ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Открыть в Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
322
Подписчики
-224 часа
-27 дней
-1630 дней
Архив постов
بچه‌ها تموم شد:)

واقعا باید اغراق کنم کتاب‌های باحال و سختی رو انتخاب کردین:) دارم تلاشمو میکنم خوب بنویسم، اما اگر نشد لطفا بازم دوستش داشته باشید🫠✨

https://t.me/lostwriter_ti آخرین بار که ناقوس‌های شهر به صدا درآمدند، دیگر کسی برای شنیدنشان زنده نمانده بود. دود از برج‌های شکسته بالا می‌رفت و پرچم پادشاهی در گل‌ولای فرو رفته بود. او هنوز آنجا بود؛ با شمشیری که نامش را فراموش کرده بود و زخمی که دیگر درد نمی‌کرد. تنها، در برابر سپاهی که سایه‌اش تا افق می‌رسید. می‌توانست بگریزد، سلاحش را زمین بگذارد و شاید چند صباحی بیشتر زنده بماند؛ اما پشت سرش، شهری خفته بود که دیگر هرگز بیدار نمی‌شد، و او هنوز به آخرین سوگندش وفادار بود. پس شمشیرش را برداشت. دشمنان با دیدنش خندیدند. او تیغه را بالا آورد و فریاد زد: تا وقتی خورشید بر این خاک طلوع می‌کند، امید از میان نخواهد رفت.

https://t.me/Cloud_paintings888 گمان می‌کردم فراموشی، چیزی جز نادیده گرفتن نیست؛ می‌شود نامه‌ها را در تاریکی کشوها پنهان کرد، عکس‌ها را از قاب بیرون آورد، و دیگر از خیابان‌هایی نگذشت که روزگاری نام کسی را در گوشمان زمزمه می‌کردند. خیال می‌کردم خاطره‌ها نیز سرانجام از تکرار خسته می‌شوند و دست از سر آدم برمی‌دارند. اما بعضی چیزها به رفتن آدم‌ها تن نمی‌دهند. در گوشه‌ای از ذهن می‌مانند، مثل بوی بارانی که سال‌ها پیش بر خاک نشسته؛ گاهی در آهنگی قدیمی بیدار می‌شوند، و گاهی بی‌هیچ بهانه‌ای، دلتنگی را به جان آدم می‌اندازند؛ برای کسی که دیگر نیست. مدت‌ها کوشیدم میان خودم و گذشته، دیواری از جنس بی‌اعتنایی بسازم؛ اما مگر می‌شود به دل فرمان داد که کجا بماند و از کجا بازگردد؟ مگر می‌شود احساسی را که بی‌اجازه در جان ریشه دوانده، تنها با خواستن از میان برد؟

https://t.me/Thedevouredstar انگار می‌دانست. البته هیچ‌کس چیزی به او نگفته بود. صبح هم مثل تمام صبح‌های دیگر از راه رسیده بود و فنجان روی میز همان‌جا بود که شب پیش گذاشته بود. بااین‌حال، از وقتی چشم باز کرده بود، احساس می‌کرد چیزی را فراموش کرده؛ چیزی که شاید هرگز اتفاق نیفتاده بود. شایدهم تقصیر قرص‌های خواب بود. هرچه که بود، هنوز نمی‌توانست خودش را از تخت بیرون بکشد؛ انگار چیزی نامرئی، سنگین‌تر از خستگی، پاهایش را به تشک دوخته بود. او خیلی وقت بود که دیگر مثل قبل نبود، هیچ‌کس از او نپرسید چرا؟ برای همین، خودش هم توضیحی نداد. آدم‌ها به تغییرات عادت می‌کنند، به‌خصوص وقتی تغییر در سکوت اتفاق بیفتد. تنهایی را سخت در آغوش کشید. دلش آن‌قدر پر بود که حرفش نمی‌آمد.

اجازه بدید کمی زنده‌شم میرم برای ادامه

رفقا دارم کم کم میزارممم

https://t.me/artmelikaaa در آن شب، هیچ‌کس به اندازه‌ی او از بی‌حوصلگی خود سخن نگفت، دخترکی که همه از علاقه‌ی بی‌انتهایش به رقص آگاه بودند، حال آرام‌تر از همیشه بود. تالار از نور چلچراغ ها روشن بود و صدای ویولن چنان در میان خنده و پای کوبی‌ها می‌پیچید که گویی غم، برای ورود به آن مجلس، می‌بایست اجازه بگیرد. اما او کنار پنجره نشسته بودو به رقص زوج‌هایی می‌نگریست که چنان آسوده در آغوش موسیقی می‌چرخیدند که گویی هیچ‌یک در تمام دنیا، دلیلی برای اندوه نداشتند. نگاهش مملو از انتظار بود اما اگر از اون می‌پرسیدی، چنان مخالفت میکرد که گویی چیزی برایش اهمیتی ندارد. هر بار که در تالار گشوده می‌شد، نگاهش بی‌اختیار به سوی در می‌رفت و هر بار، با دیدن چهره‌ای ناآشنا، دوباره به پنجره پناه می‌برد. نمی‌دانم غرورش بیش از آن بود که کسی را به انتظار بنشاند، یا آن‌قدر دوستش داشت که نمی‌توانست آن را بپذیرد؟

https://t.me/maviandamazon109 یک روز صبح که هوا مه‌آلود بود، با آسمان تصادف کردم. اول گمان کردم به دیوار خورده‌ام؛ اما دیوارها معمولا زیر دست آدم نفس نمی‌کشند و بوی باران نمی‌دهند. او با چمدانی که از ستاره‌ها پر شده بود و ردایی آبی که انتهایش تا بی‌کران ادامه داشت، در میان مه‌ها ایستاده بود. چهره‌اش کمی پریشان بود، گویی به همین دلیل بوی باران می‌داد، شاید بهتر بود باخود چتر می‌آوردم. باهمان چهره گفت: تو یک آرزوی گم شده ندیدی؟ تازه متوجه شدم آن چمدانِ پر از ستاره، درواقع آرزوهایی‌ست که شاید صاحبانشان هنوز نوری از امید را در خود نگه‌داشته‌اند . و من، که همیشه آرزوهایم را بی‌اهمیت می‌دانستم، ناگهان به یاد آرزویی افتادم که سال‌ها پیش از آسمان پس گرفته بودم.

https://t.me/comewithme72 آدمِ آرامی بود، اما نه آن‌قدر که می‌پنداشتند. چیزهایی را می‌دید که دیگران به‌سادگی از کنارشان می‌گذشتند و برای چیزهایی غصه می‌خورد که هیچ‌کس به خاطرشان غمگین نمی‌شد. آن روزها خیال می‌کردم زیادی به دنیا سخت می‌گیرد؛ بعدها فهمیدم دنیا برای او، بیش از آنچه باید، سخت گرفته بود. گاهی فکر می‌کنم چه کسی پیش از من او را این‌گونه شناخته بود؟ و آیا کسی هست که هنوز، مثل من، با یادآوری لبخندش دلش بگیرد؟

فردا شروع میکنم:)

بچه‌هااااا حتما حتما باید چند خط از یک کتاب رو برام بنویسید🥲🤝

کافیههههه رفقا:)

وای چنلای جدید میبینم:)))))))

راستیی، نمیزارم خیلی بمونه🤝

بفرمایید، دیگه بقیش باشما رفقا:)✨

یه چالش کوچولو!🌟 این پیامو فورواردکن و از یکی از کتاب‌هایی که دوست داری، چند خطِ موردعلاقه‌ت یا دیالوگ موردعلاقه‌ت رو برام بنویس، تا من با الهام ازش، یه داستان مخصوص خودت بنویسم.🕯️📖 (اگه دوست داشتی، اسم کتاب رو هم بگو تا بیشتر با حال‌وهوای دنیای کتابت آشنا بشم.)
دوست داشتی با این قصه‌گو همراه شو꩜

رفقا میخوام چالشو بزارم:))

رفقاااا، امشب یا فردا چالشو میزارم گفتم درجریان باشید:))🤝