ru
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

Открыть в Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
222
Подписчики
+124 часа
-27 дней
+230 день
Архив постов
این را هم چندی قبل در گوشیِ مامان پیدا کردم که یواشکی فیلم گرفته بود. (اشتباه نکنم مالِ حدودِ آبان‌ماه است.) چون بخشی از شعرِ «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی‌ست، امشب بهانۀ خوبی است برای اینجاش گذاشتن.
«[...] آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست. گر بیفروزیش، رقصِ شعله‌اش در هر کران پیداست؛ ورنه خاموش است و خاموشی گناهِ ماست.» پیرمرد آرام و با لبخند، کنده‌ای در کورۀ افسرده‌جان افکند. چشم‌هایش در سیاهی های کومه جست‌و‌جو می‌کرد؛ زیرِ لب آهسته با خود گفت‌و‌گو می‌کرد: «زندگی را شعله باید برفروزنده؛ شعله‌ها را هیمه سوزنده. جنگلی هستی تو، ای انسان! [...]»
- آرش کمانگیر، سیاوش کسرایی

این هم یادگار تیرگان ما! طبقِ آئین، تا نه روزِ دیگر -که به باد بسپارمش- همراهم خواهد بود. (مال من اینقدر شلخته شد؛ مال خواهرم
این هم یادگار تیرگان ما! طبقِ آئین، تا نه روزِ دیگر -که به باد بسپارمش- همراهم خواهد بود. (مال من اینقدر شلخته شد؛ مال خواهرم‌این‌ها عینهو رنگین‌کمانی که از تیر آرش تراویده.)

امروز روزِ جشنِ تیرگان است. این جشن یکی از مهمترین جشن‌هایِ ایرانی بوده و در بعضی جاها هنوز هم هست. هرچقدر توانستید یادِ این جشن را زنده کنید و آن را هرچند نمادین به جا بیاورید. از کارهایی که پیشنهاد می‌کنم برای شروع از امسال انجام دهیم این‌ها است: ۱. دورِ همی بنشینید و کامی شیرین کنید. ۲. شعری بخوانید (فرصتِ خیلی خوبی است برایِ خواندنِ آرشِ کمانگیر کسرایی باهم). ۳. اگر آب بود، آب‌بازیِ فرح‌بخشی کنید(درختان را هم به بازی بگیرید.)، و سرخوش و شاد، برایِ باران دست به آسمان دراز کنید. ۴. -که این یکی بسیار جالب است و من که همین الان می‌روم انجام می‌دهم- نخ‌هایی هفت‌رنگ(تو گو رنگین‌کمان) به شکلِ دست‌بند دورِ دستتان بپیچید، تا نُه روزِ دیگر در روزِ باد آن را به دست باد یا آب بسپارید، که آرزو‌ها و امیدهایِ درآن‌تنیده‌شدۀ شما را به گوشِ دورترین نقطه‌ها برسانند (مانند تیرِ آرش).

از این جمله و کلِّ شب‌های روشن هم بگذریم، ای من به قربان ترجمۀ سروش حبیبی بروم!

Repost from روماک
دختر زیبایی که تیزهوش هم باشد گلی است به سبزه آراسته.
شب‌های روشن - داستایفسکی

از ۱ تا ۱۰، بابا ۱ داد؛ مامان گفت هیچ هم زیادش است؛ دیگران هم، ۶، ۷، ۵، و خود فیلم ۱۰ امّا داستان صفر. من امّا خیلی دوست داشتم. برایم عواطف خیلی خالص و شیرین بود، و به‌تصویرکشیدنش محشر. خصوصاً روایتِ بی‌روایت داستان خیلی به دلم نشست. در اولّین فرصت به نزدیک‌ترین سینما بروید و تماشایش کنید(همین‌طور که می‌دانید، سه‌شنبه‌ها همه‌ جا نیم‌بها -یا نزدیک‌به‌نیم‌بها-ست.)؛ و حتماً نظرتان را به من هم بگویید.

- تهران کنارت، علی بهراد
+2
- تهران کنارت، علی بهراد

خطِّ سیاه استاده در برابر آیینه، پنداشت می‌کشد به دو چشمش خطی فقط؛ امّا کسی نگفت و نمی‌دانست: ما نیز می‌رویم به بی‌‌انتهایِ شب، همراهِ آن دو خط. حَ‌ق لار، تیر ۰۵

+(بین بیت سوّم و چهارم) از باغبان که تیر به سایه‌ش غنوده بود، دیدم، درختْ دی تبری را چشیده است.

تیغِ عشق مجنون از عشقِ او شرری را چشیده است، لیلا ولی لبِ دگری را چشیده است. شیرین اگر چه عشق، ولی کوه هم کنی، آن کس چشد که او شکری را چشیده است. دیدی؟ همو که «یا»، و که «آیا» نگفته بود، «امّا» شنفته و «اگر»ی را چشیده است. از روسپیِ صدهنرِ زشتِ سرنوشت، عاشق هرآنکه شد، هنری را چشیده است. هر کس که دل به دل‌برکی باخت، آخرش خون‌لختۀ دل و جگری را چشیده است. خنجر -پدر!- نکشت؛ ز گردآفریدِ عشق سهراب گرزِ هفت‌سری را چشیده است. حقّ است تیغِ عشق، که هر جا شنیده‌ای، این یک از آن یکی بتری را چشیده است. کی پادزهر افاقه کند؟ گو حکیم را: «او زهر را نه، کو بشری را چشیده است.» حَ‌ق لار، تیر ۰۵

[...] از این میان، سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم؛ امّا این نظریه با اینکه تنها چارۀ دردِ آدمهایی نظیرِ من بود، مثلِ هر نظری
[...] از این میان، سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم؛ امّا این نظریه با اینکه تنها چارۀ دردِ آدمهایی نظیرِ من بود، مثلِ هر نظریه‌ای یک عیبِ اساسی داشت: آن چیزِ دوست‌داشتنی چون به لنگرِ هستی مبدّل می‌شد، باید مثلِ هر کمالِ مطلوبی عاری از عیب می‌بود و من چنین کسی را نمی‌یافتم. وقتی هم به زنی بر می‌خوردم که گمان می‌کردم این همان کمالِ مطلوب است، محضِ اطمینان از همان ابتدا در وجودش به دنبالِ عیب می‌گشتم و همیشه هم پیدا می‌کردم. این بود که همیشه دچارِ ناامیدیِ مطلق می‌شدم. [...]
- همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها، رضا قاسمی این رمانِ کوتاه و بی‌نظیر بعد از مدّت‌ها نخستین کتابی بود که گوش دادم. و به‌نظرم خوانشِ فوق‌العادۀ مانی حقیقی به عمقِ شیرینیِ پیچیدگیِ جنون‌وارش افزوده بود. داستان با نمادپردازی‌های خیلی دل‌نشین، از زبانِ ذهنِ راوی نقل می‌شود. ما رنگ‌های گوناگونِ دیوانگی را چون خودِ دیوانه می‌چشیم و مجبور می‌شویم به تصویرهای درهمی که ارائه می‌شود، گاهی نهایتِ همدلی را نشان دهیم. قطعاً خواندنش را پیشنهاد می‌کنم؛ چه به عنوانِ روایتی از ادبیاتِ مهاجرت، و چه ماجرایی خوش‌پرداخته، و ناسرراست با واکاوی‌های روان‌شناختی.

- زن و بچه، سعید روستایی
+2
- زن و بچه، سعید روستایی

Repost from N/a
اگر قرار است از آزادگی سخن بگویید، اول باید در زمانه‌ی خودمان امتحانش کنید. سال هاست به یاد حسین از عدالت میگویند، از ایستادن در برابر ظلم و نپذیرفتن ذلت! اما وقتی ظلم همین امروزه و در برابر چشم شماست چرا آن قدر خاموش می‌مانید؟ اگر آن همه روایت از حق طلبی فقط برای اشک ریختن بر گذشته نیست پس سهم شما از عدالت امروز کجاست؟ اگر ظلم در منطق شما در هر زمان محکوم است چرا وقتی نوبت به رنج انسانهای همین سرزمین میرسد زبانها ناگهان بسته میشوند؟ هیچ کس را نمیشود از باورش جدا کرد اما اشک اگر فقط برای تاریخ باشد و نه برای انسان زنده و امروز، بیشتر شبیه عادت است تا ایمان. اگر آنچه میگویید حقیقتا برایتان معنا دارد، اگر حسین برایتان فقط نامی تاریخی نیست و نماد ایستادگی در برابر ظالم است سوال من این است چرا در برابر ظلم زمانه خودتان سکوت کرده اید؟ بقول شوپنهاور که می‌گفت مذهب در خود همه چيز دارد: افشاگری، پيشگويی، حمايت حکومت، بالاترين شأن و شهرت ... و بيش از همه‌ی اين‌ها امتياز ارزشمندی که اجازه دارد آموزه‌هايش را در سنين حساس کودکی در ذهن حک کند تا تقريبا به عقايدی مادرزادی بدل شوند.

عاشورا؟ اگر گویی: «جوان را کُشت، کودک کُشت»، دیدم من. اگر گویی که «شیون بود هر کویی»، شنیدم من. چه می‌گویی؟ که «بسیاران به‌خون‌غلتیدگان بودند»؟ گواهِ سیلِ خیلِ بی‌شمارانِ شهیدم من. اگر می‌کوفت از داغِ برادر بر سر و سینه، بخوان، گوید غزل: «خونم که از سینه چکیدم من.» تو می‌گویی که «قطعِ آب!»؟ نوری از خدا گوید: «جز از خونم مگر یک چکّه آبی هم چشیدم من؟» مترسانم دگر از آتش و نفرینِ دوزخ هیچ. زمانی خود عذابِ سخت و سوزان و شدیدم من. «الا یا اَیّهَا السّاقی! اَدِر کأساً، و ناولها.» حسینی‌اند اگر اینها، که حقّا خود یزیدم من! حَ‌ق لار، عاشورایِ ۱۴۴۸

- کلاغ خطاب به حیوانات (از انوارِ سهیلی)، مسکینا لاهور یا آگرا، ۹۷۰ ه. ش.
+2
- کلاغ خطاب به حیوانات (از انوارِ سهیلی)، مسکینا لاهور یا آگرا، ۹۷۰ ه. ش.

بخواب؛ فردا... ای مادرم! بخواب، که بسیار خسته‌ای. در جنگِ زندگی، در تنگنایِ کشمکشِ این درندگی، آوخ، شکسته‌ای! آرام و نرم، مادرکم! یک نفس، دمی، چشمانِ پاکِ مشکیِ مشرق‌زمینیت بر رویِ هم گذار. هرگز به خاطرت نگرانیِ ما میار. یک لحظه این خیال که شاید که اژدها بر جوجه‌هایِ تخم‌شکسته‌ت بیورد و -دردا- دوباره بخت بر آنان بشورد و سیمرغِ جاودانِ تو بی‌کس شود، مکن. دل را دگر به سینۀ خون‌خورده بد مکن. پلکی به هم بنه، ققنوسِ پیرِ من! آرام، گوییا به پرِ قویِ عاشقت، در خوابْ خیز و اندُهِ خود را به ما بده. فردا که باز از آتشِ کابوس رُسته‌ای، فردا که گرم و سرخْ چکد خونِ ما هنوز، تو رویِ ماه‌ِ دلکشِ زیبات شسته‌ای. وقتی که غرقه‌ایم به خاکستری و دود، ای مادرِ جوان! چون دودِ خوبِ عود، تو برخیز و خیزْ زود. در زیر این درخت، پایین کوه‌سار، بارِ دگر گرفته به یک بچه بخت سخت. او زاد و رودِ توست. بنگر گواهِ روزِ سپیدت به مویِ او. بنگر طلوعِ مهرِ امیدت به رویِ او. بشتاب سوی او. فردا به خاکِ خستۀ خاکستریِ ما، تا او بیارمد. از خونِ تلخِ خمرۀ ما تا که واخورد. فردا که پر زد و وسطِ دشت می‌چمد، دیو از نگاه هیبتِ او باز می‌رمد. شاید که اوست آنکه سیاهیِ بخت را -گو- سینه می‌درد. چون شیر می‌غُرد، وآن افعیِ همه شومی نوشته را، از سرو -و یا که نخل- سرانجام می‌بُرد. ای مادرم! بخواب؛ فردا ولی شتاب. فردا میان جوششِ نبضِ رگانِ او، بخت نگونِ جوجۀ تو نیز می‌پرد؛ او نیز می‌بَرد. ما را تو در بیاب! حَ‌ق لار، تیر ۰۵

- چرا آدم‌بزرگا همیشه دروغ می‌گن؟ - چون دروغ گفتن آسونتر از راست گفتنه. - خانوادۀ اجاره‌ای(۲۰۲۵)، هیکاری
+1
- چرا آدم‌بزرگا همیشه دروغ می‌گن؟ - چون دروغ گفتن آسونتر از راست گفتنه.
- خانوادۀ اجاره‌ای(۲۰۲۵)، هیکاری

42201c63f5489485edf73e8fca3618ff.jpg7.05 KB

نقشۀ خیلی جالبی دیدم. با اینکه سرشار از داده‌هایِ اشتباه‌ست، ارزشِ دیدن و جزئیات را بزرگ نمودن دارد.
نقشۀ خیلی جالبی دیدم. با اینکه سرشار از داده‌هایِ اشتباه‌ست، ارزشِ دیدن و جزئیات را بزرگ نمودن دارد.

ترس ما مشکلی است که از تجّمل ما برخاسته است: ما چنان زندگی های امنی داریم که به ما فرصت می‌دهد دل‌نگران بی‌شمار خطرهایی باشیم
ترس ما مشکلی است که از تجّمل ما برخاسته است: ما چنان زندگی های امنی داریم که به ما فرصت می‌دهد دل‌نگران بی‌شمار خطرهایی باشیم که عملاً هیچ بختی برای آسیب زدن به زندگی ما ندارند. عصرِ ما هم طبیعتاً مشکلاتی جدی دارد که باید با آنها دست و پنجه نرم کند: فقر، گرسنگی، تغییرات آب و هوایی، کشمکش‌های سیاسی و دینی، و غیره. اما آنچه ما بدان نیاز داریم ایمان به توانایی بشر برای کوشیدن و حل کردن گام به گام این مسائل است. ما نیاز داریم از اشتباهاتمان درس بگیریم و جهانی بهتر بیافرینیم - خلاصه ما نیازمند یک خوشبینی انسانی هستیم.
- فلسفه ترس، لارس اسونسن، خشایار دیهیمی تمرکزِ کتاب بر روی معرفیِ ترس و توضیحٓ نحوۀ برخوردِ فردی و اجتماعیِ ما با آن بود. نویسنده نقشِ ترس در بینش‌های زیبایی‌شناختیِ ما و مهمتر از آن، اثرگذاریِ سیاسیی آن را روشن می‌سازد و تأکید می‌کند که نباید چنان به ترس بها داد که خودش به موردی نگران‌کننده و آرامش‌ربا بدل شود؛ یا به بیانی: خودِ ترس است که باید از آن ترسید. یکی از طولانی‌ترین فصل‌ها به نقش سیاسی و تبلیغیِ وحشت و ترس اختصاص داشت که من گقت‌آوردی از آن نشد بیاورم. امّا بسیار جالب بود. لار، خرداد ۰۵