ای کاش؛
Открыть в Telegram
گفتی ز جهان چه غصه داری آخر؟ گفتم آن غصه که در جهان نگنجد دارم https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-yAnIKsYTPb
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
221
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+230 дней
Архив постов
221
شاید هیچوقت مشکل از آهنگر نبود؛
از این بود که ما قلبمان را به دست کسی سپردیم که خیال میکردیم قرار است خانهاش باشیم، نه کورهاش.
221
«شما مذاب تکه های قلبتان را یه آهنگرانی میدهید تا دوباره آن را شکل دهند و سختکاریاش کنند..
ولی من بعد از او یاد گرفتم، حتی ماهر ترین آهنگر ها هم میتوانند قلبی که خودشان بازسازی کرده اند را خرد کنند..ما ماندیم بی اعتماد، با قلبی تکهتکه که فقط میتوانیم با پانسمان آن را سر جایش نگاه داریم..
وگرنه همچنان از لای ترک هایش، ذره های امیدمان چکه میکند..»
221
Repost from N/a
تا ابد انتخابتون:
آدمى باشه كه اولويتش باشيد
آدمى باشه كه براتون توضيح بده
آدمى باشه كه نگه داشتنرو بلد باشه
آدمى باشه كه فرق شمارو با بقيه بدونه
آدمى باشه كه ناراحتی شما براش مهم باشه
آدمى باشه كه خواسته هاتونرو کوچک نشمره...
221
همانگونه که اگر خانمی با پوشش آزاد ببینید به او ننگ میزنید و او را تحریک آمیز و مضر میخوانید، باید بدانید زبان مردان تحریک کننده ترین عضو مردان است.
پس زبان مردان نیز با آزادی تحریک آمیز است و به حرف شما، هر مردی که حرف هایش را بی پرده بزند، هرزه و فاحشه محسوب میشود.
پس بهتر نیست بیاییم به جای قضاوت دیگران از روی ظاهر، کمی رو عقل خودمان کار کنیم؟
221
And i am sorry that i am not a person anymore, i am a problem
From the one who loves you all
221
آدمی تا زمانی که درک نشود، اشک بر گونه هایش جاری نمیشود؛ گریهٔ تنهایی جاری نمیشود، تبدیل به بغض میشود و ذرهذره به روی زخم قلب میریزد..
پس گریه را میتوان بزرگترین موهبت خواند.
چون چشمانی گریان، چشمانی هستند که درک شدهاند؛ حال یا توسط خودشان، یا دیگری
221
Repost from N/a
از انتظارهای آینده بگویم یا گذرهای گذشته و امروز؟
هرکدامش باشد؛ داستان زیاد است و حوصله کم...پس بیخیالش، بگذار دیوانگی ام را به اتمام برسانم؛ برسد آن شبی که مُردد بگویند: دیوانه و مَست، مُرد!...
.حوئیچِر.
221
قسمت دوم؛
«گاهی آدمها نمیخواهند بشنوند، نمیخواهند بدانند.
فقط میخواهند شنیده شوند،
یا حتی گاهی، فقط دیده شوند.
از شما ممنونم که مرا دیدید و شنیدید.
درک شما، تلاشتان برای بهتر کردن حال من،
بدون هیچ چشمداشتی،
واقعاً دلگرمی بزرگی برای من بود.»
متن جلوی در خانه بود.
خشکم زد. هیچکس تا به حال از من تشکر نکرده بود.
همیشه شنیده بودم؛ کسی مرا ندیده بود.
اصلا قرار نبود کسی از من تشکر کند.
کاغذ را برداشتم و در را بستم.
حالا روی مبل کهنهام نشستهام؛
سمت چپ مبل که از بس فکرها را در خودش فشرده، از راستش گودتر شده.
بارها و بارها آن چند خط را و هر بار لبخندی روی لبم مینشیند.
پس فهمیده شدن، بیآنکه حرفی بزنی، چنین حسی دارد؟
نامه از آن دخترک بود. همانی که دیشب، وقتی که تازه شب از نیمه گذشته بود، زنگ خانه را به صدا در آورد.
من که میدانستم جز دیوانه ها، کسی به درِ من نمیزند.
در را باز کردم.
دختری با قد متوسط، چشمانی نقرهای و موهایی هم رنگ چشمانش، با ترس ایستاده بود.
درود فرستادم و او را به داخل دعوت کردم.
پرسید: «نمیخواهی بدانی کی هستم؟»
گفتم: «تویی که جرأت کردی پا به خانهی کسی بگذاری که همه پشت سرش بد میگویند، آن هم با این حال...
هر که باشی، اینجا جا داری.»
دخترک کمی آرام گرفت.
انگار انتظار همین حرف را میکشید، اما باور نمیکرد که واقعاً بشنود.
شاید هزاران سناریو را در فکر خود رصد میکرد تا ببیند چگونه به پیرمرد بگوید میخواهد در خانه او بماند.
اما پیرمرد ترس دخترک را از او گرفت.
دوست داشت پیرمرد همین باشد، اما باور نمیکرد که واقعا این باشد.
میدانستم هرکس به این خانه میآید، یا جایی برای رفتن ندارد،
یا از زندگی خسته است.
بالش و پتویی برایش آوردم،
پیهسوز را گیراندم و به سوی در رفتم.
دخترک که با نگاهش تمام مدت دنبالم میکرد، پرسید: «میروی؟»
گفتم: «آره.»
پرسید: «کجا؟ اینجا که خانهی توئه.»
گفتم: «پشت بام. جای دوری نمیرم. اگر چیزی خواستی، صدایم کن. راستی، من به هیچکدوم از این چیزها تعلق ندارم.
تا زمانی که دوست داشتی اینجا بمون راحت باش.»
باز هم دخترک جا خورد.
همیشه پیرمرد را فردی که فقط از روی شهوت کمک میکند یا کسی که فقط به دنبال سو استفاده است خطاب میکردند.
اما پیرمرد، آدم بدی به نظر نمیآمد.
زیر نور کمسوی پیهسوز، مشغول نوشتن بودم؛
البته که چه نوشتنی؟
فقط کاغذ را سیاه میکردم، چیزی نمینوشتم.
گویی قلبم اجازه نمیداد قلم فکر روی کاغذ بنشیند.
ناگهان صدای درِ خانه آمد. با شوق صدای قدم های دخترم را دنبال میکردم.
دخترک پله ها را بالا آمد و روی صندلی کنارم نشست.
با طعنه گفت: «بگو چرا ماندن کنار مرا به آمدن روی پشتبام ترجیح دادی!
اینجا بیشتر شبیه بالاخانههای درباری است تا یک پشتبام ساده.»
خندیدم و گفتم: «چه بالاخانهی جذابی درست کردهام که خودم خبر ندارم! این دو صندلی و این آسمان پرستاره که هر شب در آغوشم میگیرد، با همین پیهسوز و این کاغذهای همیشگی، مگر چه جذابیتی دارد؟»
مکثی کرد و گفت: «نمیدانی برای درماندهای مثل من، همین آسمان هم یک موهبت است، چه برسد به ستارههایی که تو را بغل میکنند.»
سکوتی طولانی بینمان ایجاد شده بود.
اشکها را روی گونههای دخترک دیدم.
طاقت نیاوردم و آرام گفتم: «میخواهی حرف بزنی؟ گوشم با توست.»
دخترک با بغض گفت: «از چه بگویم؟ یک عمر زندگی را چه کسی حوصلهی شنیدن دارد؟»
گفتم: «حقیقتش را بخواهی بدانی، هیچکس
ولی نشستهایم و تازه سر شب است، بگو تا ببینیم به کجا میرسیم.»
دخترک نگاهی به من انداخت، سپس رو به آسمان کرد.
پس از چند لحظه سکوت، که گویی ساعتها طول میکشید؛.
دخترک لب به سخن گشود...
221
آن شب ماه فقط یک بازیگر بود..
ماهِ من به ازای پولی که گرفته بود بازی کرد؛
وگرنه آنقدر ها هم بی معرفت نبود..
