ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒

🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒

الذهاب إلى القناة على Telegram

«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
299
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-77 أيام
-4730 أيام
أرشيف المشاركات
بچه ها من دارم به دست امتحانات پاره میشم دیگه کمتر فعالیت میکنم ببخشید رمان هم فرداشب میذارم 🥺🥹

امیدوارم روزی همچون خوشحالی داشته باشید💖 ایمانتون رو به خدا از دست ندید

خیلی ذوق کردم گفتم شما هم ذوق کنید😂🥹 الگوی بچه مهمه

سلاااممممم

خب خوشگلای من 🌷 ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜 امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘 عاشقتونم 🫶 یلداتون مبارک🍉 شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید

ببخشید باز کم شد

به هوش که اومدم همونجا بودم ترسیدم داشت گریم میگرفت همون لحظه یک نور سیاهی از جلوی چشمام رد شد پرتم کرد اون ور چند کیلومتر افتادم اون ور تر ـ برو کنار خیلی تاریک بود و چون چشمام اشکی بود نفهمیدم صدای کیه اما چرا صداش آنقدر مثل هامانه اگه خودش باشه شانس آوردم به صدا گوش کردم و رفتم کنار خیلی خیلی ترسیده بودم ولی با اومدن هاکان حالم بهتر شد کناری از دیوار وایستاده بودم و سکوت کرده بودم آخه کار دیگه ای از دستم بر نمیومد لیونا چشماشو ماساژ میده و هاکان رو میبینه هنوز تموم نشده بود که هاکان گفت - هنری اون دختری که ما می‌خوایم نیست - چیه عاشق شدی ها؟ به خودت بیا به خاطر عشق خودتو نکش هاکان منظور هاکان از اون حرف چی بود؟ اون یارو کیه؟ دارن چی میگن؟ سر در گم بودم کلی ترسیده بودم طاقت نیاوردم و گفتم - دارین درمورد چی حرف میزنید - هاکان احمق بهش نگفتی؟ خودم براش بگم - هنری بیخیال شو و فقط از اینجا برو هنری یک ضربه محکم به هاکان زد اونو پرت کرد من از اونا خیلی دور بودم ولی آنقدر ضربه محکم بود که هاکان افتاد سمت من فورا بلند شد - فقط از اینجا برو اگه نرب جونت به خطر میوفته - م م من نمیتونم تنهات بذارم - نگران نباش من حالم خوبه بعد از اینکه تو بری منم میام باشه؟ نمیدونستم چیکار کنم سرمو به نشونه باشه تکون دادم - پس خوبه برم کمک بیارم؟ - نه نه نیازی نیست فقط برو - پس اگه اینطوره من هیجا نمیرم همونجا نشستم و چهار زانو زدم - لیونا من بهت این اجازه رو نمیدم که اینجا بمونی - چییییییی اجازه منم دست شماست - عهههه الان واقعا وقتشه که قهر کنی نمی‌بینی وضعیتو؟ هنری با پلک زدن من غیب شد - هاکان داره چه اتفاقی میوفته؟ انگشتشو گذاشت روی لب و بینیش به نشانه سکوت و بعدش وقتی چشمم رو باز کردم توی تختم بودم توی اتاقم همه چی طبیعی بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و.... رمان: عشق یک خون اشام پارت یازده 🔥❤️‍🔥 https://t.me/kagame7

تایم آرزو های خوشگلتون خوشگللااااا✨💫

عاشقتونم امسال هم کنارم بودید تقریبا یک سال میشه که چنل رو داریم و ممنونم از تک تک اونایی که توی این مدت حمایتم کردن حتی ممنونم از اونایی که چنلم رو انتخاب کردن و اومدن پیشم شما باهم افسانه ماه رو تشکیل دادید و امیدی شدید برای اینکه من به نوشتن ادامه بدم باهام همراه بمونید 🫰✨ پاییز صدقه سرتون قند عسلا💖 شما منو کردید نویسنده ممنونتونم🌷🫶

خوشگلا سلام

خب خوشگلای من امشب رمان نداشتیم دیگه ببخشید سرم خیلی شلوغه تو امتحاناتیم و خیلی خسته میشم با کلاسا و اینا فرداشب حتما میذارم ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜 امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘 عاشقتونم 🫶 یلداتون پیشاپیش مبارک عزیزام🌷 شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید

سلامتی اونایی که فکر میکردن تعطیلن یهو خبر اومده دایره الان دارن عین خ.....ر میخونن فردا هم امتحان دارن ترم اول

من نویسندگیم رو باور دارم چون یک مدت به خاطر فشار های مردم که بسه ننویس تا کی میخوای بنویسی یه درد نمیخوره نویسندگی رو ترک کردم و اون دفترم رو گذاشتم کنار چون گفتم دیگه بزرگ شدم اما یک مدت حس کردن دارم افسرده میشم و دیگه نمیتونم بازم نوشتم شروع کردم حس کردن نویسندگیم ضعیف شده ولی هنوز همون‌طور بود و اون موقع من به استعدادی ایمان آوردن و ترکش نکردم

خب خوشگلای من 🌷 ممنون که با وجودتون چنلمو زیباتر کردید 💜 امیدوارم از فعالیتم راضی باشید 😘 عاشقتونم 🫶 شب بخیر 🌑🌘
با حس خوب بخوابید

اینم پارت ده

هاکان دیگه طاقت نیاورد دست رهام رو روی هوا گرفت و پیچوند داشت دستش رو می‌شکست تا اومد مشت بزنه تو صورتش گفتم بسه هاکان تمومش کن بهم نگاه کرد و دست رهام رو پس زد -به تو چه ربطی داره برو گورتو گم کن -به من بیشتر از هرکس دیگه ای ربط داره من بادیگاردشم و وظیفمو انجام میدم رهام ساکت شد و یک نگاه تحقیر آمیز انداخت و رفت منم چاره ای نداشتم فقط ساکت شدم بعد چند دقیقه سرکله یک دختر خیلی چندش پیدا شد ( بدجوری عصبیه) اومد سمتمون و رو به هاکان گفت - دوست دارم واقعا میگم دوست دارم ازت خیلی خوشم میاد حرصم گرفت در حدی که حس میکردم داره از گوشام دود در می‌ره دوروغ نگم خیلی حسودیم شده هاکان یک نگاه سرد به دختره انداخت ولی قبل از اینکه اون چیزی بگه پریدم وسط حرفش دست هاکان رو محکم گرفتم و سرمو گذاشتم روی شونش - عزیزم اتفاقی افتاده؟ دختره با یک چهره تعجبی و چشمای آتیشی رو به ما کرد - شما تو رابطه اید؟ - آره ایشون دوست پسرمه مشکلی دارید؟ در همین حین هاکان هم داشت زیر لبی می‌خندید منم بهش یک نگاهی انداختم و منتظر تاییدش بودم - آره اون دختر زندگیمه و دست روی سرم کشید باورم نمیشد که اینجوری بگه کاری کردم دختره از درون آتیش بگیره ( خانومی پخت و پز می‌کنه) رفت و خیالم راحت شد دوتامون کمی مکث کردیم و بعدش بلند خندیدیم دقیقا وقتی که فکر میکردم که میتونم راحت از مهمونی لذت ببرم اون رهام رو مخ پیداش شد اما این بار دست خالی نبود یک چوبی همراهش بود - شوخیت گرفته رهام؟اومدی دعوا کنی؟ هاکان خندش جمع شد و یک نیش خند زد رفت جلو - واقعا فکر کردی کی؟(اینو رهام گفت) - اربابت ( اوف جوننننن تا باشه از این اربابا) یهو رهام چوب رو محکم زد به سر هاکان اما هاکان هیچ مشکلی براش پیش نیومد با اینکه حتی چوب شکست باورم نمیشد اونا داشتن دعوا میکردن خشکم زده بود همه جمعیت داشتن به اونا نگاه میکردن که هاکان حرفی زد فکر میکرد من نمیشنوم - لیونا مال منه ( قسمت حساس هنوز الان شروع شد) حس کردم یکی دستشو گذاشت روی شونم یهو یکی جلوی دهنمو گرفت نمیتونستم جیغ بکشم منو برد بیرون عمارت دعا دعا میکردم حداقل هاکان متوجه نبودم بشه بیا. و به دادم برسه نتونستم بفهمم اون کیه هرکی بود منو برد یک جای تاریک خیلی منتظر هاکان بودم و از شدت ترس غش کردم...... رمان : عشق یک خون اشام پارت ده🔥❤️‍🔥 https://t.me/kagame7

تایم آرزووووووووو💫❤️‍🔥 00:00 آرزو های قشنگتون رو ببینم مگولا😘💖

نداشتم 😂😂