زادهِ خیال…
Открыть в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
255
Подписчики
-124 часа
-207 дней
+930 дней
Архив постов
255
و انسان را هنگامی مظلوم میابی که مریض باشد، در غیر صورت درندهی هست که چشمش پی خون میباشد…
255
بهلول و ثروتمند
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به سُخره بگیرد.
به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت: البته که هست.
مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟
بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.
255
تصور کن اگر آدمی پیراهن بود
پس از شستن و چلاندنِ آن، چه میچکید از او؟
اندکی آب بود و بسیاری رنج.
حسن_آذری
255
Repost from N/a
زِ بس مستانه خندیدم بر غمِ خویش
که گُمان بُردند مرا در دو عالم کاری با غم نیست
#قلم_حسن_زاده
https://t.me/H_zada2424
255
Repost from N/a
تـو را فراموش مےکنم ؛
زندگے بهتر مےشود و دیـگر هیچڪس آنچنـان مـرا غمگیـن نمےکند , تو منتهاےِ غـم را بہ من چشـٰاندے 🕊🖤 !
255
تو در میان این همه سیاهی بنفش💜 بودی…
رنگی که فهمیده نمیشد اما حس میشد و همین برای واقعی بودن کافی بود.
255
و من هر روز آرام در گوش زندگی زمزمه میکنم (حد اقل امروز دست از سرم بردار و بگذار بدون درد و رنج زندگی کنم)
255
تمام خواهد شد، ناراحتی ها، گریه ها، بی پولی ها، دوندگی ها، درس های سخت، مشکلات، بیماری ها، تنهایی ها، نگرانی ها، خستگی ها، دلتنگی ها ، خنده ها ، ذوق ها، پول ها، تفریحات، همه چیزای خوب و بدی که حسشان میکنی تمام میشن و تو نباید در آنها غرق شوی.
255
#پارت: پانزدهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
آراد از کنار پنجره بلند شد سکوت اتاق هنوز همانطور باقی مانده بود اما دیگر برایش کافی نبود دستش را روی پیشانیاش کشید انگار میخواست فکرهای نیمهکاره را کنار بزند از اتاق بیرون رفت خانهشان گرم بود نه بهخاطر وسایل بهخاطر آدمهایش بوی چای تازه در فضا پیچیده بودمادرش در آشپزخانه بود و پدرش روی قالین نشسته کتابی در دست داشت.
آراد نزدیک شد پدرش بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
«رسیدی بچیم؟»
«بله پدر.»
کنارش نشست چند لحظه سکوت از آن سکوتهایی که ناراحتکننده نیست بلکه نشانهی نزدیکی است مادرش از آشپزخانه صدا زد:
«چای میخوری آراد؟»
«بله زحمت میکشین.»
پدرش کتاب را بست و کنار گذاشت نگاهش را به آراد داد
«امروز چطور بود؟»
آراد کمی مکث کرد بعد گفت:
«بد نبود… یک موضوعی هم هست که میخواستم بگم.»
پدرش با دقت بیشتری نگاهش کرد.
«چی شده؟»
آراد آرام گفت:
«مه در یک شرکت ساختمانی شریک شدم.»
چند ثانیه سکوت پدرش ناگهان لبخند زد نه از تعجب از شناخت پسرش و پشتکارش.
«اسم شرکت؟»
«مربوط به آقای صبور رادمنش است.»
پدرش اینبار کامل خندید نگاهش گرمتر شد.
«خیلی خوبه »
آراد ابروهایش کمی بالا رفت.
«میشناسینش؟»
پدرش تکیه داد نگاهش برای لحظهای دور شد انگار برگشت به سالهایی که گذشته بودند.
«ما و صبورخان… سالها با هم رفاقت داشتیم.»
آراد کمی جلوتر آمد.
«واقعاً؟»
پدرش سر تکان داد.
«آدم خیلی خوبی است اهل کار… اهل اعتماد.»
مادرش چای را آورد و کنارشان گذاشت با لبخند گفت:
«اسم صبورخان را که شنیدم یاد قدیما افتادم.»
پدرش نگاه کوتاهی به او کرد و لبخند زد بعد دوباره رو به آراد گفت:
«خوب شد شریک شدی.»
آراد هنوز در فکر بود گیلاس چای را برداشت…
اما ننوشید.
«پس… شما رفیق بودین؟»
پدرش گفت:
«نه فقط رفیق…
یک دورهای تقریباً کنار هم کار میکردیم.»
اینبار سکوتی کوتاه بین شان افتاد اما این سکوت مثل قبل نبود برای آراد یک خط تازه باز شده بود چیزی که فکر میکرد اتفاقی بوده…
حالا
ریشه داشت نگاهش آرام روی بخار چای ماند و در ذهنش فکر های پراکنده…
آرامآرام ای فکر ها داشتند به هم وصل میشدند.
اما نه بهصورت واضح بیشتر شبیه خطوطی که تازه دارند به هم وصل میشوند گیلاس را روی میز گذاشت.
«مه میرم اتاق… کمی کار دارم.»
پدرش سر تکان داد.
«برو بچیم، خسته هم هستی.»
آراد بلند شد و به سمت اتاقش رفت در را آرام بست اتاق همانطور ساده و مرتب بود کتابها روی میز کتابچه ها کنار هم و یک سکوت آشنا که منتظرش بود آراد نشست.
کتاب دانشگاهش را باز کرد سال آخر بود…
و این را خوب میدانست که این سال شوخیبردار نیست چند خط خواند سعی کرد تمرکز کند اما ذهنش هنوز کامل همراه نشده بود یکبار چشمهایش را بست نفس آرامی کشید و دوباره شروع کرد اینبار بهتر بود کلمات کمکم معنا گرفتند خطها منظم شدند و ذهنش آرامتر روی درس ماند.
زمان بی صدا گذشت…
و آراد از خسته گی بیش از حد در وقت درس خواندن خوابش برد.
صدای مادرش از بیرون آمد:
«آراد… غذا آمادهست بچیم!»
اما جوابی نیامد چند لحظه بعد مادرش آرام در را باز کرد نگاهش به آراد افتاد کتاب هنوز باز بود و آراد سرش را روی میزش گذاشته بود و خوابش برده بود لبخند خیلی کمرنگی روی لبهایش نشست آرام جلو آمد کتاب را بست و پتوی نازکی روی شانههایش انداخت.
زیر لب گفت:
«خیلی خودت را خسته نکو…»
چراغ را خاموش کرد و بیصدا از اتاق بیرون رفت.
صبح…
نور کمکم داخل اتاق پخش شد آراد چشمهایش را باز کرد چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید کجاست بعد نگاهش به کتاب بسته روی میز افتاد و پتو روی شانهاش فهمید آرام نشست دستش را روی صورتش کشید امروز یک روز جدید بود دست و صورتش را شست لباسهایش را از کمد بیرون آورد.
مرتب ساده اما شیک لباس های تمیز و ظاهری که نشان میداد به خودش اهمیت میدهد بدون اغراق آینه را نگاه کرد چند ثانیه نه برای تحسین فقط برای اطمینان.
کُت و کیف دستی اش را برداشت و از اتاق بیرون آمد مادرش در آشپزخانه بود.
«بیدار شدی؟ صبحانه آمادهست.»
آراد گفت:
«وقت کم دارم… دیر میشه.»
مادرش با نگاهی مهربان گفت:
«حداقل یک گیلاس چای بخور.»
آراد گیلاس را برداشت چند جرعه نوشید و کیفش را در دست گرفت.
«خدا حافظ.»
«خدا پشت و پناهت.»
بیرون هوای صبح تازه بود آراد قدمهایش را منظم برداشت مسیر دانشگاه برای او فقط یک مسیر نبود بخشی از آیندهاش بود که باید خودش آن را میساخت و اینبار با ذهنی که کمی روشنتر شده بود در آن قدم گذاشت.
