ru
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
325
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
-630 дней
Архив постов
Repost from المُصْحَف
﴿وَلَا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا ۚ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾.

دلت جمع منم چیزهای که جور می کنم را هیچ جای برابر نمیشه بپوشم🫠

Repost from تاکستان
کوثر و سمیه کریمی: این‌ همه لوازم آرایش داری و فیشن نمی‌کنی. وجیه: این همه بنجاره داری و هیچی د سر و گردنت نمی‌پوشی. مادر: این همه کتاب داری و نمی‌خوانی عه؟ من: 🌚😬

photo content
+1

🎥 فیلم " قوی سیاه " (2010) 🎬" Black Swan " 🎞 کیفیت 720p 📝#زیرنویس_چسبیده_فارسی @PrideandPrejudic

از من به شما نصیحت هیچ وقت کار نیمه تمام یکی را ما تمام کرده نمی توانیم. اجازه ندهیم کسی به زور سرتان انجام بدهد

دوستش دارم

کاش رقصیدن گناه نبود
+2
کاش رقصیدن گناه نبود

خواب دیدم احمد ظاهر را سرماخوردگی شدید مرا گرفته است و شب هم درست خوابیده نتوانستم، هر لحظه بعد از خواب یک خواب بد می دیدم و باعث بیدار شدنم می‌شد با ترس و اضطراب. دم دم های صبح بود که خواب راحت سراغم آمد؛ سپس در خواب در یک عمارت بزرگی بودم، من، خانواده هایمان، و همه. در آن عمارت محفلی برگزار بود، پدرم با گروه آپار خوانان، هنرمندان با مردان خانواده باز و سرود داشتن. که من در راه زینه‌های مارپبچی پتنوس به دست به سمت صالون روانم، در راه زمینه های بلند و بزرگ می بینم چند مردی خوشتیپ ایستاده‌اند و سیگار می‌زنند، یکی از آنها توجهم را جلب می کند مردی با موهای پر پشت و مرتب، با ابروهای برجسته، نگاه هایش خمار بود. با همان حالت نگاهش به من افتاد، کم کم به آنها نزدیک می شدم که دختر خاله‌ام از بالا صدایم کرد. به بالا که نگاه کردم گفت چی می بری؟ زود بیا بالا
پین** جزئیات دیگر یاد نمی آید چون از خواب با ترس بیدار شدم.ولی آنچکه یادم می آید، می خواهم بگویم دوباره بعد از خوابیدن احمد ظاهر را در خواب دیدم.
چشمانم را رو هم می گذارم دوباره، بر این امید که دوباره خواب نیمه تمام خود را بیبنم. موفق شدم خواب همان خوابست؛ این بار من نشسته ام میان مردان و غذا می‌خوریم، یکی سراسیمه وارد اتاق می شود می گوید: احمد باید برویم، به پشت تو آمدن. با همان صدای با وقار به چند شخص نگاه می اندازد و می گوید به آن شخص که نزد دروازه ایستاده است می گوید موتر را آماده کند. یک پیرمرد و یک من را خطاب می کند تا همراهش روان شویم به سمت خانه ملت پرسم:چه کسی می آید. می گوید: به کشتنم می‌آیند، اما نمی خواهم آثارم از بین برود، کاست ها، کامیره و عکس ها و یادداشت هایم را باید تو برداری. موتر به رنگ قهوه‌ای ولی قدیمی که گمان می کنم از خود موترهای احمد ظاهر باشد، در مقابل مان ایستاد می شود و با عجله صدا می زند«زود زود سوار شوین» مثل جیت سوار موتر او می شویم، موتروان خود را به پس کوچه ها می زند تا آنهایی که به دنبال احمد ظاهر هستن ما را پیدا نکنند. در داخل موتر چند حرف های برای من او می گوید ولی یادم نمانده است. بلآخره از یک میانبر که می گذریم موترهای پولیس با سر و صدا نزدیک می شود، این موتروان هم موتر را تیز می‌کند. با پیش پیشک موترها به خانه احمد ظاهر می‌رسیم یک بلاک قدیمی‌گک است که در آن زندگی می کند من را به حمام که در نزد دروازه واحد خانه اش است با دادن تمام یادداشت ها وغیره قفل می کند. می گویم: اینجا من را پیدا نمی‌کنند. با حالت اضطراب که دارد به چشمانم نگاه می کند و می گوید: آنها مرا کار دارند، تو را نه، چه می دانند این آثار دست توست. با نگرانی خداحافظی را قبول می کنم، ولی چند لحظه بعد از انتظار طولانی صدای پدرکلان خود را می شنوم که پست دروازه احمد ظاهر ایستاده است. دروازه را که باز می کنم پدر کلان از دیدن من متعجب می شود. می پرسد : تو اینجا چه می کنی؟ من می گویم: شما چه می کنید؟ خلطه سفید و آبی که به دست دارد را برایم نشان می‌دهد، می گوید: من چند جور لباس های احمد ظاهر را دوخته ام و آوردم. احمد ظاهر دروازه را باز می کند و هردو را داخل یدا می زند به پدر کلانم پول مزد کارش را می‌دهد به پدر کلانم یک عالم کتابجه و کتاب هایش را می دهد. می گوید: ما باید برویم. همین بحث من رفتن و نرفتن ادامه که پیدا می کند، پولیس ها در خانه هجوم می کنند که من خود را از کلکین که شش منزل با پدر کلان می اندازیم به زمین‌ همه جا پولیس است، سرک ها شلوغ است و مردم تجمع کرده‌اند، من پدر کلان خود را در همان پس کوچه ها گم کرده ام. کمی پیش می روم پولیس ها را می بینم همه خون سردی خو را جمع و جور م می کنم. پدر کلان را که می یابم نزد یک دوکان میوه‌فروشی ایستاده است، برایم می گوید: خون سردی ات را حفظ کن، ولی صدای چند ضرب شلیک گلوله به گوش می رسد. آنها در خواب من احمد ظاهر را در خانه‌ی خود با چند ضرب گلوله کشتند. #احمدـظاهر

حالا فهمیدم! فلسفه این نامه اینطور است که من و رزما قرار بود/ قرار است رمانی بنویسم بین دو دوست که یکی از آن طرف بخارایی که واقع در تاجیکستان است و یکی از این طرف بخارایی من که واقع در ازبیکستان است بنویسیم؛ دو دوست بنام «ماه و آفتاب» یا هم «آی و خورشید» که در یک نامه نگاری تنها با خواندن دست نوشته ها/ نامه های همدیگر با هم آشنا می شود تا اینکه یکی کمر خود را می بندد به سفر آن طرف مرز تا دیدار دوستش نصیب وی شود. اما من چندین بار آغاز کردم این رمان را به تنهایی ولی رزما آماده نبود و خوش احوال نبود، پس تا امروز بر این روایت هیچ کاری صورت نگرفت. حالا بعد از آنکه مردی که در خواب نامه‌ی قبول شدن من را به عنوان شهروند اصلی بخارا آورده بود، خوشحالم که آن خواب جرقه‌ی شده تا رزما در این باره اینگونه زیبا بنویسد. در پی انتظار و بی‌صبری روزهای گذشته، به قول بخارایی ها هر دایم به این فکر بودم این نامه را چه کسی برای من می فرستد؟ دختر است یا پسر، پیر است جوان؟ به همین فکرها فرو می رفتم، یا هم از بس مشتاق خواندنش بودم، انرژی‌ام بیش از حد روزانه صرف می‌شد و از برای بی‌قراری و صرف انرژی به خواب پناه می بردم تا در عالم خواب آن نامه نویس و نامه رسان را بار بار بیبنم حداقل شاید این بار چهره‌اش یا نامش باشد. امروز هم وقتی صبح بیدار شدم و در کانال رزما صراحت دیدم که نامه رسیده است. شک کردم که این دست نویس از خود رزما صراحت نباشد. برایش هرچقدر می گفتم چی قسم و چه طور او مرا به دختر ساده بودن و هفته فام خطاب می‌کرد؛ راست می گفت من هفته فام بودم چون باور کرده بودم که یکی در بخارا سفر کرده است و نامه‌ی برای من نوشته است. می خواهم این را هم یادآور شوم یکی از شهروند های سیلوانبا که حالا دوست من است بنام «ژان موچنیک» وقتی در مورد این رمان و سرگذشت مان از بخارا را قصه کرده بودم. با اشتیاق کامل گفته بود « سفر بعدی من در بخارا و خوارزم و سمرقند است، برایت از کوچه و پس کوچه ها عکس می گیرم و می فرستم یادداشت نیز خواهم گرفت، مشتاق خواندن آن کتاب خواهم بود» بعد از یک ماه برایم عکس های از بخارا و خیوا یعنی خوارزم فرستاد. آنچکه مرا ناراحت نمود این بود که خوارزم آباد مانده بود ولی بخارا در پی جنگ ها بیشترین تاریخ و آثار خود را از دست داده بود. آن روزها نیز خواستم بنویسم راجع به رمان چون «ژان» زحمت کشیده بود و چندین بار پیام نموده بود تا ثمر این زحمت خود را بیبند. در پی خواندن نامه همه چیز برایم آشنا بود مثل اینکه سفری کرده باشم به بخارا تا اینکه با نام تو سر خوردم و خندیدم و گریه کردم. خوشحال هستم چون تو توانستی فوق العاده کوچه و پس کوچه های بخارا را زبان شیرین دُر دری بخارایی من را بیان کرده‌ی، نامه نبود، عشق، مهر و محبت این دل تو بر من بود. چقدر بابا خوشحال خواهد شد با این نامه‌ی زیبا و پر مهر تو، من چقدر خوشحالم کاش ادامه‌ی این رل در قالب «ماه و آفتاب» یا هم «آی و خورشید» بنویسیم 🫠

Repost from تاکستان
نشان نسیمی با عشق می‌خواند: "صدا کردم به قربان صدایت بِبُرم جامه‌ها تا پشت پایت که نامحرم نبیند ساق پایت آی.. زهرای هراتی لبش قندِ نباتی خودش قندِ نباتی جانم قندِ نباتی منم قندِ نباتی.." حالا من چه بگویم کوثر؟ باید این‌جا بودی و می‌شنیدی و شبیه من حس می‌کردی. در تمام مدتِ خوانشِ او، به تو می‌اندیشم. به این‌که اگر این‌جا بودی، آن برقِ معروفِ چشم‌هایت چطور می‌درخشید و چطور هیجانت، تن صدایت را عوض می‌کرد. یک‌جا خواند: "سر راهت بریزم نرمه‌ی قند، ز دنبالت دویدم تا سمرقند/ ز دنبالت دویدم بازنگشتم، که نامحرم نبیند نامه‌ی قند.." بیت آخر را درست درک نکردم، چون به این فکر می‌کردم که من هم برای رسیدن به آرزوها و علایق تو، تا خودِ بخارا دویده‌ام و حالا از این‌جا برایت می‌نویسم. این سبک از موسیقی را "مُروَگی" می‌گویند. (برگرفته از نام مرو.) شیوه‌ی عجیبی دارد. در نخست با آرامش آغاز می‌شود و کم‌کم سرعت گرفته به اوج می‌رسد. وقتی پرسیدم چطور این نغمه‌ها را حفظ کرده‌اید؟ گفت: "دهن‌به‌دهن". همان که ما می‌گوییم "سینه به سینه". می‌دانی ترانه‌ی دوم، شیر و شکر بود. یک‌جایی خیلی کیف کردم: "گر تو نه‌آیی، من از غمت هنرمند.." با شنیدن این بیت، به آن فکرِ همیشه‌گی برگشتم. به این‌که چقدر از سال‌های عمرم را بیهوده گذراندم و چقدر اندوه کشیدم و حتا غم هم نتوانست ما را آدم بسازد. فقط اندوه‌گین‌تر شدیم و تمام. زمانی‌که از هتل بیرون آمدم، هوا رو به غروب بود. به سمت پارک تفریحی سامانی پیاده رفتم. بر بلندای چرخ‌وفلک سوار شدم و از آن بالا به تماشای یکی از باشکوه‌ترین غروب‌های عمرم نشستم. ماه در آسمان دلبری می‌کرد و آخرین پرتوهای سرخ‌رنگِ آفتاب، بر تنِ خشتی و هزارساله‌ی آرامگاهِ اسماعیل سامانی، می‌تابید. بنای هندسی، استوار و مغرور .. تو مرا می‌فهمی و می‌دانی زمانی‌که حس و حالِ خوبی را تجربه کنم، غمگین می‌شوم و امروز هم دیدن این حجم از قدامت در سکوتِ غروب مرا غمگین ساخت و به این می‌اندیشم که ما در گذر زمان، چقدر ناچیز و ناتوان هستیم. امروز بسیار راه رفته‌ام و حالا پلک‌هایم از خسته‌گی روی هم می‌افتند. ادامه‌ی این ایله‌گردی‌ها در پارک سامانی و جزئیات معماری آن آرامگاه باستانی را فردا برایت می‌نویسم. حالا هم این‌ها را نوشتم تا بدانی در دورترین خطه‌ی این خاکِ ماوراءالنهری، با صدای دف و عطر آلوچه یا همان آلوبخارای خودمان و در سایه‌ی شاهان سامانی، تو با من بودی و آرزویم این بود که کاش دوازده دروازه‌ی بخارا را با هم فتح می‌کردیم. فعلن شب به‌خیر کوثر بخارایی من! من، پانزدهمِ تیرماهِ هزار و چهارصد و هفت، ساعت 00:55 در بخارا. پی‌نوشتِ بعد از ویرایش: از بس انتظار انتظار گفتی، یادم رفت که بگویم از نوازنده‌گان محله‌ی یهودی‌نشین‌های بخارا حرف زدیم و به پدرت فکر می‌کردم. به این‌که او هم می‌نواخت و چقدر دوست داشتیم ساز یاد بگیریم. درباره‌ی این هم حرف زدیم که آن نوازنده‌ها در ارکسترهای بزرگ تاجیکستان و دیگر کشورها حضور داشته و نواخته‌اند. بعد، نشان نسیمی گفت که یکی از استادان‌شان خانم "تحفه فاضلوا" بوده. من سعی کردم ترانه‌یی از این خانم، با این نامه برایت بفرستم؛ ولی غیر از یک عکس، هیچی از این خانم پیدا نکردم.

Repost from تاکستان
نشان نسیمی با عشق می‌خواند: "صدا کردم به قربان صدایت بِبُرم جامه‌ها تا پشت پایت که نامحرم نبیند ساق پایت آی.. زهرای هراتی لبش قندِ نباتی خودش قندِ نباتی جانم قندِ نباتی منم قندِ نباتی.." حالا من چه بگویم کوثر؟ باید این‌جا بودی و می‌شنیدی و شبیه من حس می‌کردی. در تمام مدتِ خوانشِ او، به تو می‌اندیشم. به این‌که اگر این‌جا بودی، آن برقِ معروفِ چشم‌هایت چطور می‌درخشید و چطور هیجانت، تن صدایت را عوض می‌کرد. یک‌جا خواند: "سر راهت بریزم نرمه‌ی قند، ز دنبالت دویدم تا سمرقند/ ز دنبالت دویدم بازنگشتم، که نامحرم نبیند نامه‌ی قند.." بیت آخر را درست درک نکردم، چون به این فکر می‌کردم که من هم برای رسیدن به آرزوها و علایق تو، تا خودِ بخارا دویده‌ام و حالا از این‌جا برایت می‌نویسم. این سبک از موسیقی را "مُروَگی" می‌گویند. (برگرفته از نام مرو.) شیوه‌ی عجیبی دارد. در نخست با آرامش آغاز می‌شود و کم‌کم سرعت گرفته به اوج می‌رسد. وقتی پرسیدم چطور این نغمه‌ها را حفظ کرده‌اید؟ گفت: "دهن‌به‌دهن". همان که ما می‌گوییم "سینه به سینه". می‌دانی ترانه‌ی دوم، شیر و شکر بود. یک‌جایی خیلی کیف کردم: "گر تو نه‌آیی، من از غمت هنرمند.." با شنیدن این بیت، به آن فکرِ همیشه‌گی برگشتم. به این‌که چقدر از سال‌های عمرم را بیهوده گذراندم و چقدر اندوه کشیدم و حتا غم هم نتوانست ما را آدم بسازد. فقط اندوه‌گین‌تر شدیم و تمام. زمانی‌که از هتل بیرون آمدم، هوا رو به غروب بود. به سمت پارک تفریحی سامانی پیاده رفتم. بر بلندای چرخ‌وفلک سوار شدم و از آن بالا به تماشای یکی از باشکوه‌ترین غروب‌های عمرم نشستم. ماه در آسمان دلبری می‌کرد و آخرین پرتوهای سرخ‌رنگِ آفتاب، بر تنِ خشتی و هزارساله‌ی آرامگاهِ اسماعیل سامانی، می‌تابید. بنای هندسی، استوار و مغرور .. تو مرا می‌فهمی و می‌دانی زمانی‌که حس و حالِ خوبی را تجربه کنم، غمگین می‌شوم و امروز هم دیدن این حجم از قدامت در سکوتِ غروب مرا غمگین ساخت و به این می‌اندیشم که ما در گذر زمان، چقدر ناچیز و ناتوان هستیم. امروز بسیار راه رفته‌ام و حالا پلک‌هایم از خسته‌گی روی هم می‌افتند. ادامه‌ی این ایله‌گردی‌ها در پارک سامانی و جزئیات معماری آن آرامگاه باستانی را فردا برایت می‌نویسم. حالا هم این‌ها را نوشتم تا بدانی در دورترین خطه‌ی این خاکِ ماوراءالنهری، با صدای دف و عطر آلوچه یا همان آلوبخارای خودمان و در سایه‌ی شاهان سامانی، تو با من بودی و آرزویم این بود که کاش دوازده دروازه‌ی بخارا را با هم فتح می‌کردیم. فعلن شب به‌خیر کوثر بخارایی من! من، پانزدهمِ تیرماهِ هزار و چهارصد و هفت، ساعت 00:55 در بخارا. پی‌نوشتِ بعد از ویرایش: از بس انتظار انتظار گفتی، یادم رفت که بگویم از نوازنده‌گان محله‌ی یهودی‌نشین‌های بخارا حرف زدیم و به پدرت فکر می‌کردم. به این‌که او هم می‌نواخت و چقدر دوست داشتیم ساز یاد بگیریم. درباره‌ی این هم حرف زدیم که آن نوازنده‌ها در ارکسترهای بزرگ تاجیکستان و دیگر کشورها حضور داشته و نواخته‌اند. بعد، نشان نسیمی گفت که یکی از استادان‌شان خانم "تحفه فاضلوا" بوده. من سعی کردم ترانه‌یی از این خانم، با این نامه برایت بفرستم؛ ولی غیر از یک عکس، هیچی از این خانم پیدا نکردم.

Repost from تاکستان
کوثرِ عزیزم، دخترِ سرسخت و هنرمندِ بخارا! نام بخارا در قلب و ذهن من، با تار و پودِ وجود تو گره خورده است. محال است جایی، در جمع یا خلوت، حرفی از بخارا و ازبیکستان به میان آید و من به یاد تو نیفتم. مدتی‌ست بارِ سفر بسته‌ام. به شهرهایی که همیشه آرزوی دیدن‌شان را داشتم، سر زده‌ام. از شکوه بامیان و زیبایی بدخشان، تا سبزه‌زارهای نورستان و تخار و دوشنبه و تاشکند. شاید در نامه‌های بعدیِ این سفرنامه‌ی ناتمام، از تجربه‌ی خوبِ سفر به آن شهرها برایت بگویم؛ ولی امشب می‌خواهم فقط از بخارای تو بنویسم. از این یارِ کهن‌سال و گهواره‌ی نوزایی شاهان سامانی. همان آلِ سامان که رشک جهان و جهانیان بودند و در روزگاری که عرب و عربی حکم می‌راند، پارسی را به‌جای آن، زبان رسمی کشور اعلام کردند. می‌گویند تاریخِ پُر رفت‌وآمد بخارا را باید در رگ‌های محله‌هایش جستجو کرد. در محله‌ی روس‌ها، یهودی‌ها و حتا آریایی‌های ساکنِ ایرانِ کهن. شنیده‌ام که این مردم، آواره‌گانِ مروِ باستان‌اند. مروی که امروز جزئی از خاک ترکمنستان است و روزگاری مهد تمدن و ثروت بود. می‌دانی کوثر! صد و چند سال پیش، زمانی‌که امیر بخارا در سودای جهان‌داری و کشورگشایی، مرو را با خاک یکسان می‌کند، مردم آن دیار آواره و سرگردان می‌شوند و به دنبال لشکر امیر به بخارا می‌آیند و در پناه سایه‌ی ویران‌گرِ خود، هویتِ نو می‌سازند. جالب است نه؟ تبعید به خانه‌ی صیاد برای زنده‌ماندن! این‌ها را گفتم تا به این‌جا برسم که من در یکی از هتل‌های قدیمیِ محله‌ی یهودی‌ها، با یکی از همین آدم‌ها دیدار داشتم که خودش هنرمند معروفی است؛ ولی پیش از آن، باید از صبحانه‌ی امروز بگویم. میزی که با سلیقه‌‌ی خارق‌العاده‌ چیده شده بود و روی آن، همان "آلوبخارا"ی معروفی خودنمایی می‌کرد که همیشه در بازارهای خودمان می‌دیدیم. امروز زمانی‌که طعم مَی‌خوشش را زیر زبانم حس کردم، به فلسفه‌ی نامش اندیشیدم. هرچند که مردم این‌جا برایش "آلوچه" می‌گویند. جالب است که از گرجستان تا خانه‌ی من و تو، همه آن را به نامِ این شهر می‌شناسند. خوبش است نه؟ این‌‌که آدم در خودِ بخارا، طعمِ اصیلِ چیزی را بچشد که سال‌ها با نامش زیسته. می‌دانی کوثر! در این هتل، تالار قدیمی با سقف بلند و قدامت سه‌صد ساله است. تو نمی‌دانی زمانی‌که آن هنرمند مروَگی در آن‌جا برایم خواند، چه حسی داشتم. چقدر جایت خالی بود و چقدر دلم می‌خواست این‌جا باشی تا با هم در این موسیقی ماوراءالنهری غرق می‌شدیم. به حویلی پشت‌ ساختمان رفتم تا از نزدیک با او هم‌کلام شوم. آه از این گویش نابِ پارسی دری! چنان باانرژی و محکم دست داده احوال‌پرسی کرد که تمام خسته‌گی راه از تنم به‌در شد. زمانی‌که به رسم ادب گفتم: "به شهر شما آمدم." با همان سخاوتِ شرقیِ شیرینش گفت: "بخارا پیشکش، دوازده دروازه‌ی بخارا پیشکش!" خندیدم و به یاد رندِ شیراز گفتم: "حافظ به خال هندوی‌مان پیشکش کرد، همان تعارفِ او ما را بس!" می‌دانی؟ در آن ظروفِ کبود و پیاله‌های معروفِ بخارایی چای نوشیدیم و از کوچ اجباری مردم مرو گفتیم. نام این هنرمند "نشان نسیمی" بود. خواستم بدانم که چرا "نشانِ نسیم"؟ گفت: پدرش کمی قبل یا بعد از تولدش از دنیا می‌رود و مادر، برای آن‌که یاد شوهرش در وزش روزگار گم نشود، نام پسر را نشانِ نسیم می‌گذارد. یعنی تکه‌یی از وجودِ آن عشقِ رفته. نام‌ها چقدر بارِ امانتی سنگینی دارد نه؟ به داستان نام خودم فکر کردم. به رزما صراحت. به روزی که این نام را بر من گذاشتند. به امیدی که کنج دل‌شان داشتند. به "رزما صراحت" شدن. پدر می‌گفتند بعد از خواندن زنده‌گی‌نامه‌ی "لیلا صراحت" این نام را برای من انتخاب کرده تا شبیه او زن مبارز و شجاع و شاعرِ بزرگ شوم. من که شاعر و بزرگ نشدم کوثر..؛ ولی گمان می‌کنم سرسختی و رزمنده‌گیِ نامم را به ارث برده‌ام. حتا اگر این نبردِ تن‌به‌تن فقط با "لشکر غم" باشد. خوب خیر.. از این فلسفه‌ی نام بگذریم و برایت بگویم که در میان کتاب‌های که به خامه‌ی نشان نسیمی منتشر شده بود، کتابی به نام "زهرای هراتی" توجه‌ام را جلب کرد. نامی که برگرفته از شعر معروفِ امیر علی‌شیر نوایی بود. از او خواستم همین قطعه را برایم بخواند. روی زمین زانو زدم، چشم‌هایم را بسته به غزل‌خوانی‌اش همراه با دف، گوش سپردم و کاش این‌جا بودی. این‌جا بودی و می‌دیدی که تالار، شاهکارِ گچ‌بری به سبک بخارا بود. سقف بلند با ظریف‌کاری‌های سپید که این‌جا به آن "گنج‌کاری" می‌گویند. رنگ‌های زنده‌ در روی دیوارها جلوه‌گری می‌کردند و چون خانه از یک یهودی بوده، کتیبه‌ها به زبان عبری نوشته شده بودند. یک پارادوکس دیگر.. معماری بخارایی، خط عبری و شعرِ پارسی!

فکر کنم بی خیال انتظار

در این حالم از پی انتظار

sticker.webp0.31 KB

شام هم شد 🙃

امروز شام.

شام هم شد🫥