مرغِ سخندان
Открыть в Telegram
فلسفه و سیاست میخوانم؛ در شعر غرق میشوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش میدهم و افکاری آشفته را یادداشت میکنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
222
Подписчики
-124 часа
-37 дней
+130 день
Архив постов
222
زود و دیر
ما زود بودیم؛ ما دیر بودیم.
از زود و از دیر، ما سیر بودیم.
هنگامِ پیری آیا جوان، یا
وقتِ جوانی ما پیر بودیم؟
یا نخلِ بیبر بودیم دیماه،
یا لالۀ سرخ در تیر بودیم.
در سر که رفتیم، بودیم سربار؛
در دل که رفتیم، دلگیر بودیم.
وقتِ غذا ما، بودیم میوه؛
میوه که آمد، ما سیر بودیم.
-بختم خودش هم چون من بنالد:
«دردا که از بخت ما قیر بودیم!»-
گفتی: «بلیٰ» حق، گفت این بلا است.
اینگونه هم زود هم دیر بودیم.
حَق
شیراز، ۱۴ خرداد ۰۵
222
باور نمیکند دلِ من مرگِ خویش را.-سیاوش کسرایی بیشه ۴: مرگِ شیر این بیشه هرچه بود و نبود، -از لحظۀ وجود، از زودِ زود- بر تختهصخرۀ وسطِ دشت و کوه و رود همواره شعرِ غرّشِ بشکوهْ میشنود؛ -گیرم که تولهای، گیرم مریض و یا که شکارِ گلولهای، گیرم که خسته، گرسنه، سرحال یا که سیر، گیرم جوان و پیر- تا دیرِ دیر، هرگز نبود قطعیِ آوازِ این سرود. ای داد روزگار! اینک، دریغ و درد که اینبار، بیمار و زار -آه! تو انگار مردار- اینگونه خوارِ چنبرِ کفتار، این سیلِ بیشمارِ کرکسِ بسیار کردهند بد محاصره سلطان پیر را! با این همه هنوز -سوگند بر طلوعِ نوِ روز- باور نمیکند دلِ من مرگِ شیر را. حَق لار، فروردین ۰۵
222
تصمیم داشتم مثل باقی چیزها، از شعرهایی هم که در این مدّت قطعی گفتهتم، چیزی اینجا نگذارم.
امّا حالا خواندن دربارۀ شعری از سیاوش کسرایی در کانال پدرام که قبلاً الهامبخش شعری شده بود، بهانهایست که کمی از این تصمیم سرکشی کنم.
222
معماری ایرانیِ سنّتی بینظیر است. آدم هرچقدر بیشتر میبیند، بیشتر همۀ جزئیات در دلش مینشیند.
بیشک یکی از زیباییهایِ بیبدیلِ ایران، همین کاشیهای سرخ و آبی، آجرها، و گنبد و طاقهاییست که هرکدام با وجود اینکه در ظاهر از یک الگو پیروی میکند، چنان متنوع و خاص است، که گمان نمیکنم کسی بتواند زبان را در ستودنشان به کار نگیرد.
و از شوربختیهای ماست، که کمینهگراییهای مزخرف معاصر، در زندگی ما جای این همه رنگ و معنا را گرفته.
اگر باز هم ادامه دهیم به از خود زیبایی را گرفتن، دیگر چه توقعی از زندگی داریم که شیرین باشد؟
222
رنگِ رنج
بارِ دیگری عذاب؛ وای ازین هزاربارهها!
دوشِ ما شکسته زیرِ بار مانده از هزارهها.
زندگانِ مردگان و یا که مردگانِ زندگان؛
هر کدام، اگر ندیدهای، بببن تو بیشمارهها.
شعر و قصّه خستهاند از روایت و خیالِ سوگ؛
ناتوانِ از بیانِ حالِ ماند استعارهها.
از سیاهیِ عجیبِ بختِ زارِ شورهزارِ ما،
همچو قندها شدند روسپید سنگخارهها.
هرچه گشتهام، در آسمان نبود روزنی به نور؛
تابِ تیرهروزِ ما نداشت گردنِ ستارهها.
دربرابرِ پلیدیِ زمانه، دیوِ هرزِ زشت،
لعبتی پریوش و فرشتهاند زشتکارهها.
هر دری زنیم، قفلِ آهنیِ ناگشودنی؛
هر طرف دویم، بسته انتهایِ راهِ چارهها.
آتشی اگر که هر طرف بشر بهخونِ دل گداخت،
از دلِ پر از شکاف و خون ماست، پارهپارهها.
گردشِ زمان چنان روان و جانمان گسیخته،
گو که بر سرشتِ ما گذشته سرنوشت قارهها.
بیخودی بگو به رنج رنگ میکنم غزل چرا؟
گنجِ رنجهاست کنجهایِ غارها نگارهها.
هر دلی که بود، یا نبود، سوخت شعرِ حق که دوش
گوش دادهاند و گریه کردهاند هوشوارهها.
حَق
لار، خرداد ۰۵
222
واقعاً فکر میکنم الآن بهترین کاری که میشود کرد همین است: از ایران گفت، خودِ ایران و هرچه از او زیباست.
اینقدر شرایط و مسأله سیاسیِ روزگار ما پیچیده و بغرنج شده، که مطمئنم اگر ارسطو و هابز، و روسو و رالز را هم از گور بیرون بکشید مغزشان قفل میکند؛ سیاست کلافی شده که لحظهای گمان میکنی راحت سر و تهش باز میشود، و درست لحظۀ بعدی میبینی از چشمِ یعقوبِ نبی هم کورتر شده.
پس پیشنهاد من این است که اوّلاً حتّا اگر اهل اندیشۀ سیاسی هم هستید، پدالِ ترمز را بفشارید و کمی درنگ کنید که ببینیم اصلاً چی به چی و کی به کیست؛ و دوّم هرکسی را، از خامجوانانِ خودتحلیلگرپندارِ تلگرامی گرفته، تا امثالِ سلامتها و ویسیها، دیدید که برای شما بااطمینان و محکم نظری سیاسی داد و صدایش نلرزید، یکسره دور بریزید و فعلنها یادتان باشد که او جز خیالفروشی پلاستیکی چیزی نیست.
سکوت کنید و ردِّ صدای سکوت را بگیرید. اگر چیزی هم بود، آنجا دستگیرتان میشود.
222
وطن! تویی تمامِ ماجرایِ من. وطن! تویی سکوتِ من، صدایِ من.آهنگساز: حسام ناصری شاعر: حسین غیاثی
222
از روزی که اینجا چیزکهایی مینویسم و میفرستم، مقصودم این بوده که خودم را ثبت کنم؛ که سالها بعد که به عقب مینگرم، ردّی از من باشد که به یاد بیارم و بدانم، که بودم و چه را و چرا و چگونه از سر گذراندم.
امّا این چند ماه چنان نحس بود که بگذار قلم گرفته شود. هر چه این مدت گذشت، گذشت. چه حالهای شومی که داشتیمو چه خواندنیهایی که خواندیم و در ذهن انباشتیم، چه شعرهایی که گفتیم و چه شبهایی که خوابیدیم و نخفتیم، و چه کارهایی که کردیم و چه غصّههایی که خوردیم، همه و همه را، خوب و بد، دیگر نمیخوام مرور کنم.
میدانم هیچ عادی نشده، امًا قدری پذیرفتهام که شاید هرگز هیچ عادی نبوده و نخواهد بود. فعلاً همین را باید زیست، تا روزی که طالع ما جز این نیست.
پس میکوشم از فردا، اینجا را چنان که پیشتر بود، باز از سر گیرم. توگویی این مدّت امیدکُش، پلکی بود که بر هم نهادیم و کنون از هم گشادیم.
222
این چند روزی که بالأخره تا حدی شیرِ اینترنت باز شده، بعد از آن دورانِ از هر نظر خاموش، در سکوت و تاریکیم دارم بهدقت تماشا میکنم که هر کس و هر کدامتان هنوز چه زیبا زندهاید! چقدر این بارقههای باریک نور کافیست تا در دلِ آدم شعلهای هرچند کوچک باز به درخشش درآید.
بینهایت از اینکه میبینم اینقدر همه قویاند که دوام آورده و بهمعنای منحصر به خودشان به رویِ حضرتِ زندگی لبخند میزنند خوشحال میشوم و من نیز هرچند نرم و کوچک لبخند میزنم.
بهراستی که شما شایستهترینان برای زندگی هستید.
خدا همهتان را حفظ کناد!
222
امّا من از میانِ درختان سوخته،
گلهایِ سرخرنگِ امید چیدهام؛
زیرا که پیشتر
روْیایِ عید دیدهام.
حَق، فروردین ۰۵
222
مرثیۀ ما
تاریخجان!
میدانم این که زود مرا،
چندی که رفت، پاک فراموش میکنی؛
لیک
نیک
میدانم این،
کاینک به حرفِ خستۀ ما گوش میکنی؛
وز آنچه حال میشنوی،
یک روز
از دفترت،
برگی عریض نیز سیهپوش میکنی.
تاریخجان!
«ما زنده بودهایم.»
با چشمِ خیس،
با خندهای به لب، بنویس
از ما که زنده بودهایم؛
بنْویس
از ما که با طراوتِ باران
یک روز، رنگِ مرگ را
از روی برگها
حتا
میزدودهایم.
آری،
تاریخجان!
بنْویس: روزگاری
ما
اینجا
از زندگی
سرشار بودیم،
سرشار!
هرگز به خوابِ مرگ نداده روان و تن،
بیدار بودیم،
بیدار!
بنویس،
تاریخجان!
ما، زندگان -نه- زندهترینان،
از فرطِ زندگی
یک روز، شعر میخواندیم؛
با سطرسطرِ آن
از برفِ سوگْ گرم میماندیم.
تاریخجان! اگر که شنیدی
تعریفِ نابِ بادۀ اینجا،
بنْویس:
ما بودهایم،
ما،
در اوجِ زندگی،
جوشان از عشق و شور که در خاک رفتهایم؛
از جشن و رقص و سور که
غمناک رفتهایم.
بنْویس،
تاریخِ خوشنویس!
آن باده خونِ ماست که در تاک رفتهایم.
تاریخجان!
روزی اگر که زنده نبودیم،
بنْویس
با چشمِ خیس
با خندهای به لب،
از ما
بنْویس؛
ما که زندهترین مردگانِ تو بودیم؛
از ما
که خویش مرثیهمان را،
از پیش میسرودیم.
آری؛
ما زنده بودهایم.
در روزِ غم نیز،
لبریز
از خنده بودهایم.
حَق
ایران، سحرگاهِ ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
222
آزمونِ جالبی است؛
اگر دوست داشتید شرکت کنید و سطح کلّی آگاهیتان از دو اصطلاحِ مشهور چپ و راست را محک بزنید.
(قطعاً صددرصد درست نیست؛ امّا درمجموع چیزی دستگیرتان خواهد شد.)
222
Repost from N/a
https://imamirezaei.github.io/Polimeter/
تستش برای سنجش میزان شناخت از چپ گرایی و راست گراییه
222
از مکالمهای که من زیر این فرسته با شخصی MAJIDنام داشتم، امیدوارم ببینیم که چرا باید دنبال نقطۀ اشتراک باشیم، و اینکه چرا آنان اینقدر تأکید دارند بر نامتّحدبودنِ ما.
