323
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 день
Архив постов
323
The neon takes my breath away And now I feel it in my veins, But I don't want to be afraid, I don't want to live this way, I don't want you to leave.
323
اونقدر درگیر و دربند باشم تا آزادگی رو احساس کنم. اونقدر در منجلاب ساختگی ذهن فرو برم تا از این افکار که همهجا پا به پام میان و همراهم به سیگار پک میزنن و به تماشای غم مینشینند، رهایی پیدا کنم و بالاخره، بیرون بیام از این نمایشخانهی ملالت. منتها این هم یک فکره، من هنوز نگرندهام.
323
دلم میخواد فکر کنم. به همهچیز فکر کنم، به تمام چیزهایی که فکر کرده بودم هم فکر کنم. فکر کنم و فکر کنم و به این عنوان "فکر کردن" هم فکر کنم. نیاز دارم بههمهچیز، بهخاطر همون چیزها، فکر کنم. اونقدر فکر کنم که خلاص بشم.
