سَـطـرِخامـوش
Открыть в Telegram
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 000
Подписчики
-624 часа
-207 дней
-18630 дней
Архив постов
از میان این همه آدم، چرا صدای قدمهای تو اینقدر دیر از من عبور میکند؟
تو میروی و اتاق چند درجه سردتر میشود؛ نه به خاطر نبودنت، برای اینکه چیزی در هوا به حضور تو عادت کرده است.
من هنوز گاهی برای دو نفر چای میریزم و بعد یادم میافتد بعضی عادتها از خود آدم دیرتر میمیرند.
چه کسی گفته فاصله مقدارِ میانِ دو نفر است؟
گاهی تو آنقدر نزدیکی که حتی نمیتوانم دلتنگت باشم.
هلا.
«چشمهاش، غروبِ بیپایانیست؛ جایی که حتی ماه، از طلوعِ دوباره ناامید مانده است.»
هل
تو را
نه از میانِ حرفها،
که از سکوتِ بعدِ رفتنت شناختم؛
از آن لحظهای که جهان
بیدلیل آرامتر شد
و چیزی در من
دیگر به هیچ صبحی برنگشت.
من ردّ تو را
روی تمامِ چیزهایی که دوست داشتم پیدا کردم؛
در بوی باران،
در پنجرههای نیمهباز،
در کوچهای که هرگز
با تو از آن نگذشتم.
چه غریب است
آدمی که نیست
اما هنوز
در تمامِ زندگیِ آدم
حضور دارد.
تو رفتی
و من ماندم
با قلبی که نمیدانست
باید تو را فراموش کند
یا هر شب
دوباره از اول
دوستت بدارد.
هلا.
«تو را نام نمیبرم؛
مبادا جهان بفهمد
تمامِ این دلتنگیِ بیقرار،
به یک نفر شبیه است.»
هلا.
