ru
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
278
Подписчики
-624 часа
+137 дней
+3030 дней
Архив постов
Repost from سپیدار
مرا در جایی پیداکن که جمعیت کمتر باشد، آسمان‌ آبی و باد آزاد...

و غرور یک زن با اصیل این گونه تمجید کنید!

Repost from N/a
photo content

photo content

Repost from Dream .
این پیام رو فوروارد کن چنلت زیبآم،و اینجا و اسپانسرجوین باش تا توی فولدر بزارمت+115جذب بیاد برای چنلت🍓🌸💕
شات جوینی اسپانسر بفرست بات زیر تا بیای تو فولدر @simsii_bot
حتما این تکست فور چنلت باشه و اسپانسر جوین باش چون چک میشه

من که بیچاره شدم، کاش ولی هیچ دلی گِیر لحنِ بم مردانه‌ی نشود‌....!

یارب.....!

Repost from N/a
بسان بحر عصیانگرم! هر چندنوک برنده کشتی ( زندگی) مرا از هم می‌درد اما من دوباره با امواج شدیدتر به خویشتن متصل می‌شوم. #برین_بیک

photo content

photo content

دنیا با همه‌ی شلوغی‌اش می‌گذرد، اما درون من... سکوتی سنگین جا خوش کرده است. #کاپی

Repost from N/a
اشک هایش را با آب وضو می‌شویَد آیا او را شکست خورده می‌بینی؟!

و تقدیر....!

عزیزانم جوین شوید در کانال بانو برین بیک عزیز!

عزیزانم جوین شوید در کانال بانو برین بیک عزیز!

او دختری بود از تبارِ درد از قبیله‌ای که سهمش از جهان زخم بود و سهمش از آدم‌ها سکوت گویی تقدیر نام او را با جوهرِ رنج بر حاشیه‌ی روزگار نوشته بود لبخند می‌زد، اما لبخندش بیشتر به غروب می‌ماند تا طلوع روشن، اما آغشته به اندوهی که هیچ چشمی توان خواندنش را نداشت. او سال‌ها با ویرانی‌های درونش هم‌زیستی کرده بود او اندوه را نه بر دوش که در رگ‌هایش حمل می‌کرد هیچ‌گاه از طوفان‌های زندگی نگریخت ایستاد حتی وقتی تمام جهان رفتن را به او پیشنهاد می‌کرد او آموخته بود که بعضی دردها درمان نمی‌شوند تنها به بخشی از هویت انسان بدل می‌شوند. آری او دختری بود از تبار اندوه، گویی خدا سهمِ آزمونش را بیش از دیگران نوشته بود زخم‌هایش را نه برای شکایت که برای صبر در سینه پنهان می‌کرد و اشک‌هایش را تنها بر سجاده به امانت می‌گذاشت هر بار که دنیا او را می‌شکست به جای تکیه بر آدم‌ها به رحمتِ پروردگار پناه می‌برد زیرا یقین داشت پس از هر ابتلا حکمتی نهفته است و پس از هر صبر گشایشی. او با تمام ترک‌های وجودش هنوز شکوهِ ایستادن را معنا می‌کرد درست مانند درختی که زیر هجوم هزاران زمستان قامتش را به باد نمی‌سپارد. آری! راویِ خاموشِ این دردها منم همان من که با تمامِ زخم‌ها و ایمانم امیدم را به خدا گره زده‌ام و این چیزی جز روایتِ من نیست! #شاهدخت_دورگه

بعضی دردها آن‌قدر عمیق‌اند که واژه‌ها توان روایتشان را ندارند برای همین نویسنده ها سکوت را انتخاب کرده اند نه از سر ناتوانی بلکه چون می‌دانند همه زبان سکوت را نمی‌فهمند. #شاهدخت_دورگه

ای خاک تیره دلبر ما را عزیز دار! این نور چشم ماست که در بر گرفته ای!🖤

وقتی ذوقم را کور کردی دیگر هرکاری هم که انجام دهی، قرار نیست هیچ وقت او آدم قبلی شوم