قصهگویِ ویندریا.
Открыть в Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
321
Подписчики
-124 часа
-97 дней
+2230 дней
Архив постов
با خود میگفت: «بجنگ،دوام بیاور؛ تسلیم نشو...»
وَ سرانجام، در سکوتی عمیق و با رویای پایان آن جنگ، خاموش شد.
#سرود_نگاشتم
نمیتوانستم باورکنم..
افکار درون مغزم گویی توسط نیرویی شوم تسخیر شده بود!
واقعا باید این کار را انجام بدهم؟ دیگر امیدی نبود؟
این سؤالات مرا در زندانی فلزی محاصره کرده بودند؛ اما همان لحظه چیزی در ذهنم گذر کرد..
صدای خانم داتن در خاطرم طنین انداخت:«همیشه یادت باشه..هیچ کس به جای تو رویاهاتو زندگی نمیکنه، پس خودت دست به کارشو.»
خب..همین جمله جواب تمام سؤال هایم بود.
مچکرم خانم داتن!
#خطوط_بیهوا
خب..امروز شروع کردم
و دارم یک مطلب در این باره مینویسم، سعی میکنم زود تمومش کنم:))🤝
دلم را به تو دادم و تو،
چه نامردانه آن را پس زدی، گویی نه من تو را میشناسم، وَ نه این دل همانیست که تو به ظاهر میپرستی..
#سرود_نگاشتم
آن روز آفتاب، درخشان تر از هر وقت دیگر بر زمین میتابید، نسیم خنک مانند نوازشی ملایم خود را به روی صورتم رها میکرد
گلزارها شاداب تر از روزهای گذشته بنظر میآمد، وَ آسمان همچو سفره ای آبی به تو لبخند میزد..
ریچارد با موهای ژولیده قهوهایش، خیره به انعکاس پرتو خورشید در چشمه بود
ناگهان، لبخند کشیده ای زد و با صدایی هیجان زده گفت:
-تابحال صبحی به این زیبایی دیده بودی؟
#خطوط_بیهوا
خانم مری برای آخرین بار خداحافظی کردو سوار بر کالسکه، اشک های شفافِ به روی صورتش را با دستکش های توری که به دست داشت پاک کرد..
وَ چه خداحافظی تلخی، که تلخی آن گویی پرتو خورشید را کدر کرده بود
خانم مری؛ دور تر و دورتر میشد، اما این فاصله نتوانست گرمای محبت اورا درما محو کند.
#خطوط_بیهوا
ما همان بزدلانیم که به ظاهر بازو بند پهلوانی بسته و ژست شجاعت گرفتهایم.
#سرود_نگاشتم
