغذ شکافت؛ خونِ هزار کس در هر سطر می‌جوشید.» /‏طومار شیخ شرزین، بهرام بیضایی

bob_dylan_-_lay_lady_lay.mp38.57 MB

photo content

پیش از آنکه عشق را با حضور دیگری، معنا کنیم. باید اعتراف کرد که عشق، جسورترین شکلِ تنهایی‌ست. آدمِ عاشق، پیش از آنکه به کسی برسد، از همه‌ی پناهگاه‌های امنِ خود بیرون آمده. عشق، هنرِ بی‌دفاع ایستادن است؛ آن لحظه که انسان، بی‌آنکه زرهی از غرور بر تن داشته باشد، قلبش را چون چراغی در باد نگه می‌دارد و می‌پذیرد که هر نوری، حاصلِ سوختن است. عشق برای او آرامش نیست؛ شورشی است علیه نظمی که جهان برای دوام آوردن ساخته است. عاشق، قوانین بقا را زیر پا می‌گذارد؛ به کسی اعتماد می‌کند که ممکن است ویرانش کند، رازهایی را به زبان می‌آورد که سال‌ها در سکوت حفظ کرده بود، و آینده‌ای را به رؤیا می‌سپارد که هیچ تضمینی برای رسیدنش وجود ندارد. از همین رو، عشق شاید بلندپروازانه‌ترین صورتِ شجاعت باشد؛ زیرا هیچ میدان نبردی هولناک‌تر از آن نیست که انسان، خودِ واقعی‌اش را بی‌هیچ سپری به دیگری بسپارد. و شاید از همین‌جاست که این بیتِ صائب، بیش از آنکه سفارشی به دوری باشد، هشداری درباره‌ی ماهیتِ عشق است: دوامِ عشق اگر خواهی مکن با وصل آمیزش که آبِ زندگی هم می‌کند خاموش آتش را مقصود، شاید نفیِ وصال نیست؛ بلکه یادآوریِ این است که عشق، از جنسِ اشتیاق زاده می‌شود، نه از جنسِ تملک. آنچه آتش را زنده نگه می‌دارد، فاصله‌ای است که مجالِ سوختن می‌دهد، نه آن نزدیکی که همه چیز را به عادت تبدیل کند. همان‌گونه که آب، با همه‌ی خاصیتِ حیات‌بخشش، اگر بر آتش فروبریزد، شعله‌اش را خاموش می‌کند، وصالی که به تصاحب و پایانِ شوق بینجامد، می‌تواند جانِ عشق را بگیرد. عشق در این بیت در نظر صائب، بیش از آن‌که در رسیدن معنا پیدا کند، در نرسیدنی‌ست که هر دیدار را به کشفی تازه بدل می‌کند؛ در حفظِ رازی از دیگری که هنوز ناشناخته مانده، و در اشتیاقی که حتی پس از هزار بار همدیگر را دیدن، از نفس نمی‌افتد. شاید به همین دلیل است که عشق، بیش از آنکه ما را به دیگری نزدیک کند، ما را به خویشتن بازمی‌گرداند. هر عشقی، آینه‌ای‌ست که نشان می‌دهد تا کجا توانِ از دست دادن داریم، تا کجا می‌توانیم حقیقت را بر مصلحت ترجیح دهیم و تا کجا جرئت داریم برای چیزی که هیچ تضمینی ندارد، تمامِ هستی‌مان را به خطر بیندازیم. و گاه ماندگارترین عشق ها آن‌هایی نیستند که به پایانِ راهِ انتظار رسیده‌اند، بلکه آنهایی‌اند که هر وصال را آغازی بر تمنایی دیگر کرده‌اند، نه پایانی برای آن.

photo content

سال‌ها فکر می‌کردم که منظور شاملو از «عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد» یعنی عشق را باید خاموش کرد؛ یعنی از آن نگفت، پنهانش کرد و وانمود کرد که وجود ندارد. گمان می‌کردم این پنهان‌کاری از ترس است؛ از ترس قضاوت، از ترس شکست، از ترس اینکه مبادا کسی بفهمد چیزی در دل داری. اما به‌تازگی فهمیدم پستو همیشه جای دفن کردن نیست؛ گاهی جای نگهداریِ چیزهای گران‌بهاست. شاملو نمی‌گوید عشق را پنهان کن چون شرم‌آور است، او می‌گوید پنهانش کن چون هر دستی شایسته‌ی لمس کردن آن نیست. شاملو از پنهان کردن عشق نمی‌گفت؛ از مراقبت از آن می‌گفت. از اینکه در روزگاری که عشق را به محاکمه می‌کشند، باید شعله‌اش را از بادهای بی‌رحم دور نگه داشت. عشق را نه برای خاموش کردن، که برای زنده ماندن باید گاهی در پستویی امن پنهان کرد؛ تا روزی که دستی برسد که نه برای گرفتن، که برای نگه داشتن آمده باشد. /دوم مرداد، سالروز خاموشیِ شاملو

دهانت را می‌بویند مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم. دلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه می‌زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما آتش را به سوخت‌بارِ سرود و شعر فروزان می‌دارند. به اندیشیدن خطر مکن. روزگارِ غریبی‌ست، نازنین آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کُشتنِ چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاه‌ها مستقر با کُنده و ساتوری خون‌آلود روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس روزگارِ غریبی‌ست، نازنین ابلیسِ پیروزْمست سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ۳۱ تیرِ ۱۳۵۸

-به‌یاد کارون با بعضی نام‌ها، هربار که به زبان بیایند، باید خون گریست. کارون پورحاجی‌زاده یکی از همین نام‌هاست؛ کودکی که در شهریور ۱۳۷۷ همراه پدرش، حمید پورحاجی‌زاده، شاعر کرمانی، در خانه‌شان سلاخی شد. در گزارش‌های پزشکی قانونی آمده: پیکر حمید، از زیر گلو تا ناف، ده‌ها ضربه چاقو را تحمل کرده. انگشتان دستش چنان بریده شده که پیداست تا آخرین لحظه تیغه را گرفته و با مرگ جنگیده. اما دردناک‌تر، روایت کارون است؛ کودکی که پیش از آنکه جانش را بگیرند، وحشت را با تمام وجود تجربه کرد. اصطلاح «گرگ‌پدمگ» را نخستین‌بار در روایت قتل کارون خواندم؛ لحظه‌ای که گوسفند، گرگ را روبه‌روی خود می‌بیند، از شدت ترس خشکش می‌زند و توان هیچ حرکتی ندارد. نوشته‌اند کارون نیز با همان بهت و همان چشم‌های هراسان کشته شد. این جنایت، نه یک حادثه، که بخشی از «قتل‌های زنجیره‌ای» بود؛ پروژه‌ای که در آن جان انسان‌ها قربانی حفظ قدرت شد. حکومت سال‌ها کوشید با انکار، پنهان‌کاری و قربانی‌کردن چند مأمور، مسئولیت این جنایت‌ها را از دوش ساختار بردارد، اما حقیقت را نمی‌توان دفن کرد. قتل‌های زنجیره‌ای محصول فضایی بود که در آن نویسنده، شاعر و روشنفکر نه یک شهروند، بلکه «تهدید» تلقی می‌شد. کارون و حمید تنها نبودند؛ پیش و پس از آنان نیز نام‌های بسیاری به این دفتر خونین افزوده شد؛ «فریدون فرخزاد»، «محمد مختاری»، «محمدجعفر پوینده»، «داریوش و پروانه فروهر» و دیگرانی که به اشکال مشابه حذف شدند. جایی از عباس معروفی شنیدم که می‌گفت: «نظامی که شاعرش را می‌کشد، نویسنده‌اش را می‌کشد، در حقیقت به قلب خودش شلیک می‌کند.» شاید هیچ جمله‌ای به اندازه این جمله، سرنوشت قتل‌های زنجیره‌ای را توصیف نکند؛ جنایتی که نه‌تنها جان انسان‌ها، که فرهنگ و وجدان جامعه را هدف گرفت. اما حافظه‌ی جمعی، برخلاف خواست عاملان این جنایت‌ها، هنوز نام کارون‌‌ها را به یاد دارد؛ از کارون پورحاجی‌زاده تا کیان پیرفلک. کودکانی که میان چند دهه، قربانی یک منطق واحد شدند؛ منطقی که برای حفظ قدرت، از کشتن نیز ابایی ندارد. نام‌ها عوض می‌شوند، سال‌ها می‌گذرند، اما قاتل همان است؛ ساختاری که هر بار با توجیهی تازه، خون می‌ریزد و سعی می‌کند حقیقت را دفن کند.