تردید|مصور رحیمی
Открыть в Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
228
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-930 дней
Архив постов
Repost from کافتهگری | الهه علیزاده
چرا ممدقائد رماننویس نشد؟
ببین آقممدِ قائد، من امروز بعد قرنِ بوقی یه نوک پا اومدم سایت جنابعالی. البته دیدم دکوپوزی بهمزدی و بالاخره از اون سایت شلوغآبادی که سگ میزد و گربه میرقصید و اسکرول میکردی، پات به هزارتا عنوآشغال گیر میکرد، اثاثکشی کردی و رفتی خونهی جدید. آفرینالله.
ولی عاره ممدجان من امروز فهمیدم چرا شما رماننویس نشدی.
شما دیدن بلد نیستی.
بله شما اگه دیدن بلد بودی که وضع سایتت این نبود.
مردِ حساب، آخه اندازهی فونت نوشتهها فقط ۱۴ پیکسل؟ واسه کی نوشتی با این سایز؟ ارتفاع خطوط نوشته هم که قد فاصلهی ابروهای پیوندی از هم.
چشمم از شیشنقطه کور شد تا چسمثقال مطلب بخونم.
چی؟ من کی باشم که از شما ایراد بگیرم؟
من میرم با بزرگترم میام.
آغوی دکتر دیروز-پریروز گفت که رماننویس، اهل دیدوبازدید است. چشمش عین قرقره و فرفره میچرخه و چیزمیزایی میبینه که ازمابهترون هم نمیبینن. که رماننویس خیلی میبینه و خیلیتر باز میبینه و خیلیترتر بازمیبینه.
الان فهمیدی ممدقائد که چرا رماننویس نشدی؟
چی؟ کی مث شما نوستالژی رو دیده؟ کی مث شما زیروروی خاطره و یاد و سرقت ادبی و سانسور و اسنوبیسم رو گفته؟
خب، که چی؟ بله،
جستارای شما حرف نداشت عالی بود/ ولی جای فونت مناسب تو سایتتون خالی بود
ای وای گویوم. دیدی چی شد ممد؟ تنها آتویی که ازت داشتم رو رو کردم.
تو از سادگانگی من سوعِ استفاده کردی.
حالا اگه بری تایپوگرافی سایتت رو درست کنی و بعدشم یه رمان خفن بنویسی، من دیگه به چیت گیر بدم هان؟
بعلههه ممدقائد، چی فکر کردی؟ من دارم واسه یادگیریِ دیدن، اینجا زحمت میکشم. چی بهتر از پیچیدن به پروپای بزرگترا واسه این کار؟ هان؟
خطبهخطت رو گرفتم زیر ذرهبین که شلنگ بگیرم روت. حالا اونجا هنوز چیز دندونگیری پیدا نکردم ولی سایتت عاره.
تازه لوگوی سایتت هم خیلی زشت و زاغارته.
ای بابا بازم لو دادم که.
خلاصه اینجوریاست ممدجون.
دارم عرق میریزم عین خودت ریزبهریز رو ببینم. ایراد بعدیت رو هم یا خواهم یافت یا فاخم یاهت.
ببیییین، ببین.
🖋 الهه علیزاده
@channelelahehalizade
#از_نوشتن
#یادداشت_ادبی
نه شرقی نه غربی
میگویند به ماری آنتوانت گفتن: «مردم نان ندارند بخورند.» ماری آنتوانت هم گفته: «خب کیک بخورند.» حالا من هم به مادرم میگویم باجان لباسها را در روی چوکی من تلمبار نکن. مادر هم میگوید خوب بچهام مشکلت چیست؟ رویشان بشین کارته بکن.
باجان! من وقتی روی یک کوه لباس و کرتی و جاکت و پوش توشک بشینم، قوز کمر میگیرم. اصلن از میز هم بالا میروم. حالا قبول که دستهای من دراز است، اما نه در حدی که از مریخ هم بتوانم تایپ کنم.
باجان! اگر کاغذهای من را برمیداری زیر ظرف بولانی میگذاری کاری ندارم، اما چوکیم را خط قرمز میدانم.
همین حالا هم با سریال زلیخا پدری من را درآوردهای. شخصیت اصلی رمان من شبیه دمیر یامان شده است.
باجان! خودت متوجه نیستی، این چای میخک و جمبیل تو دری هرچی خلاقیت است را بسته. من سه گیلاس قهوه میخورم، تو یک مشت میخک میریزی، قهوه دیگر آنت نمیدهد.
#تردید
موفقیت عبارت است از رفتن از یک شکست به شکست دیگر بدون از دست دادن اشتیاق
-وینستون چرچیل
موفقیت عبارت است از رفتن از یک شکست به شکست دیگر بدون از دست دادن اشتیاقاین جمله مشهور از وینستون چرچیل
Repost from تردید|مصور رحیمی
حتا مثلن خاستن
مقالهی افشين دشتی در مورد رسمالخط فارسی:
خط فارسى هرازچندگاهى مورد بحث واقع مىشود و بعد از مدتى دوباره به حاشيه رانده مىشود. حاصل هر بار پی گيرى افراد و گروههاى مختلف، در رسمالخط آنها مشاهده مىشود و از بين پيشنهادهاى آنان گاه يكى دو پيشنهاد رواج و روايى مىيابد. در مقالهی زير سعى شده است سه پيشنهاد كه پيش از اين در نوشتههاى برخى اعمال شده، به شكلى مستدل بررسى شود تا چون آن چه اختلاف نظر فراوانى در پى نداشت به عنوان پيشنهادهاى منطقى در خط امروز فارسى اعمال گردد…
📎ادامهی مطلب:
https://aryaadib.blogfa.com/post/64
تو بهخانۀ من آمدی
با شرابهای من مست کردی
بههمسرم تجاوز کردی
و مادرم را بهدار آویختی
و بهآن اکتفا نکردی،
بر گور من و بسی تف انداختی
پیمانه صبرم لبریز شده
و برای کشتن تو
سوگندها خوردهام.
-بازیلخانی، ادبیات نو آفریقایی، ص 33
بازگشت به کتابها
«آنکه با کتاب بالغ شده، هرگز نمیتواند دنیا را آن چنان که هست ببیند. او خوانندهی جهان است نه بینندهی آن.»
-آناندا، شهروزرشید، ص 5
به ذوق استاد دوباره سراغ «آناندا» شهروزرشید رفتم و متوجه این متن بسیار درخشان شدم که تا قبل از این به چشمم نخورده بود.
حقیقتن این است که ما وقتی کتابی را میخانیم، همزمان آن را نمیخانیم؛ آن را تنفس میکنیم. زندگی میکنیم. خیال میورزیم و در این میان بخشی از کتاب را اصلن نمیبینیم. و نمیخانیم.
برای همین است که من «بازگشت به کتابها» را دوست دارم. «وداع با اسلحه» را هیچگاه کاملن و یکجا نخاندهام؛ آن را ریزهریزه. کوتاه کوتاه. خانده و گاهی اصلن پراکنده فقط چند جمله. همین حالا هم که این متن را مینویسم کنار دست من است و تقریبن یک سال است که کنار دست من است و خسته هم نمیشود.
حالا هم عشق دارم برگردم به «سرخ و سیاه» و خاک و گردش را بتکانم.
#تردید
مصوررحیمی
زنی با بوی ابر
زنی با بوی ابر
از چتر بیرون میآید
به ساعتش نگاه میکند
به ساعتش نگاه میکند
به ساعتش نگاه میکند
به ساعتش نگاه میکند
به ساعتش نگاه میکند...
ببخشید!
دوست نداشتم این زن
کاری دیگری میکرد.
-امیررضا سیدحسینی، از دفتر «زنی با بوی ابر»
نیما بیهوده نیامد. من نمیدانم این ارتجاع و بازگشت به شعر قدیم تا کی جلوی راهی که نیما گشود را بگیرد. شما این کتاب ۵۰۰ یا ۲۰۰ صفحهای از شاعران بعد از حافظ جمع و با شعرهایی که بعد از نیما سروده شده مقایسه کنید ببیند چقدر صدا و هوای تازه هست . اگر کسی میخواهد منکر اینها شود خوب بشود. اینها اما به جایی نمیرسد. این راه به دِهی باز نمیشود.
-ضیاء موحد
تنهایت را جدی بگیر
تنهایت را جدی بگیر نازنین زیرا تنها چیزیست که حقیقتن آن را داری. تو صاحب تنهاییِ خودت هستی. آن را با هیاهو مفروش. آن را با توجهای عام. نگاههای خام. فالورهای فیک. صورتهای دیگ. مفروش.
تو تنها ماندهای. تو جدا افتادهای. اما پرندهای خستهبال که دور افتاده از خیل، همیشه محکوم به مردن نیست. دوریگزین و جدایی بیاموز.
#تردید
مصوررحیمی
Repost from نوشتزار | گلی موعودی
دنیای بدون بچهها چه رنگی میشود؟
قبول داری کمی که در آشپزخانه کار کنی، دستهایت ترازو میشوند؟ میخاهی از بازار میوه بگیری چندتایی را که در نایلون میگذاری خودش میشود یک کیلو و فروشنده خنداخند میگوید«دستت عجب ترازوییست.» خلاصه مرد و زن نداریم سنجهی اجناس به دقت و ظرافت دست است.
هر هفته در کاغذ کوچکی فهرست چیزهای واجب خانه را مینویسم و میرویم بازار. از یک فروشگاهی که قیمت اجناسش نسبتن مناسب است خرید میکنیم.
روزهایی که کالابرگ اعلام میشود، آنجا شلوغپلوغ است و در بقیهی روزها خلوت. با دیدن قیمتهای اجناس دود از سرم برمیخیزد. به فهرست مینگرم، کدامش را حذف کنم؟
به همسرم میگویم «میشه این هفته خوردوریزها را نگیریم و امتحان کنیم؟» او میخندد و میگوید «امتحانت را به چه کسی میخاهی پس بدهی؟» با خود میاندیشم که راست میگوید میشود تا کی دوام آورد و نگرفت؟
چرخدستی را به سمت قفسهی روغن میبرم. عجب کمرباریکی شده ناقلا، قیمتش اما کمر آدم را میشکند. با این دست ترازو هرچه را که میگیرم، کوچکتر و غیر استانداردتر شدهاند. هیچ چیزی جایش نیست. نایلون بستنی یک لقمه در آن بستنیست. ظرف ماست، حیرتآور. قالب بیسکویتها ذرهبینی شده است. ظرف نوشیدنیها آدم را پشیمان میکند که تشنهایم.
همیشه گشتوگذار در فروشگاهها را دوست داشتم، ولی حالا نه. تو به آنجا میروی که چیزی بخری وقتی همهچیز گران میشود، دیگر به تو در آنجا خوش نمیگذرد.
این روزها باید بیرون بروی ولی وقتی از کنار مغازهیی رد میشوی چشمهایت را ببندی تا قیمتها را نبینی و آسودهخاطر بمانی.
خیابانی که خانهی ما در آنجا قرار دارد پر است از فروشگاههای جوانهایی که با چشمانی امیدوار سر مغازه ایستادهاند تا مشتری بیاید و دریغ از یک مشتری. چند ماهی ویترینی میزنند و آنجا را روبراه میکنند، آنوقت دخلش با خرجش جور نمیشود و آنجا را میبندند.
اینها را که برای شما گفتم، درد مشترک همهی ماست. خودتان بهتر میدانید.
دیروز اما چشمم افتاد به عنوان «آیا روزهای خوشی در انتظار بشراست؟» pdf مناظرهی چهار نفر از فیلسوفان و نویسندگان. چند صفحهیی از آن را خاندم. راستش را بخاهید از بسکه همه عالِم و دانشمند شدند و پیشبینی میکنند، کمی مشکوک به خاندن آن بودم، اما بعد از چند صفحه دیدم میشود متن را ادامه داد.
مناظرهیی که بین چهار نفر برگزار شده است. دو نفر موافق روزهای بهتر بشر و دو نفر در گروه مخالف روزهای بهتر.
باری این مقاله را دارم میخانم، شما هم بخانید و ببینیم آخر چه میشود؟
من نه فیلسوفم و نه اهل فن، تنها چیزی که در اطرافم میبینم و به آن امیدوارم این است که تا کودکان هستند حتمن روزهای خوشی خاهد آمد.
دنیای بدون بچهها، اصلن دنیا نیست که رنگی داشته باشد.
✍️گلی موعودی
#پارهنویسی
https://t.me/golnesasher
من حس میکنم قلبم اندازهی تمام دنیا است و به همهی مظاهر زندگی عشق میورزم.»
-فروغ فرخزاد
Repost from شهرام شیدایی
@shahramsheydayi
تصویری كه مرا میخواهد زنده نگه دارد
كوچك شده است، كوچك.
ــ ناتمامی در ما دنبالِ جایی میگردد ــ
#شهرام_شیدایی
بخشی از شعر
@shahramsheydayi
چنین گفت مصور
ساده است. چند کلمه داریم که قرار است بشوند چند جمله. به این میگویم نوشتن. و برای من نوشتن به همین راحتی است.
من حساب و کتابم ساده است. خودم هم سادهام. کارم هم ساده است.
منتها سادگی را مترادف خشرگی و تنبلی نمیدانم.
#تردید
#مصوررحیمی
برای ندیدن بار دهشتناک زمان
که شانههایتان را میشکاند و بسوی خاکتان میکشاند؛
باید مدام مست بود!
از چه؟
شراب، شعر یا پرهیزگاری…
هرطور دلتان میخواهد.
-شارل بودلر
