ru
Feedback
سَـمفونـےِ مَهتـآب '

سَـمفونـےِ مَهتـآب '

Открыть в Telegram

‍ "وخـداےِمن‌آن‌ݼـشـمانـےست‌؛ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ڪه‌سَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآب‌رابـه‌وجـد‌مـے‌آورد " ‌ @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 005
Подписчики
-1324 часа
+1467 дней
+30030 день
Архив постов
Repost from DÉSOLÉ
photo content
+1

Repost from N/a

Repost from N/a
. Rush #Rodgercorser lowsen

Repost from N/a
photo content
+1

Repost from N/a
photo content

Sherlock: Yes, but I'm not my brother, remember? I am you. Prepared to do anything. Prepared to burn. Prepared to do what ord
Sherlock: Yes, but I'm not my brother, remember? I am you. Prepared to do anything. Prepared to burn. Prepared to do what ordinary people won't do. You want me to shake hands with you in hell? I shall not disappoint you. Moriarty: Nah. You talk big. Nah. You're ordinary. You're ordinary. You're on the side of the angels. Sherlock: Oh, I may be on the side of the angels, but don't think for one second that I am one of them.

باورم نیست، ای مردان! همه این رخدادها، توهمی بیش نبودند، همان‌گونه که سایه‌های یولم در مه گم می‌شوند!

آنکه رنج برد و نالید از بارانی شدن چشم هایمان؛ خودش دلیلی برای بارانی شدن همان چشم ها شد. در دل شب بالشت مینالد از خیس شدنش و صاحب آن دریای دل شکسته در سکوت طوفان به پا می کند. تا آرام گیرد اندکی دلش اما ناگهان دریا هم به گریه می افتد. وقتی از دل صاحبش خبردار می شود.

دلم برایت تنگ شده است؛ میان زخم‌های کهن و خاطراتی که جز تلخی چیزی نداشت، حتی در خیال‌هایم… از سردی دست‌هایم متنفرم، که دستانت را در آغوش گرفت، و آن قلب که آرام نگرفت، با اینکه می‌دانست همه‌اش بازی بوده و خواهد بود. گریه می‌کنم، می‌خندم، خشمی دارم که تاریخ هرگز ندیده، اما هنوز، هنوز هم آرزو دارم که تو را ببینم، حتی اگر برای ثانیه‌ای باشد… کاش تمام تلخی‌هایت خواب بود. کاش در آغوشم می‌گرفتی، به جای آنکه زخمی را بکشی که سال‌هاست خوب نشده است. هنوز دوستت دارم، وقتی نامت را می‌شنوم، پروانه‌ها بال‌هایشان را باز می‌کنند و در آسمانی به نام تو پرواز می‌کنند. عشق، نفرت، اشک؛ همه در دل من به رقص درآمده‌اند، و من هر روز بیشتر از دیروز دلم برایت تنگ می‌شود.

Repost from N/a
sticker.webp0.18 KB

Repost from N/a
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ @︢݁۫ı‌𝖦𝗅𝗂 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅𝗂 𝗉𝗂𝖺𝗇𝗀𝗈𝗇𝗈‌ ‌ ‌ ‌ꥇ‌𝗈𝗇𝗅𝗒‌ 𝗁ꪱ𑜀 🩰

Repost from N/a
جهـان براے ما سـاختـہ نشدﻪاست، هر امیـدـے تاریخ انقضـا دارد.
+1
جهـان براے ما سـاختـہ نشدﻪاست، هر امیـدـے تاریخ انقضـا دارد.

Repost from N/a
+1
- Before the dawn of the new age; The old must be destroyed .!

Repost from N/a

Repost from N/a
Dans le bleu silencieux de la nuit, il avance sans se presser. Comme une mélodie qu'on entend une seule fois mais qu'on n'oub
+4
Dans le bleu silencieux de la nuit, il avance sans se presser. Comme une mélodie qu'on entend une seule fois mais qu'on n'oublie jamais. Certaines présences ne cherchent pas à briller ; elles deviennent simplement une partie du ciel.

          جایی میان لبخندها ໒꒱ ‌ིྀ ‌ ༝
سال‌ها بعد، اگر کسی از او می‌پرسید دقیقاً کِی عاشق شد، احتمالاً جوابی نداشت. چون هیچ لحظه‌ی باشکوهی در کار نبود. نه اعترافی، نه اتفاقی که بشود دورش خط کشید و گفت «از اینجا شروع شد». عشق، برای او، در میان چیزهای کوچکی رشد کرده بود که هیچ‌کس به آن‌ها توجه نمی‌کند. گاهی شب‌ها، وقتی همه‌چیز آرام می‌شد، در ذهنش به گذشته برمی‌گشت. نه به روزهای مهم؛ بلکه به همان لحظه‌های بی‌اهمیتی که آن زمان عادی به نظر می‌رسیدند. مثلاً به روزی که بی‌دلیل چند دقیقه بیشتر از همیشه کنار هم ماندند و درباره‌ی موضوعی حرف زدند که حالا حتی خودش هم یادش نبود چه بوده است. یا به شبی که آن‌قدر خندیده بودند که نفس کم آورده بودند و بعد، میان آن همه خنده، ناگهان سکوت کوتاهی بینشان افتاده بود؛ سکوتی که عجیب‌تر از هر حرفی به دلش نشسته بود. خاطره‌ها در ذهنش مثل چراغ‌های کوچک روشن می‌شدند. یکی پس از دیگری. و هر بار که به آن‌ها فکر می‌کرد، لبخندی آرام روی لبش می‌نشست. انگار قلبش بهتر از خودش می‌دانست که دنبال چه می‌گردد. گاهی از خودش می‌پرسید اگر آن روزها را دوباره زندگی کند، آیا چیز متفاوتی خواهد دید؟ شاید نه. شاید باز هم همان لحظه‌ها را معمولی تصور کند. اما حالا می‌فهمید که عشق همیشه در اتفاق‌های بزرگ پنهان نمی‌شود. گاهی در میان جمله‌هایی زندگی می‌کند که یادمان نمی‌مانند. در خنده‌هایی که دلیلشان فراموش شده. در خاطره‌هایی که از بیرون هیچ ارزشی ندارند، اما در دل آدم مثل گنج نگهداری می‌شوند. آن شب هم مثل خیلی از شب‌های دیگر، در سکوت به گذشته فکر می‌کرد. به تمام آن خاطره‌های کوچک و بی‌ادعایی که با هم ساخته بودند. و ناگهان دلش فشرده شد؛ نه از غم، نه از حسرت. از آن نوع دلتنگی شیرینی که آدم را وادار می‌کند لبخند بزند. لبخندی آرام، در تاریکی. انگار هنوز گوشه‌ای از قلبش، روی نیمکتی نامرئی در یکی از همان روزهای قدیمی نشسته بود و دلش نمی‌آمد از کنار آن همه خاطره‌ی دوست‌داشتنی بلند شود.

#VKOOK Я хотел тебя, и это ослепило меня. Прости, Мишка. Я просто хотелтебя

‌ Мне нужна твоя любовь больше, чем полуночные мечты. В твоих глазах я нахожу покой, ‌ а в твоём голосе — свой дом. Если любовь — это хотеть кого-то вечно, ‌ то я каждый раз выбираю тебя.

Repost from N/a
sticker.webp0.21 KB