ru
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
256
Подписчики
-324 часа
-307 дней
-230 дней
Архив постов
من ندانم در میان ما چرا، پیراهنت دارد خدایی میکند! نقشه ها دارد به سر، فکر جدایی میکند! من که فارغ از گناه، هر دم تو را می‌بوسمت! فاصله قد حریر روی تن، بر دل زیادی میکند! شعله ور شد آتشی بر این تن و این جان ما! دکمه پیراهنت با پیراهنت دارد تبانی میکند!

Repost from N/a
فور بزنین بر اساس وایبے که از چنل شما میگیرم اور به یک نوع گل تشبیه کنمم:) 💐🌷🌝
ظرفیت فقط ۱۵ کانال!
جوین‌باشینن:)))✨✨✨

photo content

+ چرا اینقدر می‌نویسی؟ ــ چون صدا های داخل سرم را آرام می‌کند!

+ چرا در باره اش حرف نزدی؟ ــ چون کلمات بهتر درکم میکنند!

با من از اندوه ات بگو؛ رنگ مورد علاقه ات را که همه می‌فهمند

پیش از آن‌که بله بگوید عروس ناگهان از حال رفت. موسیقی همچنان آرام می‌نواخت شمع‌ها می‌سوختند و مهمانان که تا چند لحظه پیش غرق شادی بودند دور او جمع شدند. داماد دستش را گرفته بود اما نگاه عروس دیگر در این تالار نبود. چشم‌هایش را بست و به سال‌هایی فکر کرد که هنوز کسی برایش تصمیم نگرفته بود سال‌هایی که آینده تنها یک واژه بود و نه راهی که دیگران برایش انتخاب کنند. وقتی چشم باز کرد نخستین چیزی که دید سقف بلند کلیسا بود. لبخند کم‌رنگی زد و پرسید: (مرا برای شروع زندگی بیدار کردید یا برای ادامه‌ی همان زندگی‌ای که دیگران برایم نوشته‌اند؟) هیچ‌کس پاسخی نداشت عروس آرام نشست به لباس سفیدش نگاه کرد و فهمید گاهی آدم در میان شلوغ‌ترین لحظه‌ی زندگی ناگهان با تنهاترین حقیقت خودش روبه‌رو می‌شود: آدم ممکن است تمام عمر منتظر آغاز یک زندگی باشد بی‌آنکه بفهمد باید نخست زندگیِ خودش را انتخاب کند.

من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت‌ها بگذرم، اما سر انجام فراموش می‌کردم. و آن‌که گمان می‌برد از او بیزارم مبهوت می‌شد. آن‌گاه که می‌دید لبخند‌زنان به او سلام می‌کنم، بر حسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را بر می‌انگیخت یا خفت منظم را خوار می‌شمرد. غافل از این که علت رفتارم ساده‌تر از این حرف‌ها بود: من حتی نامش را فراموش کردن بودم.

انسان با صمیمیت بی‌اندازه با دیگران، از قدر و احترام خود می‌کاهد، زیرا فرومایگان از همه چیز سو استفاده می‌کنند، بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است.

خوشبختی چیزی نیست که بخواهی آن را به تملک خود در آوری؛ خوشبختی کیفیت تفکرست. حالت روحی‌ست خوشبختی ، وابسته به جهان درون‌ توست.

Repost from N/a
📖✨ چالش نویسندگی داستانِ این تصویر را بنویسید! 🖋️ ببینم آیا کسی پیدا می‌شود که از دل این تصویر، یک داستان زیبا بسازد؟ 👀🤍
📖✨ چالش نویسندگی داستانِ این تصویر را بنویسید! 🖋️ ببینم آیا کسی پیدا می‌شود که از دل این تصویر، یک داستان زیبا بسازد؟ 👀🤍 منتظرم ببینم تخیل‌تان شما را به کجا می‌برد… 🌙📖

Repost from N/a
مثل یک قاصدکِ له‌شده تهِ جیبت؛ هنوز بوی دشت می‌دهم، اما دیگر چیزی از پروازم نمانده. فقط خاطره‌ای کوچک و مچاله‌ام که هر بار دس
مثل یک قاصدکِ له‌شده تهِ جیبت؛ هنوز بوی دشت می‌دهم، اما دیگر چیزی از پروازم نمانده. فقط خاطره‌ای کوچک و مچاله‌ام که هر بار دستت را در جیبت فرو می‌کنی، بی‌آنکه بخواهی، یادت می‌آید روزی چقدر سبک و امیدوار بودم.
https://t.me/half_blood_breen_baik

یک جوری تا امیدانه دوستش داشتم، مثل یک موجود گذرا که هر لحظه ممکن بود از من بگیرنش. هیچ وقت با بی خیالی دوستش نداشتم....

Repost from هِیچْ مَن
از قافله پس نمانیم. یک چالش داریم، اما کمی متفاوت و برعکسِ چالش‌های معمول است. عکس‌ها را همراه با لینک کانال‌ها منتشر می‌کنیم و مالک همان کانال باید دربارهٔ عکسی که منتشر شده یک حکایت، جمله یا عبارت مناسب بنویسد تا ما هم از حکایت‌ها و نوشته‌های زیبای‌شان لذت ببریم... البته شرکت در این چالش کاملاً دلبخواه است و اجباری نیست...

Repost from N/a
📚 کتابی که وایب کانالت به من یادآوری کرد: «بامداد خمار» و یک جمله ی زیبایش، «دنیا میخواهد زیر و رو شود میخواهد نشود، فقط او بماند مگر نه ..؟» @half_blood_breen_baik

نویسنده: ساره مجددی

شاید عشق همین باشد تمایل به تکرار یک نفر تا همیشه...!

من همیشه عاشق مردی میمانم که توسط یک نویسنده زن نوشته شده!

ترا دوست دارم با همان قسمت‌ی از قلبم که هیچ وقت برای کسی تکرار نمی‌شود!

تو اگر میدانستی چقدر دوستت دارم خودت به خودت حسودی می کردی!