🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Открыть в Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
299
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-4330 дней
Архив постов
حتی هاکان هم توی اتاقش بود
یکم ترسیده بودم
دویدم توی اتاق هاکان
- اینجا چه خبره
بهم کامل جواب بده و مثل همیشه نپیچونم
دیگه میخوام بدونم چه خبره
اون مرد دیشب کی بود؟
تو کی؟
چرا اومدی اینجا؟ قصدت چیه؟
- لیونا آروم باش، باشه هر موقع آروم بودی میگم
- آرومم سریع بگو
- ببین لیونا، تو در خطری
اون مرد اسمش هنریه و دنبال توعه
- چرا دنبال منه؟
اینو که گفتم هاکان سکوت کرد
و دیگه هیچی نگفت
- اینبار فرق میکنه
تا حرف نزنی منم دیگه باهات حرف نمیزنم
از اتاقش با یک حالت عصبانی اومدم بیرون
فکر میکرد دوروغ میگم
منم فقط خواستم خودش بفهمه
- خانوم خانوم امروز کلی کلاس دارید
-......
- خانوم چیزی شده
گوشیم زنگ خورد او تیام بود( نگین تیام رو یادتون رفته راهنمایی: همون پسری که عاشقشه تو کلاس نقاشیش)
- الو سلام تیام
نمیدونید وقتی هاکان اسم تیام رو شنید چه قیافه ای داشت
- سلام لیونا خوبی؟
- آره خوبم تو چطوری؟
- لیونا امشب بیکاری؟
- آره براچی؟
- یک میز توی یک رستورانی رزرو کردم
افتخار میدی باهم بریم
دو دل بودم نمیدونستم چی بگم
دوباره که نگاهم به چهره هاکان افتاد
سریع گفتم
-آره میام
آدرسش رو بفرست
- نه خودم میام دنبالت پس شب میبینمت
بای
قطع کردیم
- کلاسامو لغو کن
- کجا میری؟ با کی میری؟
هیچ جوابی بهش ندادم
و رفتم تو اتاقمو کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن
تقریبا بعد یک ساعت مادرم بهم زنگ زد
- دخترم با هاکان ناهار بخور ما نمیام
-باشه مامان
خوابم گرفته بود
رفتم بیرون هرجا گشتم کسی نبود میخواستم اهمیت ندم که هاکان نیست ولی دروغ نشه نگرانش بودم
هرچی منتظر موندم دیدم نیومد
خودم یکم از خونه رفتم بیرون به اون پارک بچگیم
اونجا تنها جایی بود که مادر پدرم میذاشتن ماهی یک بار برم
داشتم به گل های اونجا نگاه میکردم
که یکی دستم رو کشید و بغلم کرد
- چرا اومدی اینجا
کلی نگرانت بودم
اگه اتفاقی میافتاد چی؟
و خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون
- میدونی چند بار بهت زنگ زدم
- برام مهم نیست
ناهار نخورده بودم
خیلی محو پارک شده بودم تا قبل اومدن هاکان، کم کم داشت شب میشد منم غذا نخوردم
- میرم خونه شب قرار دارم
بازم هرچی سوال پرسید جوابشو ندادم و راه افتادم
- ماشین هست خانوم میبرمتون
- نیاز نیست خودم میرم
رفتم خونه و لباس های شیک پوشیدم و آماده شدم
- کجا میخواید برید تا برسونمتون
- تیام میاد دنبالم
دوباره گوشیم زنگ خورد
- سلام تیام
- بیا بیرون
-اومدم
- خانوم من باید باهاتون باشم اگر نه پدرتون...
نذاشتم ادامه بده
- خودم درستش میکنم
رفتم بیرون و .....
رمان: عشق یک خون اشام
پارت دوازده 🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
بچه ها من دارم به دست امتحانات پاره میشم
دیگه کمتر فعالیت میکنم ببخشید
رمان هم فرداشب میذارم 🥺🥹
خب خوشگلای من 🌷
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘
عاشقتونم 🫶
یلداتون مبارک🍉
شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید
به هوش که اومدم همونجا بودم
ترسیدم
داشت گریم میگرفت
همون لحظه یک نور سیاهی از جلوی چشمام رد شد پرتم کرد اون ور
چند کیلومتر افتادم اون ور تر
ـ برو کنار
خیلی تاریک بود و چون چشمام اشکی بود
نفهمیدم صدای کیه
اما
چرا صداش آنقدر مثل هامانه
اگه خودش باشه شانس آوردم
به صدا گوش کردم و رفتم کنار
خیلی خیلی ترسیده بودم ولی با اومدن هاکان
حالم بهتر شد
کناری از دیوار وایستاده بودم
و سکوت کرده بودم
آخه کار دیگه ای از دستم بر نمیومد
لیونا چشماشو ماساژ میده
و هاکان رو میبینه
هنوز تموم نشده بود که هاکان گفت
- هنری اون دختری که ما میخوایم نیست
- چیه عاشق شدی ها؟ به خودت بیا به خاطر عشق خودتو نکش هاکان
منظور هاکان از اون حرف چی بود؟
اون یارو کیه؟
دارن چی میگن؟
سر در گم بودم
کلی ترسیده بودم
طاقت نیاوردم و گفتم
- دارین درمورد چی حرف میزنید
- هاکان احمق بهش نگفتی؟
خودم براش بگم
- هنری بیخیال شو و فقط از اینجا برو
هنری یک ضربه محکم به هاکان زد اونو پرت کرد
من از اونا خیلی دور بودم
ولی آنقدر ضربه محکم بود
که هاکان افتاد سمت من
فورا بلند شد
- فقط از اینجا برو اگه نرب جونت به خطر میوفته
- م م من نمیتونم تنهات بذارم
- نگران نباش من حالم خوبه بعد از اینکه تو بری منم میام باشه؟
نمیدونستم چیکار کنم سرمو به نشونه باشه تکون دادم
- پس خوبه برم کمک بیارم؟
- نه نه نیازی نیست فقط برو
- پس اگه اینطوره من هیجا نمیرم
همونجا نشستم و چهار زانو زدم
- لیونا من بهت این اجازه رو نمیدم که اینجا بمونی
- چییییییی اجازه منم دست شماست
- عهههه الان واقعا وقتشه که قهر کنی
نمیبینی وضعیتو؟
هنری با پلک زدن من غیب شد
- هاکان داره چه اتفاقی میوفته؟
انگشتشو گذاشت روی لب و بینیش به نشانه سکوت
و بعدش
وقتی چشمم رو باز کردم
توی تختم بودم
توی اتاقم
همه چی طبیعی بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
و....
رمان: عشق یک خون اشام
پارت یازده 🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
عاشقتونم
امسال هم کنارم بودید
تقریبا یک سال میشه که چنل رو داریم
و ممنونم از تک تک اونایی که توی این مدت حمایتم کردن
حتی ممنونم از اونایی که چنلم رو انتخاب کردن و اومدن پیشم
شما باهم افسانه ماه رو تشکیل دادید
و امیدی شدید برای اینکه من به نوشتن ادامه بدم
باهام همراه بمونید 🫰✨
پاییز صدقه سرتون قند عسلا💖
شما منو کردید نویسنده
ممنونتونم🌷🫶
خب خوشگلای من
امشب رمان نداشتیم دیگه ببخشید
سرم خیلی شلوغه تو امتحاناتیم و خیلی خسته میشم با کلاسا و اینا
فرداشب حتما میذارم
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘
عاشقتونم 🫶
یلداتون پیشاپیش مبارک عزیزام🌷
شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید
سلامتی اونایی که فکر میکردن تعطیلن یهو خبر اومده دایره
الان دارن عین خ.....ر میخونن
فردا هم امتحان دارن ترم اول
من نویسندگیم رو باور دارم چون
یک مدت به خاطر فشار های مردم
که بسه ننویس
تا کی میخوای بنویسی
یه درد نمیخوره
نویسندگی رو ترک کردم
و اون دفترم رو گذاشتم کنار
چون گفتم دیگه بزرگ شدم
اما
یک مدت حس کردن دارم افسرده میشم
و دیگه نمیتونم
بازم نوشتم
شروع کردم
حس کردن نویسندگیم ضعیف شده
ولی هنوز همونطور بود
و اون موقع من به استعدادی ایمان آوردن و ترکش نکردم
خب خوشگلای من 🌷
ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜
امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘
عاشقتونم 🫶
شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید
هاکان دیگه طاقت نیاورد
دست رهام رو روی هوا گرفت و پیچوند
داشت دستش رو میشکست
تا اومد مشت بزنه تو صورتش
گفتم
بسه هاکان تمومش کن
بهم نگاه کرد و دست رهام رو پس زد
-به تو چه ربطی داره
برو گورتو گم کن
-به من بیشتر از هرکس دیگه ای ربط داره
من بادیگاردشم و وظیفمو انجام میدم
رهام ساکت شد و یک نگاه تحقیر آمیز انداخت و رفت
منم چاره ای نداشتم
فقط ساکت شدم
بعد چند دقیقه
سرکله یک دختر خیلی چندش پیدا شد
( بدجوری عصبیه)
اومد سمتمون و رو به هاکان گفت
- دوست دارم واقعا میگم دوست دارم ازت خیلی خوشم میاد
حرصم گرفت در حدی که حس میکردم
داره از گوشام دود در میره
دوروغ نگم
خیلی حسودیم شده
هاکان یک نگاه سرد به دختره انداخت ولی قبل از اینکه
اون چیزی بگه
پریدم وسط حرفش
دست هاکان رو محکم گرفتم و سرمو گذاشتم روی شونش
- عزیزم اتفاقی افتاده؟
دختره با یک چهره تعجبی و چشمای آتیشی رو به ما کرد
- شما تو رابطه اید؟
- آره ایشون دوست پسرمه مشکلی دارید؟
در همین حین هاکان هم داشت زیر لبی میخندید
منم بهش یک نگاهی انداختم
و منتظر تاییدش بودم
- آره اون دختر زندگیمه
و دست روی سرم کشید
باورم نمیشد که اینجوری بگه
کاری کردم دختره از درون آتیش بگیره
( خانومی پخت و پز میکنه)
رفت و خیالم راحت شد
دوتامون کمی مکث کردیم و بعدش بلند خندیدیم
دقیقا وقتی که فکر میکردم که میتونم راحت از مهمونی لذت ببرم
اون رهام رو مخ پیداش شد
اما این بار دست خالی نبود
یک چوبی همراهش بود
- شوخیت گرفته رهام؟اومدی دعوا کنی؟
هاکان خندش جمع شد و یک نیش خند زد
رفت جلو
- واقعا فکر کردی کی؟(اینو رهام گفت)
- اربابت ( اوف جوننننن تا باشه از این اربابا)
یهو
رهام چوب رو محکم زد به سر هاکان
اما هاکان هیچ مشکلی براش پیش نیومد
با اینکه حتی چوب شکست
باورم نمیشد
اونا داشتن دعوا میکردن
خشکم زده بود
همه جمعیت داشتن به اونا نگاه میکردن
که هاکان حرفی زد فکر میکرد من نمیشنوم
- لیونا مال منه
( قسمت حساس هنوز الان شروع شد)
حس کردم یکی دستشو گذاشت روی شونم
یهو یکی جلوی دهنمو گرفت
نمیتونستم جیغ بکشم
منو برد بیرون عمارت دعا دعا میکردم حداقل هاکان متوجه نبودم بشه
بیا. و به دادم برسه
نتونستم بفهمم اون کیه
هرکی بود منو برد یک جای تاریک
خیلی منتظر هاکان بودم و از شدت ترس غش کردم......
رمان : عشق یک خون اشام
پارت ده🔥❤️🔥
https://t.me/kagame7
